نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

کتاب ها رو اگر موجود داشته باشیم از این آیدی برای خرید میتونید سفارش بدید: ketabchiii@

سایت نمکتاب را حتما دنبال کنید:namaktab.ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@
از او...yaremana@
یاران صمیمی: yaran_samimii@

آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۱ مطلب با موضوع «نوجوان» ثبت شده است

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ق.ظ

مهربان تر از مادر

مهربان تر از مادر : بهترین کتاب برای نوجوانان جهت ایجاد محبت و شناخت امام زمان(عج)

مهربان تر از مادر : بهترین کتاب برای نوجوانان جهت ایجاد محبت و شناخت امام زمان(عج)

مهربان تر از مادر ، نویسنده حسن محمودی

بریده ای از کتاب:

آقایان سیامک کاظمی ، محمدرضا سیدی و جواد رضایی ، بیان دفتر . این جمع شدن بچه ها ، گوشه ی حیاط مدرسه و حرف زدن ها، مسئولین رو دچار سوء ظن کرده بود و اونا وظیفه ی خودشون می دونستن که یه بررسی اجمالی در این رابطه داشته باشن.
با ترس و لرز رفتن دفتر .
شما دو تا ، وایستین اینجا ، سیامک شما برید پیش آقای مدیر .
سیامک با ترس و لرز رفت اتاق آقای مدیر .
سیامک : س سلام
سلام علیک ، شما این چند روز ، با رضایی و سیدی ، گوشه حیاط با هم چی اختلاط می کنید .
هیچی آقا ! با هم همین طوری حرف می زنیم .
چه حرفی ؟
سیامک دل رو به دریا زد و همه چی رو گفت …

http://namaktab.ir/

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۹:۵۳
نمک کتاب
شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بنین

بنین : مجموعه داستانی امروزی و شیرین

بنین : مجموعه داستانی امروزی و شیرین

بنین ، نویسنده: فرشته امیری، نشر: انجمن قلم ایرانیان امروز
بریده ای از کتاب(۱):
اول کلی خندیدم بعد مرتضی گفت بیا حالشون رو بگیریم و ایستاد کنار در و شروع کرد به اذان گفتن. من هم کم نیاوردم و داد زدم یالا یالا پاشین، عمله های فوق لیسانس! نماز صبحه پاشین، پاشین، قضا شد.
امید چشم هایش را مالید و ساعتش را نگاه کرد و عربده کشید خدا لعنتتون کنه! نصف شبی. آخه به تو هم میگن مسئول اردو لامصب. (صفحه ۵۵)

بریده ای از کتاب(۲):
– خدایا! چقدر به من نعمت دادی که به خاطر اونا سپاسگزاری نکردم که مهم ترینشون عشق بود.
خدایا! حالا فهمیدم که برای درک حقایق بزرگ فقط یه لحظه کافیه؛ مثل همون لحظه مرگ.
خدایا! اگه قرار نیست من به دنیا برگردم همه ناتمام ها رو به تو می سپارم.
خدایا! به من رحم کن به رحمت تو امیدوارم.
باران روی شمعدانی های توی ایوان خانه شبنم می کارد. هیچ صدایی از آپارتمان طبقه سوم نمی آید. شاید آرش هم مرده باشه. (صفحه ۳۸)

بریده ای از کتاب(۳):
-دوربینی را برداشتیم و در محله ارمنی ها به طرف خانه ای که دخترک از آن بیرون آمده بود رفتیم.
در نیمه باز بود. سهراب چند ضربه با پشت دست به در زد.بعد از مدتی صدای زنی را از توی خانه شنیدیم ، رفته بودیم برای آنکه مستندی بسازیم .پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت : عروسم بچه دار نمی شد یعنی می شد، اما بچه هاش وقتی به دنیا می اومدن ، می مردن. چه میدونم… می گفتن یه جور بیماری خونی داره . یه دوست مسلمون داشتم ، گفت : ” نذر حضرت عباسش کنین” نذر کردیم اگه این یکی زنده بمونه اسمش رو بذاریم “عباس”. اما دختر شد . ما هم اسم مادر حضرت عباس رو گذاشتیم روش. حالا هم “بنین” صداش می کنیم.

http://namaktab.ir/

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمک کتاب
شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۱۳ ب.ظ

شاهین و بشکه های باروت

شاهین و بشکه باروت ، نویسنده محمد رضا اصلانی

برای نوجوانان با عملیاتی سری و مخفی کاری هایش: شاهین و بشکه باروت

معرفی: محسن و مرتضی اعضای تیم دو نفره ای هستند که به دستور برادر بزرگتر عملیات سری را انجام می دهند.
با خواندن کتاب عضو سوم این تیم شده و در تعقیب و گریزهای آنها شریک باش…

بریده ای از کتاب(۱):
با اطمینان گفتم: « بابا من مطمئن هستم که شما اشتباه می کنید، توی آن بشکه فقط نفت هست، نه چیز دیگر»
بابا سکوت کرد و من معمایی را که پیش آمده بود خیلی زود حل کردم: م.ک.ب، حرف های اول عبارت «مخصوص کلثوم بانو» وقتی که معما را توضیح دادم او لبخند تلخی زد و از این که معمای به آن آسانی درجه دار رکن دوم را گیج کرده بود به فکر فرو رفت. (صفحه۲۶)

بریده ای از کتاب(۲):
لازم بود جواب نامه را فوری بفرستم و وظیفه ام را در جایگاه فرمانده ی گروه دو نفره به خوبی انجام بدهم.
«…تیم دونفره ی مالو رفته است روش مبارزه را عوض می کنیم و به شکل مخفیانه تری عملیات را انجام می دهیم. چند روز قطع ارتباط با بچه ها می تواند ما را در رسیدن به هدف کمک کند و ذهن آقاجان را متوجه موضوع دیگری کند.
از شاهین کوچک به شاهین بزرگ « در قفس باز است ولی تا چند روز برای گمراه کردن بشکه باروت در قفس خواهیم ماند و پس از آن پروازهایمان شروع می شود…» (صفحه۳۷)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۳
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۸ ق.ظ

پسران جزیره



بعضی وقت ها دلت می خواهد به همه نشان بدهی که بزرگ شده ای و باید تو را جزو آدم ها حساب کنند. آن وقت می روی سراغ کارهایی که بوی خطر می دهد و وحشتناک است. حالا فکرکن که موفق هم بشوی.
چه لذتی دارد خواندن این کتاب!


برشی از کتاب


گفتم: عجب چشمت تیز است. قاسم آهسته گفت: بزن به تخته چشم نخورم. گفتم: بو هم خوب تشخیص می دهی، آن بوی سیگار یادت هست؟ گفت: اگر این دو تا چیز را نداشتم که کارم زار بود. چند لحظه نگذشته بود که دیدم قاسم دارد با بینی اش تند و تند هوا را بو می کشد، بعد آهسته گفت: بوی آتش! لحن صدایش عوض شده بود. ترس داشت و آهسته حرف می زد. گفتم: بیا برگردیم. قاسم گفت: کجا برویم، تازه هرکه هست احتمالا صدایمان را شنیده، آتش همین نزدیکی است. قاسم اسلحه اش را به حالت آماده در دست گرفت و آهسته رفت گوشه سمت چپ آنجا ایستاد. من در تاریکی نمی دیدمش، ولی چون می دانستم آنجا ایستاده قوت قلب داشتم...ص74  



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۸
نمک کتاب
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ق.ظ

پر پرواز

ما برای خیلی از کارها ارزش قایلیم درحالیکه ممکنه هیچ قیمتی نداشته باشه،
کاش یکی بود به ما میگفت باارزش ترین و بی ارزش ترین کارها چیه. تا اینکه این چند روز کوتاه زندگی مون هدر نره...


ص 61:جوان که قد بلندی داشت و آستین لباسش را بالا کشیده بود؛طناب بلندی به دست گرفته وآن را از در خانه ای تا مسجد پیامبر«ص»می کشید.عابران با تعجب به او نگاه می کردند اما جوان،مشغول کار خودش بود.
یکی از رهگذران پرسید:مشغول چه کاری هستی؟
جوان بدون اینکه دست از کار بکشد،گفت:پیر مرد نابینایی که همسایه ی ماست از من درخواست کرده طنابی را از درخانه اش تا مسجد بکشم تا بتواند با گرفتن طناب به مسجد ونماز جماعت برسد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۷
نمک کتاب
دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ

شازده کوچولو


بعضی آدمها دنیا آمده‌اند که...
اصلا نمی دانند چرا دنیا آمده اند...
گیج و گنگند، سرگردان، خسته، الکی خوش، مست و خراب


خلاصه کتاب:

داستان در مورد مردی است که با هواپیمای شخصی خود در بیابانی در یکی از کشورهای آفریقا سقوط کرده بود. او با موجودی همانند یک پسر بچه برخورد می کند و بعد از گفت و گوهایی که بین شان رد و بدل می شود می فهمد که او از یکی از ستاره ها آمده. از بودن در کنار او لذت می برد. و با او احساس نزدیکی می کند. وقایعی اتفاق می افتد که او دوست نداشت اتفاق بیفتد...


برشی از کتاب:

آدم‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن، هیچوقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه؟

می‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره؟

و تازه بعد از این سوالاس که خیال می‌کنن طرف رو شناختن!

اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیون‌تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!

نباید ازشون دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۰
نمک کتاب
دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۴۸ ق.ظ

ایرج خسته است

ایرج خسته است    داوود امیریان                 انتشارات سوره مهر

ایرج، بچه محلمان است. و تنها پسر خانواده‌شان. از خودش هفت خواهر بزرگ تر دارد که شوهر کرده اند.خودش ته تغاری و لوس.  توی محل همیشه خدا دعوا و مرافع راه می انداخت. ...   


برشی از کتاب:
یاشار یهو خیز برداشت و خودش را پرت کرد روی سعید. تا احمد به خودش بجنبد خودم را پرت کرده بودم رویش، زمین که افتادیم شروع به تقلا کردیم، خیلی قوی تر از من بود. یقه ام را گرفت. پایش را انداخت زیر شکمم و از بالای سرش پرتم کرد. به پشت افتادم روی زمین صدای شلیک گلوله ای بلند شد و به دنبالش ناله یاشار که گفت: " سوختم ... سوختم." تاآمدم بلند شوم احمد آمد طرفم و با لگد کوبید به صورتم.دنیای جلوی چشمانم تیره و تار شد... با لگد دوم، بینی ام صدایی کرد و دیگر نتوانستم جایی را ببینم، سرم گیج می رفت... چند لحظه صدایی نیامد و بعد صدای شلیک گلوله ای بیرون از اتاقک سبز شد و به دنبال آن کسی فریاد زد : " بی پدر و مادرها، کثافت ها می کشمتان..." ص 15

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۸
نمک کتاب
يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ق.ظ

آفتاب صفین

خلاصه کتاب:
از ارسال پیک به سمت معاویه از جانب امیرالمؤمنین برای بیعت گرفتن و نپذیرفتن معاویه و احضار عمروعاص تا جنگ صفین و سیزده ماه طولانی شدن جنگ و صلح و داوری عمروعاص و ابو موسی اشعری با زبان داستانی ساده و شیرین به طور کامل توضیح داده شده است.

معرفی کتاب :
دلت میخواد بدونی چرا ما نتونستیم از ظهور امام زمانمون بهره ببریم؟
اون جنگی که قرآن رو بر سرنیزه کردن که در جریانش هستی؟ باورت میشه یه جنگ سرنوشت ما رو عوض کرد؟ اطلاعات من دراین باره خیلی کم بود اما با خوندن این کتاب...
اگه خیلی از اتفاقات تاریخی رو بدونیم الان با تطبیقشون با زندگی خودمون دوباره اشتباهات اون زمان ها رو تکرار نمی‌کنیم.چکار کنیم که معاویه و عمروعاص زمان رو بشناسیم و از خوارج نباشیم؟


برشی از کتاب:
قطعه(43)  معاویه با غرور و تکبر به قاصد چشم دوخت هرچه منتظر ماند قاصد مقابل او تعظیم نکرد. نگاهی تحقیر آمیز به سرتاپای قاصد انداخت و گفت ((علی به شما یاد نداده که در مقابل بزرگان تعظیم کنید؟))
قاصد نگاهش را به عمروعاص و عتبه و سپس به معاویه دوخت و گفت ((علی به ما آموخته که مسلمانان جز در مقابل خدا مقابل کسی تعظیم نمی کنند.))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۷
نمک کتاب
يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۵ ق.ظ

آب انبار


تاحالا شده بجنگی ؟؟؟!
اونم با خودت !! بادلت ...با نفست ؟؟!
تو این کتاب خیلی ها خواستند و تونستند با نفسشون بجنگند ....کتابو بخون تا بفهمی چطوری پیروز شدن!!!

برشی از کتاب

شیخ به دنبال سقا رفت. دید پاهای او زیر سنگینی مشک می شکند مشک را با التماس از او گرفت و بردوش انداخت. بر پیشانی او بوسه زد.کاسه ی سفالین سقا به دست گرفت .در کاسه ی سقا شاخه ای نعنا بود سبز و شاداب .(ص43)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۵
نمک کتاب
چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۳ ب.ظ

مترسک مزرعه آتشین




اگر دلت می‌خواهد نوجوانی متفاوتی داشته باشی، از همه دوستانت سر شوی و همه حسرت تورا بخورند ،
 از توسری خوردن بیرون بیایی وبرای خودت آقایی کنی،
  دست از سر این کتاب برندار...

خلاصه:
داستان بچه‌های یک محله است که بینشان اتفاقاتی می‌افتد و قهرمان داستان پسر 15 ساله‌ای که درگیری‌ها و خواسته‌ها و قلدری‌ها و شیطنت‌های خاصی دارد. ترس‌ها و مبارزه‌ها و تو سری خوردن‌ها و دعواها، قد علَم کردن‌ها و سرآخر دور شدن از خانواده و بسیجی سمج و تخسی که در جبهه به زور خودش را جا می‌دهد و کل خلقش عوض می‌شود.

برشی از کتاب:
هنوز از پیچ کوچه نگذشته ام که گلوله‌ی برفی میخورد پس گردنم .برق از چشمانم می‌پرد کیفم را در پنجه میفشارم و میگویم : مگه مرض داری دیوونه؟
غلام چشم می‌دراند.
-  مث این که تنت میخاره غلام.
-   ی ی ی ...چه غلطا! نکنه تو میخوای تنمو بخارونی؟
-  آره من.
-  باشه پس بریم پشت خط اینجا مردم سوامون میکنن.
به پشت خط می‌رسیم .ناگهان لگد محکمی به کمرم می‌خورد و با کله توی برف  می افتم .کیفم را می‌اندازم و زودی بلند می‌شوم . به غلام حمله می‌کنم .کمرش را می‌گیرم و با آخرین توان بلندش می‌کنم ومی‌کوبمش زمین . غلام به موهایم چنگ می‌زند و با مشت به صورتم می‌کوبد.چند مشت به پک و پهلویش میزنم .می‌زندم زمین و مهلت بلند شدن نمی‌دهد.می‌نشیند روی سینه ام و چپ و راست مشت می‌کوبد به سر وصورتم .دستم به تکه سنگی می‌گیرد .محکم به زانویش می‌کوبم . از درد نعره می‌کشد. می افتد کنار .جوی خون از دهان و دماغم شره می‌رود.
خون را که می‌بینم دیوانه میشوم...

بعثیه شنیده بود ایرانیا آیه وجعلنا می‌خونن از چشم دشمن ایمن می مونن رفت و به سختی اون آیه رو حفظ کرد .چند روز بعد یک تانک ایرانی به بعثیه حمله کرد بعثی زرنگی کرد آیه وجعلنا رو خوند تا راننده تانک کور بشه. قدرت خدا همین طوری شد و راننده ایرانی اونو ندید و زیرش کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۳
نمک کتاب