نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۶ آذر ۹۸، ۰۶:۵۰ - حجت پناه زاده
    ممنون
جمعه, ۱۷ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

راز درخت کاج

راز درخت کاج : هم هدف دارد هم هیجان... مثال زدنی ست زندگی میترای این داستان

راز درخت کاج نویسنده: معصومه رامهرمزی انتشارات: نشر شاهد

راز درخت کاج : هم هدف دارد هم هیجان… مثال زدنی ست زندگی میترای این داستان

 

راز درخت کاج
نویسنده: معصومه رامهرمزی
انتشارات: نشر شاهد

معرفی:

خانه ام را ساختم باید بروم. باید بروم.
زینب در دفتر خاطراتش نوشته بود.
منظورش کدام خانه بود؟ کجا می خواست برود؟ چه موقع؟ چگونه؟
-گاهی اشتباه هم میکنه اما ناامید نمی شد… سعی می کرد طوری زندگی کند که خدا عاشقش شود تا خریدارش شود…
– دوست داری بدونی توی این شهر شلوغ که هرکسی گرم کار دنیا و موقعیت اجتماعی و اقتصادی خودش هست چطوری باید زندگی کنی که خدا عاشقت بشه و تو را خریداری کند؟!…

خلاصه:

زینب دختر یک خانواده ی هفت نفره است با ویژگی های خاص خودش با مهربانی و جهادش، با برنامه خودسازی و کلاس های جانبیش…

بریده کتاب(۱):

آن ها هر روز در خانه نوار می گذاشتند و بزن و برقص می کردند. سال ها قبل ما از دختر آنها در آبادان، ماه ها پذیرایی می کردیم تا او دوره تربیت معلمش را تمام کرد. اما آنها در مدت اقامت ما در خانه شان رفتار خوبی نداشتند؛ طوری که من ومادرم احساس می کردیم روی خار نشسته ایم… حاضر شدیم با موش و گنجشک زندگی کنیم اما زخم زبان فامیل را نشنویم… ص۶۴

 

بریده کتاب(۲):

محیط شاهین شهر مذهبی نبود و ارمنی های زیادی هم آنجا زندگی می کردند. دخترها توی کوچه و خیابان بدون حجاب دوچرخه سواری می کردند.
جعفر بخاطر همکارهای شرکت نفتی و همشهری های جنوبی، تمایل به خرید خانه در شاهین شهر داشت. مخالفت بچه ها تاثیری در تصمیم گیری بابای مهران نداشت… ص۸۱

بریده کتاب(۳):

در سومین شب گم شدن زینب، بعد از ساعت ها فکر کردن در تاریکی و سکوت، وقتی همه ی گذشته ی خودم و زینب را کنار هم گذاشتم، به حقیقت جدیدی رسیدم. من، کبری، نذرکرده ی حسین به این دنیا آمده بودم که بتوانم یکی مثل زینب را به دنیا بیاورم. زینب حقیقت من بود. همه ی عشق و ایمانی که در من بود در زینب به اوج رسیده بود… ص۸۸

بریده کتاب(۴):

بخاطر عملیات فتح المبین،‌ وضع شوش و اهواز جنگی بود. مینا و مهری از مخابرات به خانه ی دارابی تلفن کردند. من پای تلفن رفتم. آنها پشت خط گریه می کردند. مهری هم که نگران حال من بود، همه اش از حال من می پرسید. من فقط گفتم: “زینب بازهم از شما جلو زد زینب همیشه بین شما اول بود” ص۹۷

نظرات (۳)

با سلام
دختری سیزده ساله دفتر مراقبه دارد و در آن مینویسد کمتر بخورم کمتر حرف بزنم و کمتر بخوابم . من شرمنده شدم که اینطور نیستم. این شهیده به من نشان داد سن و سال در رسیدن به خدا مطرح نیست بلکه خالص باشی میمانی در ذهنها و اثرگذار خواهی بود.
با سلام
دختری سیزده ساله دفتر مراقبه دارد و در آن مینویسد کمتر بخورم کمتر حرف بزنم و کمتر بخوابم . من شرمنده شدم که اینطور نیستم. این شهیده به من نشان داد سن و سال در رسیدن به خدا مطرح نیست بلکه خالص باشی میمانی در ذهنها و اثرگذار خواهی بود.
نکته دیگر سر زدن این شهیده به شهدا و انس به آنان در زمان زنده بودنش بود. که خصلت بیشتر شهیدان است که همنشینی با شهدا را در زمان زندگی انتخاب میکنند.
البته انتقادی که دارم به ویرایش جدید کتاب من میترا نیستم که این دستنوشته مراقبه را حذف کرده در حالی که اثرگذارترین جای کتاب همین بود برای من.
با سلام و احترام
وقتی این کتابو خوندم فهمیدم تو سیزده سالگی هم میشه به خدا رسید. این جمله ای بود که حدود 20 سال پیش شهید ضابط راوی شهدا در طلائیه میگفت. روحشون شاد. زینب دفتری داشت که مراقبه میکرد کمتر بخورم کمتر حرف بزنم و کمتر بخوابم. ما شرمنده ایم که زیاد میخوریم و زیاد حرف میزنیم و زیاد میخوابیم. شهید برامون دعا کن ازت یاد بگیریم. کتابو دوست داشتم و دیگرانی هم که این کتابو خوندن همین حس رو داشتن و دفتر مراقبه درست کرده بودن.
خدا رو شکر که افرادی پیدا شدن که قصه این دلاوران سرزمینمان را به قلمی زیبا بیان کنن و ما هم بخونیم و انشالله یاد بگیریم و عمل کنیم. کاش یه نفر زندگی جذاب شهید ضابط رو هم به رمانی دلنشین و تاثیرگذار تبدیل میکرد تا نه تنها زندگی خودش بلکه شهدایی که ازشون حرف میزد و راهش الگویی باشه برای ما که با خوندن هر کتاب خوب از شهدا اونو تبلیغ کنیم و به دیگران معرفی کنیم.
متشکرم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">