نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۴ ب.ظ

گرگ سالی

 



معرفی کتاب:
اسماعیل جوان خوش صورت و زیبایی که فراری ست به روستای در اطراف تبریز می رسد که  در آنجا می خواهند دختر زیبای روستا را به رییس پاسگاه بدهند، و اسماعیل این را تاب نمی آورد.
تعقیب و گریز و لحظات وحشتناکی که برای او پیش می آید، جذابیت و کشش رمان را بالا می برد

خلاصه کتاب:
گرگ سالی ادامه ی داستان زندگی اسماعیل است در واپسین نفس‌های حکومت طاغوت.
اسماعیل بعداز فرار از دست نیروهای ساواک، برای حفظ جان به سمت روستای پدری فرار می کند.
غافل از اینکه حکومت برای ازبین بردن نیروهای انقلابی، گرگ‌های آمریکایی تربیت شده ای آورده است که  فقط گوشت تن مرد و زن جوان به مذاقشان خوش می آید.
گرگ داستان ما بارها و بارها به اسماعیل نزدیک می‌شود ،چشم در چشم هم خیره می‌شوند و نفس هایشان درهم گره می خورد.
امّا هر بار به طریقی راه نجات برای پسرک چشم ذاغ، باز می‌شود.
وجود شخصیتی به نام سونا با آن همه عقلانیت و استدلال ، که با وجودش آرامش و امیدِ به آینده را در دل اسماعیل زنده می‌کند از نقاط قوت داستان است، و انتهای  داستان با توصیف سرنوشت سونا و اسماعیل به طرز عجیبی به پایان می‌رسد.

گرگسالی: نقش برآب می شود نقشه های شیطان بزرگ.رمان را بخوانید.

گرگسالی: نقش برآب می شود نقشه های شیطان بزرگ.رمان را بخوانید.



برشی از کتاب:

 

ص 52  در همین وقت شیشه ی سمت راننده شکست و تکه‌های آن پاشید توی اتاقک و به دنبال آن دستی از بیرون دراز شد و در را باز کرد. راننده با عجله خم شد تا میله اش را  از زیر صندلی بیرون بکشد، اما همان دست یقه ی او را گرفت و به کمک چند گرگ دیگر از ماشین بیرون کشید و انداخت روی برف‌ها. توفان هجوم آورده آورد داخل اتاقک. زوزه ی گرگ‌ها در هم آمیخته بود. صدای خنده و خرناسه شنیده شد. کسی فریاد کشید و گفت: ((یا ابالفضل!)) صدایش بلندتر از همه بود؛ بلندتر از زوزه؛ بلندتر از خرناسه؛ بلندتر از خنده و بلندتر از هیایوی توفان. ناگهان همه جا در سکوت فرو رفت، حتی توفان هم از نفس افتاد.
 
 
 

بریده کتاب(۲):


ملا از شبستان بیرون آمد، نور چراغ ماشین‌ها تابیده بود روی عمامه و محاسن سفیدش. با سرعت خودش را به استوار رساند و سینه به سینه اش ایستاد و سیلی محکمی به صورتش زد و گفت: ((اینو زدم تا یادت بمونه که تو مملکت قرآن از این غلطا نکنی!))
سکوت بر تاریکی سایه انداخت. تنها صدای شر شر چشمه شنیده می شد. استوار که دستش را روی صورتش گذاشته بود، خطاب به اطرافیانش غرید.
– ببرینش، اونجا به حسابش می رسم!
اول درجه دارها ریختند سر ملا، اما او مقاومت کرد وهمراهشان نرفت. یکی از آن ها عمامه اش را برداشت و دور گردنش حلقه زد و کشید، اما ملا بازهم نرفت.
برف یخ زده زیر پاهایش می شکست و صدا می داد. راننده چراغ قوه‌اش را روشن کرد و زیر نور آن رد خون را گرفتند و به حاشیه ی جاده رسیدند. آن جا افتاده بود. نزدیک که شدند، به جای افسر گرگی را دیدند که شکمش پاره شده بود و هنوز خون از آن فوران می کرد. چشم‌های گرگ بسته بود و از خونش بخار بلند می شد.
راننده گفت: ((ما که با یه افسر آمریکایی تصادف کردیم، این گرگ از کجا پیداش شد!)) اسماعیل به آن سوی تل برف‌هایی که کنار جاده جمع کرده بودند نگاه کرد. ده‌ها جفت چشم در آن نزدیکی برق می‌زدند. دست راننده را گرفت و عقب کشید.
– بیا بریم، بازم گرگا!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۰۸
نمکتاب ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">