نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

کتاب ها رو اگر موجود داشته باشیم از این آیدی برای خرید میتونید سفارش بدید: ketabchiii@

سایت نمکتاب را حتما دنبال کنید:namaktab.ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@
از او...yaremana@
یاران صمیمی: yaran_samimii@

آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۲۶ مطلب با موضوع «جوان» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بوی خاک

بوی خاک: داستانی واقعی از مهاجرت به خارج از کشور

بوی خاک: داستانی واقعی از مهاجرت به خارج از کشور

بوی خاک ، منیژه آرمین، انتشارات بوستان کتاب

معرفی: داستان این کتاب یه قصه واقعیه،
زن و مرد جوانی هستند که وضعیت زندگیشان مناسب نیست. آن ها برای رسیدن به خوشبختی از ایران فرار می کنند، در این مسیر زن و مرد از هم جدا می شوند و مرد به جزیره ای اسرارانگیز می رود. قصه عجیب این خانواده و اینکه آیا آنها خوشبختی را در خارج پیدا می کنند یا نه را در این کتاب بخوانید…

خلاصه: حکایت انسان سرگشته ای که در رؤیای زندگی آرام به همراه خانواده اش از کشور خارج می شوند و به امید ویزای یک کشور اروپایی در ترکیه اقامت می کنند. تا اینکه سر از جزیره ای در می آورد که زندگی او را متحول می کند…

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خدا خانه دارد

خدا خانه دارد : کتابی برای روزهای دلتنگی

خدا خانه دارد : کتابی برای روزهای دلتنگی


خدا خانه دارد ، نویسنده فاطمه شهیدى

معرفی: بعضی روزها آدم دلتنگ می شود . دوست داری تنها باشی و در سکوت به بهترین هایی که هیچ وقت نداشتی فکر کنی .
من فکر می کنم در آن روزها و آن ساعت های غمگین و بی کسی خواندن نوشته های این کتاب به درد می خورد و حال گرفته ما را بهتر می کند.

بریده ای از کتاب(۱):
فکر کن دلت بخواهد مثل بچه ها پات را بزنی زمین و داد بزنی که من خدایی را می خواهم که همین نزدیکی است.
دلت بخواهد لمسش کنی، مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند.
دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست. خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد. حتی صدایت می کند.
بابا زور که نیست! من الان یه جوری ام که دلم می خواهد خدایم همین کنار باشد. دم دست. نمی خواهم اول به یک عالم کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده. خب حالا همه اینها را فکر کردی، حالا فکر کن… ( صفحه ۹۵ )

بریده ای از کتاب(۲):
گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باورکنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد که چقدر دست هایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد (ص).
گفت: نه! به خدا قسم نه.
– هزار دینار؟
– نه! به خدا قسم نه.
– دهها هزار؟
– نه! باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
«چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟ ( صفحه ۱۳۴ )

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

از او (مادر شمشادها- شهید موحدی)

مادر شمشادها: کوتاه اما جذاب، پرکشش و پرمحتوا برای آشنایی با شهید موحدی

مادر شمشادها: کوتاه اما جذاب، پرکشش و پرمحتوا برای آشنایی با شهید موحدی

مادر شمشادها ، نویسنده: نرجس شکوریان فرد ، انتشارات عهد مانا

بریده ای از کتاب:
آبگوشت را دوست دارم.قوت جان محمد علی شد در آن روز ترس. با دست های لرزان برایش بردم با دست های لرزان خورد.
آبگوشت بار می گذارم ،می پزد. دوست دارم خالی بخورم. سر می کشم. قوت جانم می شود در نبود محمد علی. می خندم، آبگوشت که قوت جان نمی شود. قوت جسم است. قوت جان و روح محمد علی بود.
نذرهای دلم بود و دعاهای جامعه و عاشورا. نمازهایی که برای سلامتی امام زمان (عج) می خواند.
قوت من هم ثابت قدم بودن تو، مقاومتت زیر شکنجه ها. یادت هست آمدیم اوین دیدنت؟ گفتم مادر حیف تو به این خوبی بشی آقا منشی، بمان تا در آینده دکتر و مهندسی …
تو هم گفتی: دکتر و مهندس که ایمانش قوی نباشد، که خدایش را نشناسد و خودخواه باشد فقط یک اسم است و یک سواد سیاه، مادر! هیچ درسی بهتر از قرآن نیست. من الان توی زندان چند جز قرآن با ترجمه حفظ کرده ام. ایت الله ربانی برایم تفسیرش را هم گفته اند. من دوست دارم انسان باشم. این تمام آرزوی من است تا وقتی بمیرم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ق.ظ

مهربان تر از مادر

مهربان تر از مادر : بهترین کتاب برای نوجوانان جهت ایجاد محبت و شناخت امام زمان(عج)

مهربان تر از مادر : بهترین کتاب برای نوجوانان جهت ایجاد محبت و شناخت امام زمان(عج)

مهربان تر از مادر ، نویسنده حسن محمودی

بریده ای از کتاب:

آقایان سیامک کاظمی ، محمدرضا سیدی و جواد رضایی ، بیان دفتر . این جمع شدن بچه ها ، گوشه ی حیاط مدرسه و حرف زدن ها، مسئولین رو دچار سوء ظن کرده بود و اونا وظیفه ی خودشون می دونستن که یه بررسی اجمالی در این رابطه داشته باشن.
با ترس و لرز رفتن دفتر .
شما دو تا ، وایستین اینجا ، سیامک شما برید پیش آقای مدیر .
سیامک با ترس و لرز رفت اتاق آقای مدیر .
سیامک : س سلام
سلام علیک ، شما این چند روز ، با رضایی و سیدی ، گوشه حیاط با هم چی اختلاط می کنید .
هیچی آقا ! با هم همین طوری حرف می زنیم .
چه حرفی ؟
سیامک دل رو به دریا زد و همه چی رو گفت …

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۹:۵۳
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

جای خالی خاکریز

جای خالی خاکریز ، نویسنده سعید عاکف، راوی: محمد حسین سلطانی ، انتشارات ملک اعظم

جای خالی خاکریز : خاطرات جنگ اما جذاب و پرکشش

جای خالی خاکریز : خاطرات جنگ اما جذاب و پرکشش

بریده از کتاب(۱):
نفری دو تا نارنجک آماده کردیم، ضامن ها را کشیدیم و در یک آن با هم پرتشان کردیم داخل آسایشگاه عراقی ها و پا گذاشتیم به فرار. همین که اولین نارنجک عمل کرد، ازصدایی که شنیدم کم مانده بود برجا میخکوب شوم!
حرف های باقری به این جا که رسید، رو کرد به من و پرسید: فکر می کنی صدای چی شنیدیم؟ خندیدم و گفتم: حتما صدای ناله و فریاد بعثی ها را شنیدین.
خنده خنده گفت:حدست درسته با یه دنیا تفاوت!
وقتی موضوع راگفت بی اختیار صدای شلیک خنده ام به هوا برخواست بچه هام نتوانستند جلو خودشان رابگیرند. آسایشگاهی را که آنها می گفتند در واقع یک طویله بوده، چند تا گاو بخت برگشته تاوان ظلم بعثی ها را پس داده بودند! البته به قول یکی از بزرگان: «گاو پیش آنها افلاطون بوده» (صفحه۳۱)

بریده از کتاب(۲):
یکی از زن های همسایه تا چشمش به من افتاد، جیغی ازته دل کشید و زود خودش را تکیه داد به دیوار!
زیرلب گفتم: «چه خبره این جا؟» همین که چشمم به خانه مان افتاد پاهام سست شد، حال وهوای خانه به حال وهوای خانه های عزادارشبیه بود. یکی دیگراز زن های همسایه، وقتی مرادید، دویدتوی خانه، اسم پدرم را برد و داد زد : آقاشکرالله ! آقاشکرالله! پشت بندش گفت: پسرته، محمدحسین! 

به چند لحظه نکشید که همه ریختند بیرون و همه هم مات و مبهوت خیره من شدند. یک آن یاد خبر رادیو افتادم و شستم خبردارشد که قضیه چیست. حالا حکم کسی را داشتم که از عالم دیگه برگشته است!
این که با چه شور و هیجانی مرا در آغوش کشیدند و اشک ریختند، بماند.
وقتی اوضاع واحوال آرام ترشد پدرم گفت: پریروز که رادیو خبر شهادتت روگفت، دیگه فکر نمی کردم برگردی.

مادرم پی حرف او را گرفت و گفت: الان دوشبه که مایه دقیقه نخوابیدیم، پدرت دیشب تا صبح توی کوچه راه می رفت و انتظار می کشید که لااقل یک خبری از جنازت برسه!(صفحه ۲۱)

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خط تماس

خط تماس ، نویسنده: محمد رضا بایرامی، نشر فاتحان

خط تماس: پرواز با شهید کاظمی

خط تماس: پرواز با شهید کاظمی

خلاصه: زندگی شهید احمد کاظمی را از ابتدایی که وارد جبهه های جنگ شده توضیح می‌دهد و تمام کارهای خارق‌العاده‌ای که در دوران جنگ انجام دادند و روحیات خاص این آدم تا آخرین لحظه پروازش.

بریده ای از کتاب(۱):
احمد کاظمی: می خواهم فرمانده سپاه را ببینم
– چکارش دارید؟
– باید به خودش بگویم.
– ایشان رفته جایی و مدتی طول می کشد تا برگردد.
– صبر می کنم.
– می خواهید کارتان را به من بگویید تا بهشان بگویم؟
– نه به خودشان می گویم.
مدتی گذشت تا فرمانده از راه رسید. به فرمانده سلام کرد.
– با من کاری داشتید؟
– بله.
– بفرمایید.
خودش را معرفی کرد و گفت یک خطی می خواهیم که بایستیم و دفاع کنیم .
– خط ؟ نیامده خط می خواهید؟ شوخی است مگر؟ تجربه جنگ داری؟
– بله کمی دارم.
– کجاها بودی؟
– همین دور و برها.
– همین؟ چند روز؟
– یک ماه و خرده ای.
– تو به این می گویی تجربه جنگ؟ انتظار داری جوان مردم را بدهم دست تو و امثال تو که بردارید ببرید خط به کشتن بدهید؟ نه عزیز من…
– سوریه و لبنان و کردستان هم بوده ام.
فرمانده آمد جلو و زل زل او را نگاه کرد.
– تو سوریه و لبنان و کردستان بوده ای جدّاً؟ به آرامی گفت: بله.
فرمانده با هیجان و تحکم گفت: تعریف کن و او تعریف کرد همه ماجراهای جنگ و جهادش را در سوریه و لبنان. تعریف کرد تا رسید به کردستان…
بله دیگر تا خود دیوان دره رفتیم و در آنجا مستقر شدیم تا وقتی که قرار شد یکی از محورهای اطراف دیوان دره را پاکسازی کنیم.
– خب بعدش؟ بعدش چه کار کردی؟
– بعدش رفتم استراحت.
– ای بابا وسط آن هیاهو؟
– شرمنده گاهی پیش می آید دیگر.
– یعنی چه که پیش می آید؟ ببینم تو حس مسئولیت پذیری ات خوب است؟
– نمی دانم.
– نمی دانی؟ آمده ای و می گویی خط بده به ما. مگر می توانم به کسی که مسئولیت پذیر نباشد خط تحویل بدهم؟ شهر هرت که نیست …
– ازدواج کرده ای؟
– نه .
– پس چرا وسط معرکه ول کردی و رفتی؟
– جوابی ندادی؟
وقتی داشت می رفت مودبانه خداحافظی کرد و آرام آرام و پا کِشان راه افتاد.
– فرمانده گفت تو چرا می لنگی؟
– خب پیش می آید.
– یعنی چه عزیز من؟ ما آدم قبراق می خواهیم با این وضعیت آمده ای مسئولیت بگیری؟
– درست می شود.
– منظورت چیست؟ مادرزادی که نیست؟
– نه خیر.
فرمانده به فکر فرو رفت و بعد گویی ناگهان کشفی کرد. نکند مجروح شده ای؟
او سر تکان داد.
– کی؟ کجا؟
– کردستان.
– کردستان؟ پس چرا چیزی نگفتی درباره اش؟
– گفتم که تو استراحت بودم.
– تو دیگر کی هستی برادر؟ من می گویم ابهام دارد مسئولیت پذیری ات و تو حاضر می شوی خودت را زیر سؤال ببری و رفع اتهام نکنی؟ (صفحه ۷۶)

بریده ای از کتاب(۲):
فرمانده روی کاغذ نوشت: بیست و یکی دو ساله. اعزامی از نجف آباد. انگیزه بسیار بالا، شجاعت و رک گویی زیاد، اتکا به نفس فوق العاده، تواضع بی نظیر، یک رگه سرپیچی و خود رایی دارد،
با این حال روی آینده اش می توان حساب باز کرد.(صفحه ۹۴)

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

دشتبان

دشتبان ، نوبسنده: احمد دهقان، انتشارات نیستان

دشتبان: نوجوانی ترسو در صحنه های جنگ و مسئولیت هایی که قبول می کند...

دشتبان: نوجوانی ترسو در صحنه های جنگ و مسئولیت هایی که قبول می کند…

خلاصه کتاب: ناصر همراه پدر و مادرش برای خرید وسایل مدرسه‌اش به شهر می‌روند که همزمان می‌شود با حمله‌ عراق. همه مردم از ترس سر به کوه و بیابان می‌گذارند فضای ترس و دلهره و بمب و آوارگی، تجربه‌ ی جدیدی برای نوجوان قصه پیش می‌آورد. در این فضا فرمانده‌ جنگ از ناصر می‌خواهد که برترسش غلبه کند و او را در کارها یاری کند…

بریده ای از کتاب(۱):
خانواده ای یک گاری دستی را لبریز از خرت و پرت کرده بودند و می‌رفتند و… مردی کوتاه قد و خپل سوار بر الاغ لاغرمردنی کنار گاری می‌رفت و هر بار به یکی امر و نهی می‌کرد…
کم کم وقتی به‌شان رسیدیم، بابابزرگ عمدی پا به پای الاغ شد. اول چند بار کلام را توی دهان قرقره کرد و بعد بلند گفت : ” خسته نباشی! ” مرد برگشت طرف بابابزرگ . غبغبغش چند بار پر و خالی شد و با اوقات تلخی گفت : ” می‌بینی که خسته نیستم ، سوار الاغم “
بابابزرگ هم، نه گذاشت نه برداشت و گفت : “من هم به الاغ بیچاره خسته نباشید عرض کردم ، وگرنه معلوم است که شما _ماشاء الله_ خسته نیستید!”…. (صفحه ۴۷ و ۴۸)

بریده ای از کتاب(۲):
… خنده کنان گفت : ” تو این مدت ، حواسم بهت بود. حسابی مرد شدی . خوب کار کردی، خیلی خوب.”
بابابزرگ ، تکیه‌اش را داد به نرده‌ ی آهنی ، از زیر ابروهای سربی رنگش ، نگاهی از خستگی بهم انداخت و گفت : ” جنگ همه را مجبوری مرد می‌کند! وقتی جنگ می‌شود، دیگه هیچ کس زن نیست، بچه نیست، پیرمرد نیست، همه به یک اندازه رزمنده هستن. “

http://namaktab.ir/

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

ریشه ها

ریشه ها : قصه ای جذاب و واقعی درباره ۱۰ نسل، از آفریقا تا آمریکا

ریشه ها : قصه ای جذاب و واقعی درباره ۱۰ نسل، از آفریقا تا آمریکا

ریشه ها ، الکس هیلی، ترجمه علیرضا فرهمند، نشر امیرکبیر

معرفی:
شروعِ هیجان انگیز، پایانِ شگفت انگیز، پایان هیچ رمانی تاکنون ، این همه باشکوه نبوده است.
هرطور دلشان می خواست رفتار می کردند.
هروقت دلشان می خواست شکنجه می کردند.
هرجا دلشان می خواست را به زور می گرفتند.
این یک داستان زیباست، داستان آدمهایی که رنگ ما نیستند و ما همیشه با دیدنشان پوزخندی می زنیم و نگاهی طولانی به آنها می اندازیم.
اما برای یک بار هم که شده از آنها نمی خواهیم و نمی دانیم…
خلاصه: در ابتدا با فرهنگ غنی مردم آفربقا که مسلمان هستند آشنا می شویم و همزمان ترس آنها از سفیدپوستانی که سیاهان رو می دزدند و می خورن! بعد از ربوده شدن قهرمان داستان توسط سفید ها، با ستمی که به سیاهان می شد و به عنوان کالا حمل می شن. در کشتی های باربری و فضای برده داری روبرو می شیم. قهرمان که حد اعلای نویسنده کتاب است. داستان زندگی خود را برای دخترش تعریف می کند و این داستان نسل به نسل منتقل شده و به نویسنده می رسد. نویسنده هم با تحقیق بسیار داستان ریشه ها که زندگی واقعی اجداد اوست را می نویسد. امیدی که برده ها به آزادی دارن، ظلم و ستمی که ارباب ها به آنها می کنند و کمترینش گرفتن حق آزادی از اونهاست.
تبلیغ کتاب: با خوندن کتاب یه چیز دستگیرم شد، من خودمم یه کونتا کینته هستم. خیلی از ما ها کونتا کینته هستیم! شروع، هیجان انگیز، پایان، شگفت انگیز، پایان هیچ رمانی تاکنون ، این همه باشکوه نبوده است.

صحبت آقا: رهبر انقلاب اسلامی درسال ۹۲ در دیدار با فرماندهان بسیج سراسر کشور: «یکی از شاخص‌های دیگر استعمار و استکبار این است که جنایت را نسبت به ملت‌ها و نسبت به آحاد بشر مجاز می‌‌شمرند و اهمیت نمی‌‌دهند. این یکی از بلایای بزرگ استکبار در دوران جدید است.» بعد یک مثال روشن و مصداق معین هم بیان کردند که برخورد مستکبرین با بومیان آمریکا بود سپس از یک کتاب خارجی اسم بردند و خواندن آن را مغتنم دانستند: رمان «ریشه‌ها» نوشته‌ی آلکس هیلی.
بریده ای از کتاب(۱):
کونتا باخود فکر کرد نکند دیوانه شده باشد. لخت، در زنجیر و دست وپا بسته در تاریکی، داغ و دم کرده و متعفن میان دو مرد افتاده بود و اطراف او را مثل دیوانه خانه ها صدای جیغ و گریه و دعا پر کرده بود. تمام بدنش از درد مچاله شده بود، چون در چهار روزی که از اسیر شدنش می گذشت کتک خورده بود… (ص۱۵۴)

بریده ای از کتاب(۲):شنیده بود که بچه های سیاه وثیقه وام می شوند و طلبکاران مدعی مالک بچه ای می شوند که هنوز در شکم مادر است، و بدهکارانی هستند که پیشاپیش بچه بدنیا نیامده را می فروشند… (ص۳۷۴)

بریده ای از کتاب(۳):
اگر مستقیما اتهامی را که به او می زدند، تکذیب می کرد، در حکم آن بود که سفید پوستی را دروغگو خطاب کرده است … و این حتی از دزدی هم خطرناکتر بود. (صفحه ۶۳۷)

بریده ای از کتاب(۴):
همۀ شما آفریقایی ها و سرخپوستا یه جور اشتباه کردین. گذاشتین سفیدا جایی که زندگی میکنن قدم بزارن و تا به خودتون اومدین، دیدین که با لگد بیرونتون میندازن یا اسیرتون میکنن.

بریده ای از کتاب(۵):
«قانون می‌گوید اگر سیاه‌پوستی، در چشم سفیدپوستی راست نگاه کند ۱۰ ضربه شلاق باید بخورد. قانون آن‌ها می‌گوید اگر سفیدی قسم بخورد که سیاهی دروغ گفته ‌است حق دارند یک گوش او را ببرند. اگر سفید بگوید سیاه دوبار دروغ گفته است حق دارند دو تا گوش او را ببرند. قانون می‌گوید اگر آدم سفیدی را کُشتی به دارت خواهند زد اما اگر سیاهِ دیگری را بکُشی فقط شلاق می‌خوری… خواندن و نوشتن برای سیاهان غیرقانونی است. کتاب دادن به سیاه‌ ها غیرقانونی است.» (صفحه ۱۷۱)

namaktab.ir

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۹ ب.ظ

خادم ارباب کیست؟

خادم ارباب کیست؟

خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن

خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن

بریده ای از کتاب(۱):
«ما» هنر نداریم، اما «او» که هنر دارد، هنر او هم این است که اجناس به درد نخوری مثل ما – که هیچ کس حاضر نیست بخرد – را می خرد 
و با یک نگاهش کیمیا می کند: رسول ترک، کل احمد تهرانی و… محصولات این کارخانه اند.
راهش هم همین است که حافظ فرمود: «گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک در گه اهل هنر باشی» (صفحه ۳۷)

بریده ای از کتاب(۲):
این که حسین خوب های عالم را طلا کند که هنر نیست. هنر، تبدیل مس به طلاست، طلا که طلا هست، با کم و زیاد عیارش!
آقازاده هایی مثل علی اکبر و قاسم را قبول کردن و اجازه فدا شدن دادن که…
هنر این است که غلام بی اصل و نسب سیاهی را با نَفَس مسیحایی اش حسینی کند و لایق انتساب خود.
هنر حسین این است که با انسان ها طرف حساب باشد.
هنرمندی حسین تبدیل به احسن است، چرا که مقلب القلوب است(حول حالنا الی احسن الحال)
از کربلایی احمد و رسول ترک و.. عابد و عارف و زاهد ساختن معجزه حسین است.
دست چه کسانی را حسین گرفته… دست چه کسانی را نگرفته…
حسین هنرمندترین انسانی است که – نه تنها خادمانش بلکه – عالم می شناسدش.

بریده ای از کتاب(۳):
کسی که یک عمر به دنبال حسین دویده است ارزش همراهی با حسین را می فهمد. خاصه در لحظات حساس.
کسی که یک عمر بی تاب سفر کربلا بوده است،شیرینی هم جواری با حسین را درک می کند.
کسی که سختی رسیدن به کربلا را چشیده است قسمت ماندن در کربلا با حسین را می داند و جدایی از او برایش جهنم است. آنجاست که بی تابی می کند و لحظه لحظه با حسین بودن را از دست نمی دهد. آنجا التماس رنگی دیگر پیدا می کند.
شاید فلسفه اینکه بعضی چیزها را راحت به انسان نمی دهند به همین خاطر باشد که راحت از دست ندهد. باید زمینه ها را آماده کرد تا انسان قدردان باشد.
کسی که از کوچه پس کوچه های ربذه به پای علی و حسن و حسین علیه السلام دویده است تا به کربلا برسد ارزش خادمی را می فهمد.
«ناز پرورد تنعم»که راهی به دوست نخواهد برد. خادم باد آورده را بادی خواهد برد!

بریده ای از کتاب(۴):
اقای خادم! اگر تورا قبول نکنند آن وقت چه؟ کجا می خواهی بروی؟
اصلا کجا داری بروی؟
اگر مثل جون امتحان بشوی احتمال قبولی می دهی؟
«بی امتحان مرا به غلامی قبول کن
من خود قبول دارم از این امتحان ردم»
اگر به تو گفتند راحت باش، آزادی، می توانی بروی، برو… چه؟!

بریده ای از کتاب(۵):
هویدا در آخرین لحظه عمرش به شاه فحش داد و گفت: شاه سگ هایش را نجات داد اما من پیر را جا گذاشت.
ولی شما که خادم هایت را رها نمی کنی، یقین داریم. حاشا به کرمت! نه فقط تا دم مرگ…تا پل صراط
همین هم که سر سفره ات را هم داده ای، همین که الان جای دیگری نیستم و با تو هستم… سپاس!
ولی فقط به ما اجازه فدا شدن بده
«من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و و من یار تو باشم
تو گل سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم به مقدار تو باشم»

بریده ای از کتاب(۶):
خیلی ها به دنبال امام گذشته می گردند و نه حال، دنبال امام حی و حاضر بودن صفت حضرت جون است.
تکلیف گرا بودن، جانِ این اتفاق بزرگ است، از امام علی سراغ امام حسن رفتن و از امام حسن سراغ امام حسین را پیمودن و با امام حسین همراهی تا پایان خط ویژه ممتاز حضرت «جون» است.
در به در بودن کوی اهل بیت زیباترن عنوان برای سبک زندگی حضرت جون است.
بسیاری در هر زمانه به بهانه امام ماضی سر خود را از فرمان امام مضارع باز می کنند و حال آن که حقیقت آن است که زمان امام حسن، امام حسین، حسین است نه امام، او ماموم است و امام حسن امام او.

بریده ای از کتاب(۷):
خود را بشکن، به امام بگو شرح ما وقع را در دل چه داری؟
همین جا این کوزه خود ساز را بشکن، خاکش را به دست امام بسپار تا او دوباره بسازد، این کوزه را تو نساختی.
جون خودش را شکست، عرضه داشت : من کجا بروم؟ بدن من کجا، بدن مبارک عباس کجا؟ خون من کجا، خون طاهر علی اکبر کجا؟ من بوی خوشی ندارم، چطور خون من با علی اکبر قاطی شود؟ اصلا برای خودش در مقابل امام ارزش قایل نبود برای خود کلاس نگذاشت.
خود را شکست، وقتی خود را شکست آن وقت امام او را درست کرد، آن وقت خوش صورت شد.
خادم ارباب! وقتی خودت را شکستی بیا، ما درستت می کنیم.

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
نمک کتاب
شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

موکب آمستردام

موکب آمستردام ، بهزاد دانشگر

موکب آمستردام : داستان هایی از جوانان اروپایی و اربعین حسینی

موکب آمستردام : داستان هایی از جوانان اروپایی و اربعین حسینی

معرفی: خرده روایت هایی از زائرانی که امام حسین را نه در کربلا و نجف و قم و مشهد و… بلکه در قلب اروپا یافته اند،
زائران دور دست سید الشهدا،
زائرانی که از اروپا به مقصد زیارت پیاده امام حسین (ع) رهسپار شده اند.
زائرانی که دریافته اند که عشق حسین، زمین و زمان و مکان نمی شناسد و چه بخواهیم و چه نخواهیم عالم گیر خواهد شد.
فقط باید خودت را به این دریای عظیم بسپری تا به ساحل آرامش برسی.
بریده ای از کتاب:
وصف نمایشگاهمان دیگر از هلند و شهرهایش گذشته و به دیگر کشورها رسیده ما نه تنها توی دیگر کشورهای اروپایی هم درخواست برگزاری نمایشگاه را داشته ایم بلکه از بقیه کشورها مثل آرژانتین هم درخواست داده اند نمایشگاه را برایشان کپی کنیم و بفرستیم تا آن جا هم برگزار شود…

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب