نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

جمیل

کتاب جمیل : ترکیبی از فراق وجنگ می تواند هر مردی را به زانو در بیاورد اما نه جمیل...

کتاب جمیل : ترکیبی از فراق وجنگ می تواند هر مردی را به زانو در بیارد اما نه جمیل...

کتاب جمیل : ترکیبی از فراق وجنگ می تواند هر مردی را به زانو در بیاورد اما نه جمیل…

 

کتاب جمیل : حسن گلچین، شرکت گروه مطالعات اندیشه ورزان آریا

بریده کتاب(۱):

بعد از اینکه عاقد خطبه ی عقد را خواند و رفت، شیخ دست حبیبه را در دست من گذاشت و گفت: جمیل این امانت من است، من آن را چون چشمانم نگه داری کردم و هر آنچه که برای یک زندگی خوب لازم بود، به او آموزش دادم. از تو می خواهم امانت دار خوبی باشی و امانت من را گرامی بداری.
دستان لطیف حبیبه چون چشمه ساری جوشان، زندگی در وجود من جاری کرد و چنان از خود بی خود شده بودم که نمی دانستم کجا هستم…ص ۱۵

 

بریده کتاب(۲):

تند دویدم تا جناب سرهنگ را به آنها معرفی کنم. قبل از رسیدن من، خود جناب سرهنگ گفت:« من سرهنگ ایرج نصرت زاد، فرمانده تیپ یکم لشکر۲۸ سنندج هستم.» دو نفر از آن ها اسلحه شان را طرف جناب سرهنگ نشانه گرفتند گفتند:« خوش آمدی جناب سرهنگ ، منتظرت بودم.»
در کمال ناباروری من، جناب سرهنگ را به رگبار بستند. پاهای من خشک شد و توان قدم از قدم برداشتن را نداشتم. جناب سرهنگ به پشت روی زمین افتاد. فریاد زدم:« جناب سرهنگ…» آنها متوجه من شدند و به سمت من تیراندازی کردند. نمی دانم چه اتفاقی افتاد. حبیبه بر بلندی ایستاده بود و من را صدا می زد. عجیب بود‌ من فقط او را نگاه می کردم و از صدا زدنش لذت می بردم. لبخند ملایمی در جواب فریادهای او می زدم. از همان دور دستش را دراز کرد و برای تنبیه به صورت من زد. یک دفعه به خودم آمدم و چشم باز کردم. خانمی با لباس بک دست سفید بالای سرم ایستاده بود. انگار من بلند گفتم:«حبیبه!» زن سفید پوش دوید و با هیجان گفت:« به هوش آمد!»ص ۵۰

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">