نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

کتاب ها رو اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@
از او...yaremana@
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «جوان :: سفرنامه/خاطرات/زندگی نامه» ثبت شده است

سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

ماه بندان

ماه بندان: حواشی جالب، بامزه و احساس برانگیز سفر رهبرمان به خراسان شمالی.

ماه بندان: حواشی جالب، بامزه و احساس برانگیز سفر رهبرمان به خراسان شمالی.

ماه بندان ، محمد رضا شهبازی

معرفی:

واژه«حاشیه» شما رو یاد چی میندازه؟ فوتبال، روزنامه، فیلم و سریال… اما حاشیه بعضی چیزا یه کم جدید و دست نیافتنی می شه.
تا به حال راجع به سفرهای رهبر عزیزمون زیاد شنیدید ولی راجع به اتفاقات و حاشیه های اون چیز زیادی نمی دونیم.
این کتاب خاطرات جالب، بامزه و در بعضی مواقع احساس برانگیزی رو به نگارش درآورده.

 

بریده کتاب:


کنار پسرجوانی نشسته است تی شرت آستین کوتاه و چسبانی پوشیده که رنگش به سبز یشمی می زند. پشت و روی تی شرت هم چیزی نوشته که از زبانش سر در نمی آورم. زنجیرنقره ای به گردن انداخته که یک M  طلایی رنگ را روی سینه جوان نگه داشته است.
– چطوری کارت ورود به جلسه را گرفتی؟
– از شنبه تا چهارشنبه ثبت نام کردند. چهارشنبه تو آمفی تئاتر دانشگاه قرعه کشی کردن و کلا به ۴۵ نفر کارت دادن که خوشبختانه اسم من هم دراومد.
می گوید: تلویزیون رو که روشن می کنم و می بینم آقا داره صحبت می کنه حتما گوش میدم.
– چرا؟
– خب فکرمی کنم برای من داره صحبت می کنه.
– ولی قیافه ات خیلی حزب الهی نیست ها!
– ما با همین قیافه هم آقا رو دوست داریم . حالا نمی دونم آقا هم ما رو دوست داره یا نه؟ تازه من بیرون موهام رو هم فشن می کنم . واسه اینجا دیگه بی خیال موهام شدم، گفتم شاید دم در گیر بدن.
– فکر کردی اگه یه روز آقا رو از نزدیک ببینی چی بهش می گی؟
– آره… می گم خیالت از بابت من جوون راحت باشه.
به گردنبند M اشاره می کنم: این رو واسه چی انداختی؟     
– خب… راستش اول اسممه!
-همه اش همینه؟                                 
– خب… راستش نه… یه چیزای دیگه ای هم هست.
یه تیری تو تاریکی…
میگم: – ایشالابهش برسی!                      
چشمش برق می زند و با صدای بلند می خندد.

💠namaktab.ir

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

قایق راندن به اقیانوس

قایق راندن به اقیانوس: روایتی خواندنی از سفررهبرمان به یزد

قایق راندن به اقیانوس: روایتی خواندنی از سفررهبرمان به یزد

قایق راندن به اقیانوس: نویسنده مظفرسالاری

خلاصه:

مظفر سالاری نویسنده­ ی رویای نیمه شب در حالی که خودش یزدی است و در سفر سال هشتاد و شش همراه خبرنگاران و عکاسان دعوت می­شود تا کتابی از سفر به استان یزد بنویسد. بسیار جامع نوشته. هم با زندگی خود نویسنده کمی آشنا می­شویم و هم در غالب خاطرات بسیار شنیدنی جذاب و خنده ­دار با یزد و علمای آن و زندگی طلاب و جاهای دیدنی یزد آشنا می­شویم. از طرف دیگر با نوع استقبال و شور و اشتیاق و لحظات حضور رهبری و سخنان ایشان آشنا می­شویم. بسیار جامع، جذاب، لطیف، خنده ­دار، پرمحتوا و پراطلاعات است.

بریده کتاب(۱):

آن ها که شیخ را با عبا و عمامه دیدند چندان تعجب نکردند هنگام سوار شدن شیخ به سید شبیر گفت: از قیافه و چهره من معلوم است چه کاره ام . در استخر هم که باشم به من می گویند حاج آقا . در دوره دبیرستان معروف بودم به شیخ کلاس یکی از رفقا می گفت : تو اصلا شیخ به دنیا آمده ای…

بریده کتاب(۲):

مدتی گذشت . در یک دیدار دیگر مشغول عکاسی بودم . وقتی به آقا نزدیک شدم تا عکسی بگیرم از من پرسیدند: سر دردت چه طور است؟ تعجب کردم که یادشان است . گفتم: به لطف دعای شما بهترم . دو ماه بعد باز هم جلسه ای بود و من مشغول کارم بودم که احوالم را پرسیدند . سه چهار ماه بعد باز این قضیه احوالپرسی تکرار شد . محبت ایشان به یک عکاس ساده خیلی برایم عجیب بود.

بریده کتاب(۳):

یکی از این بچه ها که گاه حد شوخی را نمی دانست . پشکلی تازه را که از آن بخار بر می خاست سر چوب بلند و باریکی زد و به طرف او گرفت و گفت: لطفا این را یادگاری از من قبول بفرمایید .

شیخ آن را همچون شاخه گلی تحویل گرفت و با خونسردی و لبخند پاسخ داد: مطمئن باشید که هر وقت به این یادگاری نگاه می کنم به یاد شما می افتم .

بچه ها خندیدند و طرف حساب کار دستش آمد که با دم شیر خفته بازی نکند .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۰۸ ق.ظ

داستان سیستان

داستان سیستان: حیف است لبنانی ها، فلسطینی ها، بحرینی ها، یمنی ها و عراقی ها این قدر رهبر را بشناسند و تو خیلی کم ...

داستان سیستان: حیف است لبنانی ها، فلسطینی ها، بحرینی ها، یمنی ها و عراقی ها این قدر رهبر را بشناسند و تو خیلی کم …

داستان سیستان ، نویسنده رضا امیرخانی
معرفی:
به محافظان سید حسن نصر الله گفته بودند که سید حسن را چقدر قبول دارید؟
جواب داده بودند به اندازه ای که اگر بگوید خودتان را از ساختمان بلندی پرت کنید قبول می کنیم .
پرسیده بودند : آقای خامنه ای را چقدر قبول دارید ؟
جواب داده بودند: به اندازه ای که اگر آقا بگویند سر سید حسن را ببرید حرف آقا را گوش می دهیم.
حیف است لبنانی ها، فلسطینی ها، بحرینی ها، یمنی ها و عراقی ها این قدر رهبر را بشناسند و تو خیلی کم …

بریده ای از کتاب(۱):
آقا نگاهی به مقبره می کند ناگهان شروع می کند به بالا آمدن.
شروع می کند به تندی به سمت قله گام بر می دارد، چیزی نزدیک به دویدن.
سردار، پله ها را نشان می دهد اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می آید…
مسئولان یکی یکی جا می مانند حتی یکی از محافظ ها نیز، کم کم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه عقب می افتند، جا می مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان به سرعت بالا می آیند… مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد. (صفحه ۹۶)

بریده ای از کتاب(۲):
ره بر مکبر را صدا می کند. مکبر که از بچه های مسجد است، جلو می رود و دست آقا را می بوسد.
هول شده است . آقا هرچه را گفته بود ، دوباره می گوید و تفهیم می کند انگار. قامت می بندیم برای نماز…
صف اول اهل سنت نیز به آقا اقتدا کرده اند. تصویری بسیار زیبا و بدیع. نیمی از اهل سنت و نیمی از شیعیان در صف اول ایستاده اند. شانه به شانه. بعضی با دست های بسته و بعضی با دست های باز.
آقا نماز را شروع می کنند. کمی دل گیرم که چرا نماز ظهر و عصر می خوانیم و صوت حمد و سوره ی ره بر را نمی شنویم؟
دوستی عرب دارم که می گفت : از میان شما ایرانی ها، فقط آقای خامنه ای است که قرائتش صحیح است! آن هم در این روزگار که اختلافات قرائات خیلی مد شده است! ( صفحه ۱۷۸ )

بریده ای از کتاب(۳):
یادم هست ایشان را. یادش بخیر، ما آن زمان منزل شما آمدیم، دوغ خوش مزه ای هم خوردیم…
رنگ از چهره مولوی عبدالصمد پریده است! انگار خودش هم تازه آقا را به جا آورده است؛ روحانی شیعه ی تبعیدی جوانی را که حتا خوش بین ترین افراد  نیز نمی توانست در خفقان زمان شاه برایش چنین آینده ای را پیش بینی کند! ( صفحه ۱۴۸ )

بریده ای از کتاب(۴):
جمعیت هم چنان مرا به  سمت جلو می دهد و راه می برد و من مانن پر کاهی در این نسیم برای خودم می غلتم و وا می غلتم.
آقای همدانی مرا حل می دهد جلو و می گوید:
آقا! این هم آقای امیر خانی…
جلو می روم . سکوتی مطلق همه جا را فرا می گیرد . به جز صدای رهبر هیچ نمی شنوم . انگار زمان ایستاده است.
می خواهم دست ره بر را ببوسم . اما او عصایش را به دست محافظ می دهد و دو بال عبایش را باز می کند و مرا در آغوش می گیرد. ( صفحه ۲۹۹ )

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۷ ، ۱۰:۰۸
نمکتاب ...
دوشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

حافظ هفت


درباره کتاب:
سفرنامه‌ها همیشه پر از خاطره‌ها و لحظه‌های شیرین است، مخصوصا اگر آدمی خاص و دوست داشتنی و عزیزکرده‌ای بشود شخصیت اصلی این سفرنامه!!!
آن وقت است کنار گذاشتن آن بعد از شروع آن سخت است.
سفرهای آقا همیشه پر از اتفاقات شیرین و جذاب است. مخصوصا اگر نویسنده مهارت نویسندگی‌اش را با عشق و محبت گره بزند و ذوقش هم فوران کند. آن‌وقت نتیجه‌اش می شود رمانی به نام حافظ هفت

برشی از کتاب:

روزی ایشان برای دیدار خانواده شهدا به منطقه مجیدیه تهران تشریف بردند.پس از دیدار با چند خانواده شهید پرسیدند "باز خانواده شهیدی در این محل وجود دارد؟"دوستان گفتند تنها یک خانواده مسیحی باقی مانده است که فرزندشان در جنگ ایران و عراق شهید شده است. آیا به خانه آنها هم تشریف می برید؟ ایشان جواب مثبت دادند. هنگامی که خبر را به اهل خانه دادند از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. خانم ها سراسیمه برای حفظ حجاب به دنبال پوشش رفتند... (ایشان)به منزل آن خانواده مسیحی وارد شدند و به گرمی با آنان بر خورد کردند. در زمان پذیرایی نیز-طبق فتوای اجتهادی خود که مسیحیان و اهل کتاب را پاک می دانند- از میوه هایی که برایشان آورده بودند تناول کردند و به دیگران با اشاره فرمودند: شما نیز میل کنید تا آنها بدانند که ما آنها را از خودمان می دانیم .صفحه111


پوستر کتاب "حافظ هفت" را از اینجا دانلوذ کنید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۹
نمکتاب ...