نمکتاب

پشتیبانی

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))
  • ۱۷ آذر ۹۹، ۲۰:۲۱ - یاسمن گلی:)
    ❤️:)

پشتیبانی

۳۷ مطلب با موضوع «2. جوان :: 1.3سفرنامه/خاطرات/زندگی نامه» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

از شریف تا لس آنجلس

 

از شریف تا لس آنجلس: خاطرات ۵۰۰ روز اسارت در آمریکا

از شریف تا لس آنجلس
نویسنده: دکتر سید مجتبی عطاردی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

دوش گرفتن در زندان هم مکافاتی بود. چهار دوش بود برای نود نفر. همان زمانی که برای غذا یا هواخوری بیرون بودی باید دوش می گرفتی؛ حداکثر شش دقیقه. آب داغ خوب بود اما همیشه از چهار دوش یکی دوتا مشکل داشتند و روبراه نبودند. دستشویی رفتن داخل سلول هم یکی دیگر از عذاب های الیم بود. البته بعد از یکی دو روز اول، مواقعی از دستشویی استفاده می کردم که هم سلولی ‌ام «دن» داخل سلول نبود. خود او هم چون متوجه معذب بودن من شده بود عمداً بیرون می ماند و وقتی او نیازی به دستشویی داشت من از سلول بیرون می رفتم.

بریده کتاب(۲):

در این مرحله از بازجویی حالم خیلی بد شد و هوای اتاق برایم بسیار سنگین و غیرقابل تحمل بود. گفتم نمی توانم نفس بکشم، پنجره را باز کنید، برادرم را خبر کنید تا مرا به بیمارستان ببرد، حالم خوب نیست. گفتند آقای عطاردی تو هنوز متوجه نشدی، تو بازداشتی، تو نمی توانی به جایی بروی ما تو را تحت الحفظ به بیمارستان می بریم.
خواستند به من دستبند بزنند که تازه متوجه شدم جریان کاملا جدی است و من بازداشت شده ام. برای چند لحظه از حال رفتم…

بریده کتاب(۳):

وقتی دولت ایران در جریان انتقالم از زندان لس آنجلس به زندان دوبلین از من حمایت کرد و بیش از دوهزار و پانصد استاد دانشگاه در حمایت از من بیانیه ای منتشر کردند و روزنامه ها و خبرگزاری ها شروع کردند به چاپ و انتشار مطالبی در مورد دستگیری ام، هرچند روحیه ام تقویت شد، لیکن شرایط برایم کمی سخت تر و پیچیده تر شد. به عبارت دیگر آمریکایی ها تصور کردند که ماهی بزرگی به تور انداخته اند که نباید به سادگی او را از دست بدهند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بازی با تشکیلات

بازی با تشکیلات: ماجرایی عجیب و جذاب از حق پذیری انسانی به دام افتاده

بازی با تشکیلات (خاطرات بهزاد جهانگیری عضو سابق فرقه ی بهائیت)
نویسنده: بهزاد جهانگیری
انتشارات موسسه فرهنگی هنری خراسان

معرفی:

انسان اگر اصالت انسانیتش را حفظ کرده باشد، حق را که بشنود با تفکر و تعقل دنباله‌ رو آن می ‌شود، اما اگر کسی روحیه حق ‌پذیری را در وجود خود، خفه کرده باشد، حتی اگر حق را هم تشخیص دهد، به سمتی می رود که هوسش او را بکشاند…
این کتاب، ماجرای انسان‌ های حق ‌پذیر است و آدم های مقابلشان.
پیشنهاد می شود بعد از خواندن، کتاب “فریب” را بخوانید…

خلاصه:

داستان واقعی زندگی مردی‌ ست که خودش را از قلب شیطان بیرون کشیده و در تلاش است چهره واقعی آن را به همه نشان بدهد، ناگهان نقشه ‌ای سخت و دور از واقعیت به ذهنش می‌ رسد و این نقشه و اجرایش می ‌شود ماجرای کتاب!

بریده کتاب:

به محض شروع دعا، حضار به عادت همیشگی چشم ها را بستند. راستی که بهائیت، آئین کوران بود! به قول بهاء باید کور می شدیم تا او را ببینیم! کر می شدیم تا صدای او را بشنویم، به عبارت بهتر، پیروان آئین ساختگی بهائی همه، همانطور که بهاء می خواست گوسفند محض بودند، اغنام الله!

بریده کتاب(۲):

فکر کردم دوباره مشغول نماز شدی! خاله به سرعت رو به مژگان گفت: مگه بهزاد هنوز نماز می خونه؟ فکر می کردم با جدایی از مهناز این عادتای عوامانه رو کنار گذاشته و می خواد برگرده به اصل خودش!
رو به خاله کردم وگفتم:
_اصل؟ نمی دونم منظورتون از اصل چیه، ولی باید بگم چند وقتیه که دیگه دلم نمی خواد نماز بخونم، نمی دونم چم شده!
حین گفتن این جمله صدایم می لرزید. در یک لحظه ده ها فکر تمامی ذهنم را پر کرد. عملاً اجرای نقشه شروع شده بود…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۰۰ ق.ظ

خال سیاه عربی

کتاب خال سیاه عربی
نویسنده: حامد عسگری
انتشارات امیر کبیر

معرفی:

“خال سیاه عربی” داستان یک سفر غیر منتظره است به جایی که خیلی‌ها سال ها در حسرت رفتن به آنجا می ‌سوزند. داستان سفری است به قطعه ‌ای از بهشت پر از نشانه ‌هایی از بهشتیان…
قلم روان و سادگی و صمیمیت نوشتار کتاب، آنقدر تو را جذب می کند که باور نمی کنی ساعت هاست کتاب را دست گرفته‌ ای و زمین نگذاشته ‌ای. ضمن اینکه همه‌ اش دوست داری کسی پیشت نشسته باشد و تو قسمت هایی از کتاب را برایش بلندخوانی کنی تا لذت خواندنش را به دیگران هم منتقل کنی.

بزرگ‌ ترین نقدی که می ‌شود برای این کتاب گفت این است که از طرفی حیف است که همه ‌اش را در یک روز بخوانی؛ و باید آرام آرام در خواندن پیش بروی.
و از طرف دیگر آنقدر جذاب است که نمی توانی کتاب را زمین بگذاری و یک شبه تمامش خواهی کرد.
بگذریم از نقدهای ریز و درشتش…

بریده کتاب:

من توی هفت سالگی ‌ام عاشق خدایی شده بودم که نیش حاج معصومه را زنده می‌ کند، با دستور او، عروس خاله عالیه بچه ‌اش می ‌شود، و اگر صدایش کنم از ته دل، کاری می‌ کند استقلال گل نخورد.
گرم بندگی و پرستیدن همین خدا بودم که خبر رسید بی ‌بی صدیقه قرار شده با حاج میرزا محمدش بروند خانه خدا. هیچ جوره توی کتم نمی ‌رفت‌. یعنی مثلا چه‌ جوری؟ اصلاَ خانه خدا کجا هست؟ مگر این خدا همه‌ جای دنیا نبود؟ پس حالا یک ‌کاره خانه ‌دار شده؟ چه حرف ‌ها؟! یعنی خدا گفته بلند شوید بیایید منزل در خدمتتان باشیم؟!

بریده کتاب(۲):

نمی ‌دانم چقدر طول کشید که به خانه رسیدم. آنقدر دیر شده بود که هیچ سوپری و شیرینی فروشی ‌ای باز نمانده باشد. دست خالی رفتم توی خانه. سفره پهن بود برای من. با همسرم چشم توی چشم شدیم و بغضم ترکید.
صدای گریه ‌ام همه را براق کرد که چی شده؟ نه به آن شدت، ولی مثل جوکر می ‌خندیدم؛ از آن خنده‌ ها که گاهی اشک غالب می شود و گاهی خنده. همه می ‌پرسیدند: “چی شده؟” و تمام توانم را توی لب هایم جمع کردم که بتوانم کلمه تولید کنم و فقط رمقم با یک جمله رسید: “دعات مستجاب شد. من هم امسال میام حج.”

بریده کتاب(۳):

رسیده ‌ام پشت دروازه بقیع.
زنان و دختران هم‌ خاک و هم ‌ریشه ‌ام، ایرانی ‌ها، دارند به رسول خدا سلام می دهند.
شاید دارند گله می کنند که راهشان نمی ‌دهند.
خودشان می‌ گویند جنت البقیع.
این چه جنتی است که نگهبان‌ هایش صدا بلند می‌ کنند به نه گفتن با عتاب؟
بد توی پرم خورده.
برای کسی که سی ‌وچند سال است مشهد و کربلا رفته و کمتر از گل نشنیده، خیلی زور دارد یکی با باطوم‌ به ‌کمر و لباس پلنگی بگوید:
” نه، برو!” و پررو پررو در را هم ببندد.
پشت‌ بیل خورده ‌ام انگار. برمی گردم رو به گنبد سبز و می ‌گویم: “چه وضع است آقاجان؟”

بریده کتاب(۴):

یک ضرب المثل انگلیسی می گوید “کلمه ها می توانند شما را بکشند” “حرِّک زائر” داریم تا “حرِّک زائر!”
یکی توی کربلا می شنوی و یکی توی بقیع.
آن حرّک‌ها برای این است که سریع بروی که زیارت به بقیه هم برسد و این حرّک ‌ها برای این است که غربت ‌افزایی کند.
خیلی حرف است که یکی با چوب‌ پر لطیف و رنگی آرام بزند روی شانه ‌ات با خنده بگوید “برو” و یکی با باطوم و پوتین و لباس پلنگی بگوید “حرّک زائر” و بزند زیر دوربینت.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۹ ، ۱۰:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

ماه در آینه

کتاب ماه در آینه
نویسنده: رضا مصطفوی
انتشارات شهید کاظمی

معرفی:

نامه رهبر انقلاب، چنان جوانان اروپا را به هم ریخت، که آمار فروش قرآن بالا رفت…
دشمنان ترسیدند و نامه در سایت‌های خارجی بایکوت شد..
چندین سال بعد، جوانان عرب شروع کردند به بولد کردن #آقا خامنه‌ای…
و توییتر پر شد از شور و عشق آن‌ها…
اگر بخشی از این کتاب‌ به دست ‌آن‌ها می ‌رسید، آن را جهانی می ‌کردند…
این کتاب، که خواندنش حسرت خیلی‌ هاست را از دست ندهید..

خلاصه:

از غرب تا شرق
از مسلمان تا مسیحی
همه و همه
اعتراف کرده‌اند به بزرگی‌ او
پاکی او
قدرت او…
این کتاب روایتی است از ماهی که دوست و دشمن، آینه ‌ای شدند و صادقانه از او گفته ‌اند.
ماه کشورمان را در این آینه بشناسید.

بریده کتاب:

در سال ۱۳۸۶ وقتی ایشان برای رهبری، انتخاب شدند عده‌ای به آیت ‌الله بهجت گفتند:
خامنه ‌ای جوان است برای رهبر شدن! آیت ‌الله بهجت فرمودند: همان یکبار که گفتند حضرت علی جوان است و ایشان را از خلافت منع کردند، برای هفت پشتمان کافی است…

بریده کتاب(۲):

آقای خامنه‌ ای تازه از سفر آمده بودند.
به خدمت امام رسیدند. همین که امام آقا را دیدند، فرمودند:
وقتی شنیدم هواپیمای شما در فرودگاه نشست، خیالم راحت شد. سپس فرمودند: هر موقعی که تو به سفر می ‌روی، من مضطرب هستم تا برگردی، خیلی سفر نرو!

بریده کتاب(۳):

اواخر جنگ بود که دشمن باز به هوس حمله به مرزهای ما افتاده بود و به یاری منافقین و کشورهای دیگر، دور تازه‌ای از حمله را آغاز کرده بود. در این هنگام آقای خامنه ای از حضرت امام اجازه گرفتند و با یک پیام تاریخی به ائمه جمعه سراسر کشور، همه آنان را به حضور در جبهه فراخواندند. همین حضور، وضعیت جبهه ها را تغییر داد. چون من خود شاهد بودم که آقا در جنوب قرارگاه و قرارگاه گردان به گردان را می ‌رفتند و با سرباز، بسیجی، پاسدار، ارتشی، فرمانده، غیر فرمانده می ‌نشستند و زانو به زانوی او صحبت می‌ کردند و در آنها روحیه نشاط و پایداری به وجود می ‌آوردند و دیدیم که در اثر همین دفاع‌ های مردانه رزمندگان اسلام صدام مجبور شد که بعد از هیاهو و گرد و خاک های زیادی آتش بس را بپذیرد و در رسیدن به اهدافش ناکام بماند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۹، ۰۱:۰۲ ب.ظ

وقتی که قم تب کرد

وقتی که قم تب کرد
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

میزش را دستمال می کشم. تا می خواهم بروم سراغ تخت بعدی با تردید می پرسد: «شیخی؟»
من هم با سر جواب می دهم که: «آره»
کمی از زیر پتو بیرون می خزد و می گوید: «کارتون اینجا چیه؟ مجبورتون کردن؟»
سوالش خنده دار است. می گویم: «مجبورمون که نکردن ولی اومدیم هر کی ناهار نخورده رو مجبور کنیم ناهار بخوره»

بریده کتاب(۲):

تلفنم باز زنگ می خورد. باباست! یک ماه شده که نه مرا دیده، نه عروس و نوه هایش را. به این فکر می کنم که من لاغرترم یا بابا؟ اگر غریبه ای ما را ببیند می فهمد که پدر و پسریم؟
بابا نباید بفهمد که آمده ام بیمارستان. هم نگران می شود، هم دل آشوب. گوشی را بی صدا می کنم تا دیگر صدایش را نشنوم. احتمالا بابا مثل همیشه سراغم را از فاطمه می گیرد. نمی دانم این بار فاطمه چطور قضیه را جمع می کند! رفته ام سیب بخرم؟ یا سیب زمینی؟!

بریده کتاب(۳):

بی مقدمه بعد از سلام گفتم «از بیمارستانم و خوش خبرم»
تا داد زد «از بیمارستان؟» صداها خوابید. گفتم «پدرتون فردا مرخصن!» جوابی نیامد. دوسه باری الو الو کردم. پچ پچ آدم های نزدیک مرد بالا گرفت. بریده بریده گفت «راستش من می ترسم. نمیام دنبالش» و قبل از قطع تلفن گفت «با برادرم تماس بگیرید»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۹ ، ۱۳:۰۲
نمکتاب ...
جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مهاجر سرزمین آفتاب

 

مهاجر سرزمین آفتاب
نویسنده: حمید حسام، مسعود امیرخانی
انتشارات سوره مهر

 

بریده کتاب:

سرم را که بالا آوردم قلبم ریخت! جانم به تپش درآمد، بهت زده و متحیر فقط نگاه می کردم. باورم نمی شد.
جوان ایرانی به شکل کاملاً اتفاقی، بدون هماهنگی و آگاهی از حضور من، وارد کوپه قطار شد و جلوی من ایستاد و سلام داد و گفت:
خانم یامامورا، قسمت را می بینی، ما باز هم به هم رسیدیم.

بریده کتاب(۲):

آقای بابایی خندید و گفت:
«ایرانی ها، ژاپنی ها را به چشم بادامی توصیف می کنند. آدم هایی که در نگاه اول شبیه به هم هستند، اما شما خانم، چشم هایت برای من با بقیه فرق می کند»
با هیجان پرسیدم: «چه فرقی؟»
ذوق زدگی را در صدایم حس کرد و گفت:
«چشم ها هم مثل بادام ها طعم های متفاوتی دارند، بعضی از بادام ها تلخ و بعضی شیرین اند، بعضی از چشم ها هم شورند. اما چشم شما نه شور است و نه تلخ. این تفاوت شما با بقیه است که من در نگاه اول به چشم تو فهمیدم، خانم جان»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بازگشت

کتاب بازگشت: پیام های متفاوت از تجربه هایی متفاوت تر، تجربه نزدیک به مرگ

 

کتاب بازگشت
نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
انتشارات شهید ابراهیم هادی

بریده کتاب:

هیچکدام باور نمی کردند که من در کما همه چیز را میدیم. برخی از آن ها منکر این قضایا بودند.
من رو کردم به یکی از پزشکان و نام و فامیلی دقیق او را گفتم.
دکتر با تعجب گفت: من را از کجا میشناسی؟!
گفتم: شما روز اول بالای سرم بودی. از مشهد برای کار دیگری آمده بودی و شما را آوردند بالای سر من. درسته؟
بعد رو کردم به یکی از پرستارها و گفتم: شما اصرار داشتی مرا برای اهدای عضو بفرستند؟ با تعجب گفت: درسته، من پیشنهاد کردم!
بعد هم از مرگ خانم موسوی گفتم. اینکه ایشان سید بوده و علت مرگش چه بوده را توضیح دادم و …
تیم پزشکی حسابی تعجب کرده بود. چون از زمانی که خانم موسوی بستری شد من بیهوش بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۰۹ ب.ظ

تولد در توکیو

کتاب تولد در توکیو: روایتی از یک تحول تدریجی… جذاب و دانستنی

 

کتاب تولد در توکیو
نویسنده: حامد علی بیگی
انتشارات عهد مانا

معرفی:

من میگم اگر تولد درلس آنجلس را خواندید و لذت بردید، این کتاب رو به هیچ عنوان از دست ندید

تولد در توکیو، روایت یک تحول تدریجی.

روایتی بسیار جذاب و تأثیرگذار از دختری که ناز و نعمت زندگی در توکیو را برای رسیدن به حقیقت رها می‌کند و تن به سفر می‌دهد…

بریده کتاب:

با هانیکو توی دانشگاه آشنا شدم. دختری لاکچری و افاده ای بود که چشم همه دنبالش بود.

او به کسی توجه نمی کرد و طوری توی دانشگاه راه می رفت که آنجا انگار ملک شخصی پدرش است. حس می کردم چقدر خوشبخت است.

آن هم در روزهایی که من دچار افسردگی و دلمردگی بودم. مطمئن بودم من هم اگر مثل او لباس بپوشم حس بهتری پیدا میکنم. ساعتش را که دیگر نگو…

معمولا لباس های آستین کوتاه می پوشید که درخشش ساعتش چشم همه را خیره کند.

 این شد که افتادم به خرید لباس های مارک و معروف. اولش حتی مغازه هاشان را بلد نبودم…

دنبالش بود.

 

مرتبط با کتاب تولد در توکیو

بیشتر بخوانیم..
کتاب تولد در لس آنجلس: یک نگاه خدا می تواند مسیر زندگی را تغییر بدهد. همراه شوید با یک تحول زیبا.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۰۹
نمکتاب ...
سه شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۰۰ ب.ظ

سید محمد حسین طباطبایی

 

کتاب زندگی سید محمد حسین طباطبایی: بخوانیم تا معنای روح آسمانی را درک کنیم…

 

کتاب زندگی سید محمد حسین طباطبایی
نویسنده: حبیبه جعفریان
انتشارات: روایت فتح

معرفی:

یکی از دوستان این کتاب را به من داد تا بخوانم. حوصله نکردم.
چند وقتی گذشت تا از بیکاری کتاب را دست گرفتم. لذتی در روحم ایجاد کرد که حالا از دوستانم خواهش می کنم که کتاب را حتما بخوانند.

بریده کتاب:

نجمه هنوز یادش هست وقتی بچه بود همین که سرما می خورد لوزه هایش ورم می کرد گلو درد می شد و تب می کرد، آن وقت خان جون نعلین حاج آقا را می آورد و سه دفعه آرام می زد به جایی که درد می کرد و خوب می شد.(ص۲۸)

بریده کتاب(۲):

نجمه صبح زود آمده بود توی حیاط برای شستن دست وصورتش، دید حاج آقا دارد قدم می زند.
نجمه برگشت بالا و وقتی داشت می رفت سمت آشپزخانه، چشمش افتاد توی اتاق که درش نیمه باز بود. آقا جون آن جا بود. داشت نماز می خواند
نجمه تقریباً هنوز مطمئن نبود که پدرش هنوز توی حیاط است رفت آشپزخانه قمر سادات داشت مربای به می ریخت توی پیاله های چینی. نجمه گفت: خان جون من رفتم توی حیاط دست و صورتم را بشورم حاج آقا داشتند قدم می زدند اما الان از جلوی اتاق جلویی رد شدم آن جا بودند. نماز می خواندند.
قمر سادات قاشق را چند بار کشید لبه ی مربا وگذاشتن کنار شیشه را داد دست نجمه گفت: مگر نشنیده ای دخترم؟مؤمن این طوری است وقتی نماز می خواند که می خواند وقتی نمی خواند هم ملائکه جای اومی خوانند. (ص۲۸)

بریده کتاب(۳):

کلی از این کارهای ریز ریز هست که مقید است آن ها را انجام بدهد دست هایش را قبل از کار و قبل و بعد از غذا بشوید. قبل از غذا کمی نمک بخورد و بعدش هم همین طور. وقتی سرش را شانه می کند بنشیند و چیزی پهن کند ایستاده چیزی نخورد. توی در ننشیند. سبزه و گیاه اگر شده کم، دور وبرش باشد و…. به بچه ها می گوید: کسی که مقید باشد به چیزهای کوچک کم کم آماده چیزهای بزرگ هم می شود. این ها خودش آدم را می کشد به سمت حقیقت.(ص۲۴)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۸ فروردين ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

میرزا تقی خان امیر کبیر

کتاب میرزا تقی خان امیر کبیر : گذر به گذشته ای که نمی شود دید ولی می شود خواند

 

کتاب میرزا تقی خان امیر کبیر
نویسنده: مینا چوپانی
انتشارات میراث اهل قلم

معرفی:

آدم با خوندن بعضی کتابها میتونه تا حدی نبودش رو تو بعضی زمان ها جبران کنه مثل خوندن این کتاب…

بریده کتاب:

سربازان به سختی غائله را خواباندند. از امیر خواستند تا لباس عثمانی بپوشد واز شهر بی مزاحمت عبور کند. امیر پاسخ داد: « هیهات! با چون من پخته ای، زهی خیال خامی است که کردید. نعوذ بالله! من بدون لباس ایران به بهشت جاودان هم نخواهم رفت. » هرکه جای امیر بود، نه با لباس عثمانی بلکه با جامه و چادر زنانه! خود را از آن معرکه ی خونین به در می کرد. ( صفحه ۱۳ )

بریده کتاب(۲):

در لندن نمایشگاه بین المللی از کالاهای تمام کشورها برگزار می شد. دولت ایران هم به این نمایشگاه دعوت شده بود… دوره ی صدر اعظمی امیر بود. امیر با سلیقه ی هر چه تمام، بهترین کالاها را رهسپار لندن کرد. قالی ایرانی، شال ایرانی… ترمه، پوست، قلم کار، حریر، مخمل، اطلس، ابریشم، خاتم کاری…، کالاهای ایرانی در نمایشگاه بین المللی لندن چشم همه را خیره کرده بود… در بازار مردم به دنبال شال ایرانی بودند و محلی به شال کشمیری نمی گذاشتند. زنان با قلم کارها، ابره ها، اطلسی ها، … به یکدیگر پز می دادند ودر مهمانی ها با ظروف چینی و بلور تهران و قم، به یکدیگر فخر می فروختند… .( صفحه ۴۱ )

بریده کتاب(۳):

امیر آرزوی محدود کردن صادرات را در سر داشت. امّا حق تجارت آزاد و قراردادهای پادشاهان پیشین با دولت خارجه، تیرهای او را به سنگ می زد. پس شروع به فرهنگ سازی کرد. شخصاً جبه هایش را از پارچه های ایرانی دوخت و دستور داد که لباس سربازان را نیز با پارچه ی ایرانی بدوزند. مردم چشم به امیر، لباس هایشان را با پارچه های ایرانی می دوختند و پول هایشان را در بازار برای کالای ایرانی خرج می کردند. ( صفحه ۳۸ )

مرتبط با کتاب میرزا تقی خان امیر کبیر 👇🏻👇🏻👇🏻

بیشتر بخوانیم…
چای خوش عطر پیرمرد : زندگینامه یک انسان خاص. نامش به گوشتان آشناست.

بیشتر ببینیم…
انسان ۲۵۰ ساله

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...