نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!
معرفی کتاب + فروش اینترنتی کتاب: ketabduniiieman@
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@
از او...yaremana@
کتابای خوبی که فکر میکنیم باید به دست همه برسه به اشتراک بگذاریم♻️ ketab_gardon@
معرفی کتاب + یک جرعه نقد: Vitrin_Mah@
یاران صمیمی: yaran_samimii@

آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۲ فروردين ۹۷، ۱۹:۴۳ - ALI DARBANI
    +
  • ۱۷ فروردين ۹۷، ۲۱:۴۲ - محسن رحمانی
    :)
سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

عریان در برابر باد

معرفی کتاب:
گاهی یک نفر کاری می‌کند که از صدها انسان بر نمی آید. و گاهی محبت ریشه ای می‌شود که هزاران هزار حیله و دشمنی نمی‌توانند آن را خشک کنند. آن یک نفر پسری جوان به نام "یوسف" است و آن ریشه، محبت در دل پسرها و دختران روستا.
تا دنیا دنیاست این شیوه پاسخ می دهد.

خلاصه کتاب:
رویای صادقه پسرک چوپان.این است آغاز ماجرا.
و مجبور می‌شود شب را برای کمک به ماده گوزنی زخمی که درحال به دنیا آوردن بچه‌اش است، در بالای تپه "برهانی" تک و تنها بماند و با گرگ‌ها دست و پنجه نرم کند. تنها امیدش را معطوف "پیر" می‌کند و او را به یاری می‌طلبد.
- در ادامه، داستان وارد مناسبات و برنامه‌های " #کومله " می‌شود که برای قتل "یوسف" نقشه می‌کشند.....

برشی از کتاب:
شبح سیاه رنگ  تک در خت بلند عریانی از میان کوران برف مقابل نگاهش جان گرفت . شاخه‌های  تنومند و عریا نش  تا جایی که چشم کار می‌کرد در دل ابر های سیاه فرو رفته بود . به عمرش درختی به این عظمت ندیده بود .احساس  می کرد در بن بستی که نه راه پیش دارد و نه راه پس ، گرفتار در ختی هیولایی شده است . پیری سیاه‌پوش با چشمانی سبز رنگ به او چشم دوخته و بر درخت تکیه زده بود . یوسف بر خود نهیبی زد .سعی کرد ذکر بگوید .صفحه ی ذهنش پاک شده بود . پیرمرد با صدای خشک و زنگ‌دار گفت :به سوی من بیا . پیرمرد دست دراز کرده بود از شاخه ی خشکیده‌ی درخت ، سیب سرخی چید و به طرف یوسف گرفت .بخور !تا دانش خود و هرآنچه از دست داده ای را بازیابی، در این بیابان جز من کسی نیست که به فریادت برسد. این، سهم توست. دست پیش برد. تردید، خوره ی جانش شده بود. هوس سیب کرده بود. دندان بر هم سایید، پنجه هایش را مشت کرد و دستش را پس کشید. در زوایای پنهان روحش گرمایی را حس کرده بود. چیزی که هنوز رهایش نکرده بود.....بی‌اختیار دستانش را به آسمان برد و فریاد زد: خدااااا... نفهمید چطور این کلمه از دهانش خارج شده بود. لباس بلند و سیاه پیرمرد در چشم برهم زدنی بر بدنش پوسید و بر زمین ریخت. موهای خشن و بلند بر بدنش روییدند و هر لحظه کبودتر می شد. پیرمرد به حیوانی مسخ شده می نمود. به نفس نفس افتاد. بوی مردار هوا را انباشت. پیرمرد نبود. گرگ بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۰۷
نمک کتاب

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی