نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!
(سروش)
معرفی کتاب + فروش اینترنتی کتاب: ketabduniiieman@
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@
از او...yaremana@
یاران صمیمی: yaran_samimii@

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۷، ۱۵:۱۲ - متیو تل
    عااالی
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۷، ۲۰:۲۱ - متیو تل
    سپاس
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۷، ۰۲:۵۴ - ㄎム尺ム ❤
    ممنونم
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۷، ۰۱:۰۵ - sara 2528
    لایک!!

۹۴ مطلب با موضوع «جوان» ثبت شده است

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

واژه هایی که بوی تو را گرفتند



کتابی متفاوت با قلم شیرین محسن عباسی ولدی

جرعه جرعه دعای ابوحمزه را نوش جان خواننده می کند

برای کسانی که می خواهند با خدا حرف بزنند این کتاب عالیه


مقدمه نویسنده بر این کتاب:

"من" بنده ای است که شوق گناه

او را فرسنگ ها از خانه ی مولا دور کرده

و "خدا" مولایی است که لحظه ای از این بنده فاصله نگرفته.

"من" بنده ای است که هر چه مولا به او فرصت داد

آتش زد و نعره ی مستی کشید

"خدا" مولایی است که بنده اش هر کجا رفت، به دنبالش دوید.

"من" مهلت داده شد و جرات یافت

"خدا" حلم ورزید و جسارت ها را ندید...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ق.ظ

یک دختر جلف


کتاب «یک دختر جلف» مجموعه داستانی است که در هر یک از داستان‌هایش دختری در آن نقش مهمی دارد. هر کدام از این دختران ویژگیهای خاصی دارند که مادر اطرافیان خود و در جامعه نمونههای بارزی از آنها را میبینیم.


برشی از کتاب:

....- تو دیگه چی میخوای؟

من ... هیچی، مشکلی پیش اومده؟! خونتون همین اطرافه؟ میخواین براتون پتو بیارم...؟    

 - چقدر پول داری؟خوب منو شناختی!... تو هم مثل همونایی هستی که دو هفتهست باهاشون سر و کار دارم. همتون مثل همید... اولش عاشق آدم میشید ولی بعد که کارتون تموم شد مثل یه آشغال پرتم میکنید تو خیابون... بهتره به فکر یکی دیگه باشی آقا پسر!

نمیدانم چرا حضور شخص سومی را حس کردم که از این گفتگوها لذت میبرد. سکوت مرگباری خیابان را پر کرده بود...        

اشتباه میکنید ... من ...

-  ... گمشو کثافت!

.... صبح نزدیک ساعت 8 بود که با جر و بحث پدر و مادر در آشپزخانه از خواب پریدم.

کشته بودنش؟      

نه بابا میگفتن از سرما یخ زده.

-  چند سالش بود؟

-  17-18 سال.

بردنش؟

-   نه...!

سریع کاپشنم را برداشتم و از خانه بیرون زدم، دائم به خودم میگفتم حتما زنده است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۱
نمک کتاب
جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

این کتاب را خانم ها با لذت بخوانند

 

 

معرفی کتاب «خاطرات سفیر»

شنیدید خانم ها هم باید در فعالیت ها شرکت کنند و در اجتماع نقش موثر داشته باشند...؛ این کتاب را خانم ها با لذت بخوانند و ببینند یک دختر جوان  چطور می تواند در جامعه پر شور و پر شعور در جامعه باشد....داخل و خارج هم ندارد

همراه دختر داستان شوید در دانشگاه فرانسه...

کتابی که رهبر معظم انقلاب توصیه‌ کردند خانم‌ها بخوانند.

✔جذاب و مناسب برای دختران نوجوان و جوان، و همه خانمها در تمامی سنین.

✏مولف : نیلوفر شادمهری

ناشر کتاب : سوره مهر

تعداد صفحات : 224

این اثر بخشی از مجموعه خاطرات نویسنده از دوران دانشجویی اش در کشور فرانسه به عنوان یک مسلمان ایرانی است.

این کتاب شامل خاطراتی است که ابتدا در وبلاگی به همین نام «سفیر» توسط نویسنده نوشته شده و سپس به مرور بر آن خاطرات افزوده شده است.

نویسنده می گوید: آن زمانی که من شروع به مکتوب کردن این خاطرات کردم تعدادی از دانشجویان را می دیدم که همان اتفاقاتی که برای من پیش آمده برای بعضی از این ها نیز افتاده بود. اینها در برخورد با این اتفاقات واکنش های خوبی بروز نداده بودند. زیرا در آنجا با پوشش و حجاب خانم ها برخورد خوبی ندارند از این رو تصمیم گرفتم خاطراتم را که بخشی از آن مربوط به برخورد با این گونه رفتارها بود را مکتوب کنم تا از این طریق آموزشی نیز داده باشم.

گزیده کتاب:
و من شدم «ایران»! من باید پاسخگوی همه نقاط قوت و ضعف ایران می بودم. انگار من مسئول همه شرایط و وقایع بودم . چاره ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم. من ناخواسته واسطه انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن طور که باید و شاید وظیفه ام را انجام دهم. تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش.

 

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آشتی با اما زمان(عج)


راجع به اماممان ، چرایی بودنش چگونگی ارتباط با او و خیر و برکتی که از او به ما می‌رسد.
این کتاب اگرچه سنگین است اما بار معرفتی خوبی به شما می دهد.


برشی از کتاب:

حالا که جامعه جهانی به مصیبت فراغ و غیبت آن منجی بزرگ مبتلا شده است, 😞
طبق این آیه قرآن, 👇👇👇👇👇
"خداوند حال هیچ گروهی را تغییر نخواهد داد تا زمانی که خود آن گروه حالشان را تغییر دهند"
اگر بخواهند حالشان تغییر کند و از نکبت و
 گناه و
ظلم و
 استکبار
 نجات پیدا کنند و با ظهور منجی, از رهبری و هدایت های الهی او بهره مند شوند, خود باید حال فعلی خود را عوض کنند و به سطحی از کفایت و لیاقت برسند که خواسته ها و آمالشان تحقق یابد


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ب.ظ

پنجاه سال عبادت

این کتاب زیباترین دست نوشته ها و تکه های ناب وصیت نامه شهدا را آورده اول که کتاب را دیدم اصلا تحویلش نگرفتم فکر کردم تکراری است اما وقتی دیدم خیلی ها با شیفتگی از این کتاب تعریف می کنند خواندم و حالا دارم برای شما تعریف می کنم.

برشی از کتاب:

عشق. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم و جز به عشق زنده نیستم.زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد قلب مرا به جوش می آورد. استعداد های نهفته ی  مرا ظاهر میکند و مرا از و خودبینی می رهاند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۲۶
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ق.ظ

پسرک فلافل فروش

در اوج بی‌بند و باری‌ها و فسادهای دوره طاغوت، مردانی پرورش یافتند که پس از پیروزی انقلاب لیاقت شرکت در جهاد و شهادت در دوران دفاع مقدس را یافتند...
حالا هم در اوج تهاجمات فرهنگی و اعتقادی داخلی و خارجی مردانی را می‌بینیم که با وجود برقراری امنیت و آرامش در کشور خودشان به یاری برادران مسلمان خود در سایر بلاد اسلامی شتافته‌اند و مشغول جهاد شده‌اند و شهادت را افتخار خود می‌دانند.

برشی از کتاب

یک نفر از انتهای ماشین با صدای بلند گفت: نابودی همه علمای اس.....  
–بعد از چند دقیقه سکوت ادامه داد: نابودی همه علمای اسراییل صلوات
همه صلوات فرستادیم . وقتی برگشتم با تعجب دیدم آقایی که شعر صلوات فرستاد همان جوان لال در مسجد بود 

-به دوستم گفتم : مگر این جوان لال نبود؟

-دوستم خندید و گفت: فکر کردی برای چی تو مسجد می خندیدیم ....شمارو سرکار گذاشته بود. صفحه 25



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۳۲
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ

پروانه در چراغانی (شهید خرازی)

بعضی خوب بودن را، تواضع را، ساده زیستی را، مهربانی را، شجاعت را... فقط شعار می دهند
و بعضی با تمام وجود آنهارا زندگی می کنند.
اگر دوست داری لحظاتی با چنین افرادی زندگی کنی این کتاب را بخوان

برشی از کتاب: 

به او بگو من فرمانده ی تیپمم . بگو اصلا مهم نیست باور کنی یا نه ، مهم این است که خرمشهر آنجاست . دست شماست و ما آمده ایم آن را پس بگیریم و می گیریم . شهرهای ما را محاصره کرده اید . امید شما به گردان تانکتان است که می خواهد از شلمچه نفوذ کند و حلقه ی محاصره را بشکند . اما نمی تواند میدانم . می فهمی چه خطری دوستانت را تهدید می کند ؟ با خط آتش راه هلیکوپتر ها را می بندیم . چقدر مقاومت می کنید ؟ یک هفته ؟ یک ماه ؟ یک سال ؟ تا نفر آخرکشته می شوند یا از گرسنگی می میرند !اسیر عراقی چشمهایش را به زمین دوخته بود اما حسین گفت : فقط تو می توانی به آنها کمک کنی ! آزادت می کنم که بروی . به آنها بگو ما مردم بدی نیستیم اما از خاکمان نمی گذریم . برو به آنها بگو تسلیم شوند و به هر حال ، این خیلی بهتر از مردن است ، همین !
الله اکبر ، دخیل الخمینی  حسین با لبخندی دوربین را به من داد . نگاه کردم . تا چشم کار می کرد ستونی از سربازان عراقی بود که زیر پیراهن های سفیدشان را به علامت تسلیم بالا سر تکان می دادند و پیشاپیش همه آن اسیر اخموی لجباز بود . آتش سبک شد و مقاومت دشمن در هم شکست .


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۴
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ق.ظ

پر پرواز

ما برای خیلی از کارها ارزش قایلیم درحالیکه ممکنه هیچ قیمتی نداشته باشه،
کاش یکی بود به ما میگفت باارزش ترین و بی ارزش ترین کارها چیه. تا اینکه این چند روز کوتاه زندگی مون هدر نره...


ص 61:جوان که قد بلندی داشت و آستین لباسش را بالا کشیده بود؛طناب بلندی به دست گرفته وآن را از در خانه ای تا مسجد پیامبر«ص»می کشید.عابران با تعجب به او نگاه می کردند اما جوان،مشغول کار خودش بود.
یکی از رهگذران پرسید:مشغول چه کاری هستی؟
جوان بدون اینکه دست از کار بکشد،گفت:پیر مرد نابینایی که همسایه ی ماست از من درخواست کرده طنابی را از درخانه اش تا مسجد بکشم تا بتواند با گرفتن طناب به مسجد ونماز جماعت برسد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۷
نمک کتاب
سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

وقتی دلی




ناگهان گویی  چیزی او را وادار کرد به پشت سر نگاهی بیندازد، برگشت. در آن میان دو چشم دید که خیره ی او بودند... چشمانی پرفریب او را می نگریست...50صفحه اول کتاب جذاب نیست و زجرکش می شوید اما بعدش اهل خانه زجرکش می شوند تا تو را راضی کنند کتاب را زمین بگذاری


خلاصه کتاب:
سیر داستان سرگذشت پسری تافته ی جدا بافته است.چه از جایگاه شخصیت خانوادگی چه از نظر زیبایی،چه از منظر توانمندی واستعداد که روبرو می‌شود با حرف جدیدی از زبان شایسته ترین جوان زمانش. اسلام، که حرف متفاوتی می‌زند و رویکرد متفاوتی ارائه می دهد و افرادی که به آن متمایل می‌شوند روش متفاوتی از دیگران پیدا می کند، او مسلمان می شود کتک می خورد، تحقیر می شود اما بر حرفش می ماند و... تا شهادت
شخصیت اول داستان #مصعب است که بسیار نازدانه ومورد احترام است وبه خاطر زیبایی فوق العاده اش دخترکُش است، اهل سخاوت است و بسیار دنبال است که حرف درست را متوجه شود(حق جو)
شخصیت دوم داستان جعفر برادرعلی پسران ابی طالب هستند که می شود دم خور لحظات تنهایی و تفکر مصعب. جعفر جوان خاصی است که همه خواهانش هستند خواهان هم صحبتی با او....

برشی از کتاب:
اگر از هر کسی در سراسر جزیره العرب می پرسیدی زیباروترین جوان حجار کیست ؟ بی شک پاسخ می‌شنیدی مصعب پسر عمیر . دخترانِ جوانِ خانواده های اعیان مکه ، یکایک ، هم را خبر می کردند که مصعب ، جوان برازنده ی مکه از سفر تجاری باز آمده و بزودی وارد شهر می شود . همگی دل از دست داده از زیارت این جوان رعنای عرب . هر کدام به بهانه ای از خانه بیرون می زدند و راهی بازارچه که بارانداز کاروان پدر مصعب بود . شور و لوله ای در دختران برپا بود و هر یک امیدوار به ربودن دل مصعب . مصعب که هنوز دختری دلش را نلرزانده بود . خانواده های تجار و اعیان با شنیدن خبر بازگشت کاروان ، به بهانه های مختلف ، دختران خود را آراسته همراه خود می کردند تا بلکه نظر مصعب ، سرور جوانان عرب ، معطوف دخترشان شود که در اینصورت اسباب فخر و مباهاتشان می شد . مصعب با کاروان تجاری پدر ، حامل دیبا و حریر یمنی وارد شد . بهانه‌ی حضور دختران نیز مهیا بود ، خرید حریر و دیبا. ص 63و 64

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

دعبل و زلفا

کتاب عاشقانه

داستان روایت عشقی آتشین که در اثر باد های سهمگین روزگار خاموش نشد ...

برشی از کتاب:

کنیز تعظیمی کرد و بی آنکه عجله کند،در مقابل نگاه نگران جعفر ،وزیر سیاه را به آرامی بر چند خانه لغزاند و با پوز خندی گفت:کاش بجای آن حرکت آتشین دقت می فرمودید که در اطرافتان چه میگذرد
با عرض معذرت کیش و مات...

#دعبل_زلفا⁦⁦⁦⁦❤️⁩
#مظفر_سالاری

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب