نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۶ آذر ۹۸، ۰۶:۵۰ - حجت پناه زاده
    ممنون

۱۱ مطلب با موضوع «1. جوان :: 1.6مقام معظم رهبری» ثبت شده است

چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خون دلی که لعل شد

خون دلی که لعل شد : خاطراتی که هم خواندنی باشد هم دانستنی کم پیدا می شود...دریابش
خون دلی که لعل شد خاطرات حضرت آیت الله خامنه ای(مدظله العالی) از زندانها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی گردآورنده: دکتر محمدعلی آذرشب انتشارات انقلاب اسلامی

انقلابیتاریخ معاصرجوان

خون دلی که لعل شد : خاطراتی که هم خواندنی باشد هم دانستنی کم پیدا می شود…دریابش

 

 

خون دلی که لعل شد
خاطرات حضرت آیت الله خامنه ای(مدظله العالی) از زندانها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی
گردآورنده: دکتر محمدعلی آذرشب
انتشارات انقلاب اسلامی

بریده کتاب(۱):

خانه ما طبق معمول اغلب خانه‌های ایرانی با قالی مفروش بود اما دیدم این قالی‌ها هم جزو زوائد است و لذا آن‌ها را فروختم تنها دو قالی در اتاق مهمان‌های همسرم باقی گذاشتم به خود گفتم این دو قالی به جای قالی هایی باشد که در جهیزیه همسرم بوده است.
وقتی تصمیم به فروش قالی‌ها گرفتم موضوع را از خانواده همسرم پنهان کردم برادرها و دایی های او تاجر فرش بودن و می‌دانستم که آن‌ها نمی‌گذارند من اینکار را بکنم.
یکی از برادران را که اکنون هم در مشهد است و -حاجی صفاریان- دعوت کردم و به او گفتم این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما به جای آن‌ها چند زیرانداز بخر. زیرانداز در ایران ارزان‌قیمت و کم‌حجم است. او گفت:
به چشم و رفت و زیراندازها را آورد سه اتاق را فرش کرده، تعداد زیادی از آن‌ها هم اضافی ماند.
به یکی از شاگردانم شهید کامیاب گفتم در اتومبیل حاجی صفاریان بنشین و این زیراندازها را بین طلبه‌های ما تقسیم کن و هر طلبه برحسب نیازش یکی دو زیرانداز بده و این کار را کرد و شاید هنوز هم این زیراندازها در خانه برخی از آن برادران موجود باشد.

همسرم که دید این کار را کردم تنها حرفی که زد این بود: چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟
_گفتم این دو قالی به جای آن قالی‌هایی است که جزو جهیزیه خود آورده‌اید.
گفت: نه آن‌ها را هم بفروش
به حاجی صفاریان گفتم، آمد و این دو قالی را هم فروخت بعد اتاق مهمان‌هایی همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان نه قطعه زیرانداز یادشده باقیست و به‌جز یک استثنا….
ص۱۶۳

بریده کتاب(۲):

آشیخ! ریش را تراشیدند؟

در آن‌جا بیش از یک هفته ماندم در این مدت صورتم را تراشیدند و این نخستین باری بود که صورتم تراشیده می‌شد. درمورد تراشیدن صورت شنیده بودم که در اردوگاه ها صورت را خشک خشک و بدون آب و صابون می‌تراشند که کاری زشت و دردآور است. لذا در راه بیرجند به مشهد خود را برای استقبال از این لحظه وحشتناک و آزردن پوست صورت آماده می‌ساختم.
زمان تراشیدن صورت فرارسید سلمانی آمد و من با نگرانی و تشویش به او نگاه می‌کردم؛ کیفش را باز کرد و یک ماشین اصلاح از آن بیرون آورد با دیدن ماشین اصلاح، نفس راحتی کشیدم و معلوم شد جریان متفاوت از آن چیزی است که تصور می‌کردم.
بعد از آن اجازه خواستم که به دست‌شویی بروم و سپس وضو بگیرم اجازه دادند با دو نظامی بروم. در مسیر یک افسر جوان که به گستاخی و وقاحت معروف بود مرا دید و از دور به تمسخر صدا زد: آشیخ! ریشت رو تراشیدند؟
و من فوراً پاسخ دادم:
_ بله سال‌ها بود که چانه خودم را ندیده بودم و حالا الحمدلله می‌بینم و بدین ترتیب اجازه ندادم خشنود و دلخوش شود.
ص۹۴

بریده کتاب(۳):

به او گفتم قبلاً مرا در بیرجند دستگیر کردند و به نزد رئیس پلیس بردند حرفی را که آن جا زدم برای شما هم تکرار می‌کنم؛ به او گفتم: شما مأموری و من هم مامور. من موظفم رسالت دینی خود را انجام دهم، شما هم می‌توانید وظیفه‌ای را که بر عهده دارید انجام دهید، شما کاری بیشتر از کشتن من از دستتان برنمی‌آید و من خود را برای کشته شدن آماده کرده ام، پس مرا از چه می‌ترسانی؟
تاثیر چنین سخنی روی اهل دنیا مانند تاثیر صاعقه صاعقه است؛ آن‌ها از کلمه «مرگ» وحشت دارند. این افسر که جوانی خود را هم گذرانده بود از مرگ می‌ترسید و اینک می‌دیدید جوانی در سر آغاز راه زندگی به او می‌گوید من خود را برای مرگ آماده کرده ام و از آن نمی‌ترسم، سرش را برگرداند، حیرت‌زده شد و فروریخت بعد خونسردی و آرامش خود را بازیافت و دوباره با مهربانی به من گفت ان‌شاءالله مسئله‌ای برایش پیش نمی‌آید فقط باید تعهد بدهی دیگر به چنین کارهایی دست نزنی…
ص ۱۰۹

بریده کتاب(۴):

پایم را به تخت بستند، شلاق هایی با ضخامت‌های مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آن‌ها یک انگشت، دو انگشت و یا بیشتر بود. یکی از آن‌ها شلاق برداشت شروع کرد به زدن به پاهایم. آن‌قدر زد که خسته شد. فرد دیگری شلاق را گرفت او هم زد و زد تا خسته شد. نفر سوم شروع کرد به زدند و به همین ترتیب…
هرکدام از آن‌ها فرصتی برای استراحت داشتند بجز من که نگذاشتند؛ حتی اندکی استراحت کنم! در آن حال که قابل توصیف نیست من از خبائث برخی از آن‌ها به شگفت می آمدم وظیفه آن‌ها بود که شلاق را بالا ببرم و به من بزنند، این امری طبیعی است همچنین وظیفه داشتند مرا آن‌قدر بزنند تا در برابر آن‌ها از پا درآیند بنابراین طبیعی بود که پشت سر هم شلاق بزنند اما یکی از آن‌ها خباثت خاصی از خودش نشان می‌داد؛ شلاق را به دست می‌گرفت، تسمه آن را با دست دیگر از پشت سرش خوب می‌کشید و بعد ضربه می‌زد تا بیشتر دلش خنک شود.
در حین شلاق زدن یکی از آن‌ها بالای سرم می آمد و از من می‌خواست از فلان کس از نهضت اسلامی بیزاری بجویم. من اظهار مخالفت می‌کردم و آن‌ها به زدن ادامه می‌دادند تا این‌که از هوش رفتم.
ص ۲۱۱

بریده کتاب(۵):

سلول محبوب!
من همچنان که هر چیز دیگری- چه شکنجه، چه گرفتاری، چه لذت پایانی دارد و تمام می‌شود، این نوبت شکنجه هم به پایان رسید.
پایم را باز کردم، برخاستم تلوتلو می‌خوردم و قادر به راه رفتن نبودم هر دو پایم ورم کرده بود و درد سراسر وجودم را فراگرفته بود. یکی از آن‌ها گفت: به سلولت برو ولی تو را به اینجا برمی‌گردانن تا آنکه اعتراف کنی.
وقتی به سلول برگشتم و وارد آن شدم احساس راحتی عجیبی کردم احساسی نوعی امنیت و اطمینان به من دست داد! پس از آن خشونت ددمنشانه و شکنجه نفرت‌انگیز که در اتاق شکنجه با آن مواجه شدم و اکنون چاردیواری که مرا احاطه می‌کرد و دری که پس از ورودم بسته شد،در من نوعی آرامش روحی می آفرید!
خدا رو شکر کردم که این سلول ها را که معمولاً جای احساس تنهایی و غربت است مایه آرامش و اطمینان ساخته است…
ص۲۱۲

بریده کتاب(۶):

شاگردانم را شکنجه کردند!
تنها تسلای خاطر موسوی در این زندان این بود که وقتی از اتاق شکنجه برمی‌گشت صدای مرا می‌شنید که آیاتی از قرآن را تلاوت می‌کردم. مقامات زندان تصمیم گرفتند موسوی را از آن شیخ دور کنند لذا او را به مجموعه سلول‌های مقابل بردند. او در آن‌جا غریب افتاده و کسی را نمی‌یافت که دلداری‌اش بدهد از همین رو به انواع ترفندها متوسل می‌شد تا به من نزدیک شود و صدایم را بشنود.
پایش در اثر شکنجه زخم شده بود نمی‌توانست راه برود لذا برای رفتن به دست‌شویی روی باسن خود می‌خزید یکی از ترفندهایش برای نزدیک شدن به من این بود که به نگهبان می‌گفت می‌بینی که من پایم زخمی است و نمی‌توانیم از دست‌شویی استفاده کنم و باید به آن یکی بروم… نگهبان معمولاً از سربازهای ساده لوح بود و قبلاً هم به زندانیان به ویژه به زندانیان مجروح گرایش داشت؛ حتی دیدم یکی از آن‌ها موسوی را بر پشت خود حمل می‌کند تا به دست‌شویی برساند نگهبان به او اجازه داد به دست‌شویی نزدیک سلول من بیاید.
وقتی از دست‌شویی بیرون آمد به نگهبان گفت: می‌خواهم تیمم کنم، بعد گفت خاکی که نزدیک دست‌شویی است، نجس است و لذا می‌خواهم آن‌جا تیمم کنم.( به زمین مقابل سلول من اشاره کرد)…
او نزدیک شد و شروع کرد به تیمم کردن و هم‌زمان صحبت کردن به زبان عربی با آهنگی شبیه دعا خواندند که هر کس بشنود و عربی نداند خیال کند که او مشغول دعا خواندن است از جمله حرف‌هایش که به یاد دارم این بود که به عربی می‌گفت: آقا السلام علیک و رحمه الله و برکاته…شما نمی‌دانید من چه عذابی می‌کشم آیا اگر در این وزن بین بمیرم شهید به حساب می‌آیم؟…
پس از آنکه سخنانش به پایان رسید من شروع کردم به جواب دادن به زبان عربی و با همان آهنگ دعایی و گفتم: صبر کن ای سید بزرگوار… صبر کن، تا اینجا جنایت‌کاران از تو ناامید شوند..‌ چیزی نبود که حتماً خدا تو را نجات می‌دهد.
ص ۲۲۳، ۲۲۴

بریده کتاب(۷):

خمینی مشهد!
وارد اتاق شد بعد چنان‌که گویی با دیدن من غافل‌گیر شده گفت: این چیست؟ این هم در زندان رژیم یک سوال معروف بود چون من هرگز نشنیدم که بازجویی در مورد یک زندانی بگوید این چیست؟
بازجو پاسخ داد: این خامنه‌ای است و از مشهد است.
مرد تازه‌وارد مثل این‌که با شنیدن نام من شگفت زده شده باشد؛ گفت: عجب این همان است، این همان کسی است که می‌خواهد «خمینی مشهد» بشود.
این هم عبارتی بود بود که در پرونده من بارها تکرار شده بود؛ می‌خواهد خمینی مشهد باشد. بعد افزود: دکتر او آدم خطرناکی است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۰ ق.ظ

دعا

کتاب دعا : باب دعا را به روی خودتان باز کنید...

کتاب دعا : باب دعا را به روی خودتان باز کنید…

 

کتاب دعا از نظر حضرت آیه الله العظمی سید علی خامنه ای مد ظله العالی : علیرضا برازش، انتشارات انقلاب اسلامی

معرفی:

اگر می خواهید در مقابل دشمن، استوار باشید باید باب دعا را به روی خودتان باز کنید. اگر می خواهید از کسی و چیزی نترسید باید رابطه ی خود را با خدا قوی کنید. اگر می خواهید در مقابل جلوه های مادی تکان نخورید ونلغزید، باید خود را با دعا و تضرع بیمه کنید.

بریده کتاب:

دعا رقیب ابزارهای مادی نیست. اینطور نیست که وقتی انسان می خواهد به مسافرت برود یا با خودرو یا قطار وهواپیما عازم شود و یا با دعا برود! همچنین اینطور نیست که اگر انسان بخواهد وسیله ای به دست آورد یا پول خرج کند یا اگر پول نداشت به دعا متوسل شود و آن وسیله را به دست آورد! معنای دعا این است که شما از خدا بخواهید تا او این وسایل را جور بیاورد. آن وقت عمل مادی هر کدام در جای خودشان قرار می گیرند. دعای مستجاب اینگونه است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۸ ، ۰۷:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

ماه بندان

ماه بندان: حواشی جالب، بامزه و احساس برانگیز سفر رهبرمان به خراسان شمالی.

ماه بندان: حواشی جالب، بامزه و احساس برانگیز سفر رهبرمان به خراسان شمالی.

ماه بندان ، محمد رضا شهبازی

معرفی:

واژه«حاشیه» شما رو یاد چی میندازه؟ فوتبال، روزنامه، فیلم و سریال… اما حاشیه بعضی چیزا یه کم جدید و دست نیافتنی می شه.
تا به حال راجع به سفرهای رهبر عزیزمون زیاد شنیدید ولی راجع به اتفاقات و حاشیه های اون چیز زیادی نمی دونیم.
این کتاب خاطرات جالب، بامزه و در بعضی مواقع احساس برانگیزی رو به نگارش درآورده.

 

بریده کتاب:


کنار پسرجوانی نشسته است تی شرت آستین کوتاه و چسبانی پوشیده که رنگش به سبز یشمی می زند. پشت و روی تی شرت هم چیزی نوشته که از زبانش سر در نمی آورم. زنجیرنقره ای به گردن انداخته که یک M  طلایی رنگ را روی سینه جوان نگه داشته است.
– چطوری کارت ورود به جلسه را گرفتی؟
– از شنبه تا چهارشنبه ثبت نام کردند. چهارشنبه تو آمفی تئاتر دانشگاه قرعه کشی کردن و کلا به ۴۵ نفر کارت دادن که خوشبختانه اسم من هم دراومد.
می گوید: تلویزیون رو که روشن می کنم و می بینم آقا داره صحبت می کنه حتما گوش میدم.
– چرا؟
– خب فکرمی کنم برای من داره صحبت می کنه.
– ولی قیافه ات خیلی حزب الهی نیست ها!
– ما با همین قیافه هم آقا رو دوست داریم . حالا نمی دونم آقا هم ما رو دوست داره یا نه؟ تازه من بیرون موهام رو هم فشن می کنم . واسه اینجا دیگه بی خیال موهام شدم، گفتم شاید دم در گیر بدن.
– فکر کردی اگه یه روز آقا رو از نزدیک ببینی چی بهش می گی؟
– آره… می گم خیالت از بابت من جوون راحت باشه.
به گردنبند M اشاره می کنم: این رو واسه چی انداختی؟     
– خب… راستش اول اسممه!
-همه اش همینه؟                                 
– خب… راستش نه… یه چیزای دیگه ای هم هست.
یه تیری تو تاریکی…
میگم: – ایشالابهش برسی!                      
چشمش برق می زند و با صدای بلند می خندد.

💠namaktab.ir

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

نکته های ناب(۲)

نکته های ناب(۲): دستورکار زندگی میخواهی، این کتاب را بخوان.

نکته های ناب(۲): دستورکار زندگی میخواهی، این کتاب را بخوان.

نکته های ناب: حسن قدوسی زاده

معرفی:

شایدخیلی ها براشون سؤاله که بخوان بدونن بالاخره به عنوان یه جوون باید چی کار کنن و وظیفشون تو این کشور چیه؟این کتاب بیانات رهبرمونه که الحق پدری مهربان ودلسوز و گران قدر برای همه ما هستن.

بریده کتاب(۱):

تهاجم فرهنگی بزرگ تر، این است که این ها درطول سال های متمادی به مغز ایرانی وباور ایرانی تزریق کرده اندکه تو نمی توانی.
آنها می دانند که علم چقدر درقدرت بخشیدن به یک ملت ویک کشورتاثیردارد.لذا اگ بخواهند رابطه سلطه گر وسلطه پذیر باقی بماند,باید نگذارند آن بخش سلطه پذیر,دارای علم شوند.این استراتژی است والان رفتارشان همه در دنیا برهمین منوال است. لذابایدبرای کسب علم وتحقیق جهادکرد.بایدکارکرد.

بریده کتاب(۲):

گاهی باخودفکرمی کنم جوان که در بهترین اوقات عمرخودبه سرمی برد,اگربخواهد سرمایه ای بدست آورد که موفقیت دنیایی وآخرتی او را تضمین کند,دنبال چه چیزی باشد؟
جوابی که من به آن رسیده ام,یک کلمه است((تقوا))! اگرجوان در دوره جوانی سعی کند تقواداشته باشد.بزرگ ترین سرمایه راهم برای درس هم برای فعالیت های سازندگی ,هم برای عزت دنیوی, هم برای به دست آوردن آوردن دستاوردهای مادی, هم برای معنویت-اگراهل معنویت است – بدست آورده است.

بریده کتاب(۳):

تقوایعنی مراقب خودبودن ,تقوا یعنی یک انسان بداند چه کار دارد می کند.این اقدام, این حرف,این رفاقت,این درس,این فعل ودرک, آیادرست است یادرست نیست.همین که اوفکرمی کند درست است یا نیست,این همان تقواست.
اگراومتدین هم نیست, این حالت او را به دین راهنمایی خواهدکرد.((هدی للمتقین))نمی گوید((هدی للمومنین))

بریده کتاب(۴):

موسیقی ای که انسان را به بیکاری وابتذال وبی حالی و واخوردگی از واقعیت های زندگی وامثال اینها بکشاند,موسیقی حلال نیست,حرام است.
موسیقی چنانچه انسان را ازمعنویت ,از خدا و ذکر غافل کند,حرام است.
موسیقی ای که انسان رابه گناه وشهوت رانی تشویق کند,حرام است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

کار باید تشکیلاتی باشد

کار باید تشکیلاتی باشد:برای باقی ماندن، تشکیلاتی شوید، تشکیلاتی بمانید و تشکیلاتی کار کنید.

کار باید تشکیلاتی باشد:برای باقی ماندن، تشکیلاتی شوید، تشکیلاتی بمانید و تشکیلاتی کار کنید.

کار باید تشکیلاتی باشد: به کوشش محمد زارعی

معرفی:

من کار می کنم، تو کار می کنی، او کار می کند… این خیلی خوب است.
 اما اگر “ما” نشویم، خودمان را ببینیم و جمع و کار تشکیلات را نبینیم فایده ندارد. در طوفان ها حذف و جذب می شویم.
برای باقی ماندن، تشکیلاتی شوید، تشکیلاتی بمانید و تشکیلاتی کار کنید.

بریده کتاب(۱):

یک کار تشکیلاتی،یک کار جمعی،خصوصیتش این است که فرد باید خودش را در جمع حل کند،گم کند،که این گم کردن عین بازیافتن به نحو درست است.

بریده کتاب(۲):

اگردرجایی احساس کردید مسئولیت شما موجب این است که کارها راکد بشود حتما مسئولیت را واگذار کنید.

بریده کتاب(۳):

مادامی که شما ایمان و تقوا وعمل صالح را برای خودتان حفظ میکنید تمام قدرت خدا،تمام نوامیس طبیعت وتمام امکانات یک گروه برگزیده در اختیار شماست.

بریده کتاب(۴):

تشکیلات یکی از فرایض هر گروه مردمی است که یک هدفی را دنبال می کند. تشکیلات یک چیز خوب بلکه یک چیز ضروری است. هیچ کاری در دنیا بدون تشکیلات پیش نمی رود.

بریده کتاب(۵):
اگر تشکیلاتی به وجود آمد، اما هدف روشنی نداشت، یا هدف داشت لیکن برنامه ریزی برای رفتن به سمت آن هدف انجام نگرفت و تشکیلات بی کارماند به خودی خود تشکیلات از هم می پاشد.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

قایق راندن به اقیانوس

قایق راندن به اقیانوس: روایتی خواندنی از سفررهبرمان به یزد

قایق راندن به اقیانوس: روایتی خواندنی از سفررهبرمان به یزد

قایق راندن به اقیانوس: نویسنده مظفرسالاری

خلاصه:

مظفر سالاری نویسنده­ ی رویای نیمه شب در حالی که خودش یزدی است و در سفر سال هشتاد و شش همراه خبرنگاران و عکاسان دعوت می­شود تا کتابی از سفر به استان یزد بنویسد. بسیار جامع نوشته. هم با زندگی خود نویسنده کمی آشنا می­شویم و هم در غالب خاطرات بسیار شنیدنی جذاب و خنده ­دار با یزد و علمای آن و زندگی طلاب و جاهای دیدنی یزد آشنا می­شویم. از طرف دیگر با نوع استقبال و شور و اشتیاق و لحظات حضور رهبری و سخنان ایشان آشنا می­شویم. بسیار جامع، جذاب، لطیف، خنده ­دار، پرمحتوا و پراطلاعات است.

بریده کتاب(۱):

آن ها که شیخ را با عبا و عمامه دیدند چندان تعجب نکردند هنگام سوار شدن شیخ به سید شبیر گفت: از قیافه و چهره من معلوم است چه کاره ام . در استخر هم که باشم به من می گویند حاج آقا . در دوره دبیرستان معروف بودم به شیخ کلاس یکی از رفقا می گفت : تو اصلا شیخ به دنیا آمده ای…

بریده کتاب(۲):

مدتی گذشت . در یک دیدار دیگر مشغول عکاسی بودم . وقتی به آقا نزدیک شدم تا عکسی بگیرم از من پرسیدند: سر دردت چه طور است؟ تعجب کردم که یادشان است . گفتم: به لطف دعای شما بهترم . دو ماه بعد باز هم جلسه ای بود و من مشغول کارم بودم که احوالم را پرسیدند . سه چهار ماه بعد باز این قضیه احوالپرسی تکرار شد . محبت ایشان به یک عکاس ساده خیلی برایم عجیب بود.

بریده کتاب(۳):

یکی از این بچه ها که گاه حد شوخی را نمی دانست . پشکلی تازه را که از آن بخار بر می خاست سر چوب بلند و باریکی زد و به طرف او گرفت و گفت: لطفا این را یادگاری از من قبول بفرمایید .

شیخ آن را همچون شاخه گلی تحویل گرفت و با خونسردی و لبخند پاسخ داد: مطمئن باشید که هر وقت به این یادگاری نگاه می کنم به یاد شما می افتم .

بچه ها خندیدند و طرف حساب کار دستش آمد که با دم شیر خفته بازی نکند .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پهلوانان نمی میرند ورزش می کنند

پهلوانان نمی میرند ورزش می کنند: ورزش از نگاه رهبرمان

پهلوانان نمی میرند ورزش می کنند: ورزش از نگاه رهبرمان

 

پهلوانان نمی میرند ورزش می کنند: سید علی خامنه ای

معرفی:

ورظش: اگر می خواهی بدونی که فرق این ورظش و اون ورزش از کجاست تا به کجا حتماً این کتاب رو بخون، اون وقت می فهمی که این جسم طوری آفریده شده که اگر شما ورزش نکردید مثل این است که نخوابیده اید ، مثل این است که غذا نخورده اید .

بریده کتاب(۱):

من قهرمان ها را دوست می دارم . علاوه بر این که هم ورزشکارها را در همه ی رشته های ورزشی دوست می دارم ، قهرمانها مورد علاقه ویژه در قلب من هستند . البته یک علت و انگیزه محبت و پیوند قلبی من این جوانان این است که اینها روی سکو می ایستند ، افتخار می آفرینند و می درخشند .

بریده کتاب(۲):

خیلی ها زور هم دارند ، اما حتی اراده ی این را هم ندارند که وقت معینی در روز بایستند و ورزش کنند و خودشان را سالم نگه دارند . ورزش اراده می خواهد ، کار آسانی نیست.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

اخلاق باید محمدی باشد

اخلاق باید محمدی باشد: بیایید درس های پیامبرمان رامرورکنیم، زندگی بهتری خواهیم داشت.

اخلاق باید محمدی باشد: بیایید درس های پیامبرمان رامرورکنیم، زندگی بهتری خواهیم داشت.

اخلاق باید محمدی باشد: علی موسوی

بریده کتاب(۱):

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله   به مردم فرمودند: هیچ کس درباره ی اصحابم به من چیزی نگوید. دائماً نزد من نیایید و از همدیگر بد گویی نکنید. من مایلم وقتی که میان مردم ظاهر می شوم و به میان اصحاب خود می روم سلیم الصدر باشم یعنی با سینه ای صاف و پاک و بدون هیچ سابقه و بدبینی به میان مسلمانان بروم.

بریده کتاب(۲):

وقتی ابوسفیان شب قبل از فتح مکه به وسیله ی عموی پیامبر مخفیانه در اردوگاه مسلمین گردش می کرد و صبح دید مردم آب وضوی پیامبر را از یکدیگر می ربایند و به سر و صورتشان می ریزند به عباس گفت: من کسری و قیصر پادشاه ایران و روم را دیده ام اما شوکتی که برادر زاده تو داردهیچ کدام ندارند. آنها به زور سر نیزه به مردم حکومت می کنند اما این مرد بر دلها حکومت میکند.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۰۸ ق.ظ

داستان سیستان

داستان سیستان: حیف است لبنانی ها، فلسطینی ها، بحرینی ها، یمنی ها و عراقی ها این قدر رهبر را بشناسند و تو خیلی کم ...

داستان سیستان: حیف است لبنانی ها، فلسطینی ها، بحرینی ها، یمنی ها و عراقی ها این قدر رهبر را بشناسند و تو خیلی کم …

داستان سیستان ، نویسنده رضا امیرخانی
معرفی:
به محافظان سید حسن نصر الله گفته بودند که سید حسن را چقدر قبول دارید؟
جواب داده بودند به اندازه ای که اگر بگوید خودتان را از ساختمان بلندی پرت کنید قبول می کنیم .
پرسیده بودند : آقای خامنه ای را چقدر قبول دارید ؟
جواب داده بودند: به اندازه ای که اگر آقا بگویند سر سید حسن را ببرید حرف آقا را گوش می دهیم.
حیف است لبنانی ها، فلسطینی ها، بحرینی ها، یمنی ها و عراقی ها این قدر رهبر را بشناسند و تو خیلی کم …

بریده ای از کتاب(۱):
آقا نگاهی به مقبره می کند ناگهان شروع می کند به بالا آمدن.
شروع می کند به تندی به سمت قله گام بر می دارد، چیزی نزدیک به دویدن.
سردار، پله ها را نشان می دهد اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می آید…
مسئولان یکی یکی جا می مانند حتی یکی از محافظ ها نیز، کم کم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه عقب می افتند، جا می مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان به سرعت بالا می آیند… مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد. (صفحه ۹۶)

بریده ای از کتاب(۲):
ره بر مکبر را صدا می کند. مکبر که از بچه های مسجد است، جلو می رود و دست آقا را می بوسد.
هول شده است . آقا هرچه را گفته بود ، دوباره می گوید و تفهیم می کند انگار. قامت می بندیم برای نماز…
صف اول اهل سنت نیز به آقا اقتدا کرده اند. تصویری بسیار زیبا و بدیع. نیمی از اهل سنت و نیمی از شیعیان در صف اول ایستاده اند. شانه به شانه. بعضی با دست های بسته و بعضی با دست های باز.
آقا نماز را شروع می کنند. کمی دل گیرم که چرا نماز ظهر و عصر می خوانیم و صوت حمد و سوره ی ره بر را نمی شنویم؟
دوستی عرب دارم که می گفت : از میان شما ایرانی ها، فقط آقای خامنه ای است که قرائتش صحیح است! آن هم در این روزگار که اختلافات قرائات خیلی مد شده است! ( صفحه ۱۷۸ )

بریده ای از کتاب(۳):
یادم هست ایشان را. یادش بخیر، ما آن زمان منزل شما آمدیم، دوغ خوش مزه ای هم خوردیم…
رنگ از چهره مولوی عبدالصمد پریده است! انگار خودش هم تازه آقا را به جا آورده است؛ روحانی شیعه ی تبعیدی جوانی را که حتا خوش بین ترین افراد  نیز نمی توانست در خفقان زمان شاه برایش چنین آینده ای را پیش بینی کند! ( صفحه ۱۴۸ )

بریده ای از کتاب(۴):
جمعیت هم چنان مرا به  سمت جلو می دهد و راه می برد و من مانن پر کاهی در این نسیم برای خودم می غلتم و وا می غلتم.
آقای همدانی مرا حل می دهد جلو و می گوید:
آقا! این هم آقای امیر خانی…
جلو می روم . سکوتی مطلق همه جا را فرا می گیرد . به جز صدای رهبر هیچ نمی شنوم . انگار زمان ایستاده است.
می خواهم دست ره بر را ببوسم . اما او عصایش را به دست محافظ می دهد و دو بال عبایش را باز می کند و مرا در آغوش می گیرد. ( صفحه ۲۹۹ )

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۷ ، ۱۰:۰۸
نمکتاب ...
دوشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

حافظ هفت

سفرنامه ای شیرین: حافظ هفت

سفرنامه ای شیرین: حافظ هفت

درباره کتاب:

سفرنامه ها همیشه پر از خاطره ها و لحظه های شیرین است، مخصوصا اگر آدمی خاص و دوست داشتنی و عزیز کرده ای بشود شخصیت اصلی این سفرنامه!!!
آن وقت است کنار گذاشتن آن بعد از شروع آن سخت است.
سفرهای آقا همیشه پر از اتفاقات شیرین و جذاب است. مخصوصا اگر نویسنده مهارت نویسندگی اش را با عشق و محبت گره بزند و ذوقش هم فوران کند. آن وقت نتیجه اش می شود رمانی به نام حافظ هفت.

 

برشی از کتاب(۱):
روزی ایشان برای دیدار خانواده شهدا به منطقه مجیدیه تهران تشریف بردند.
پس از دیدار با چند خانواده شهید پرسیدند “باز خانواده شهیدی در این محل وجود دارد؟”
دوستان گفتند تنها یک خانواده مسیحی باقی مانده است که فرزندشان در جنگ ایران و عراق شهید شده است. آیا به خانه آنها هم تشریف می برید؟ایشان جواب مثبت دادند.

هنگامی که خبر را به اهل خانه دادند از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. خانم ها سراسیمه برای حفظ حجاب به دنبال پوشش رفتند… (ایشان)به منزل آن خانواده مسیحی وارد شدند و به گرمی با آنان بر خورد کردند. در زمان پذیرایی نیز-طبق فتوای اجتهادی خود که مسیحیان و اهل کتاب را پاک می دانند- از میوه هایی که برایشان آورده بودند تناول کردند و به دیگران با اشاره فرمودند: شما نیز میل کنید تا آنها بدانند که ما آنها را از خودمان می دانیم .(صفحه۱۱۱)

پوستر کتاب "حافظ هفت" را از اینجا دانلوذ کنید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۹
نمکتاب ...