نمکتاب

پشتیبانی

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))
  • ۱۷ آذر ۹۹، ۲۰:۲۱ - یاسمن گلی:)
    ❤️:)

پشتیبانی

۷۴ مطلب با موضوع «2. نوجوان» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پیکار سرنوشت

کتاب پیکار سرنوشت: روایتی داستانی و خواندنی از حق طلبی مسلمانان…

کتاب پیکار سرنوشت (گنجینه ی حکیمی)
نویسنده: محمود حکیمی
انتشارات به نشر (آستان قدس رضوی)

بریده کتاب:

هربار که همدیگر را ملاقات می‌کردند، به ساحل دریا می ‌رفتند و از زندگی آینده خود حرف می ‌زدند. علاوه بر این احمد سعی می ‌کرد مسائل اجتماعی را هم برای فائزه مطرح کند. او ابتدا علاقه ی چندانی به مباحث نشان نمی‌داد‌. اما احمد کم کم او را قانع کرد که خوشبختی فرد بدون خوشبختی جامعه امکان پذیر نیست و فقط آدم‌ های خودخواه به خوشبختی دیگران اهمیت نمی ‌دهند…

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پدری مهربان برای همه

کتاب پدری مهربان برای همه: مهربان امام را هم باید شناخت و هم باید شناساند…

 

کتاب پدری مهربان برای همه
نویسنده: حسن محمودی
انتشارات: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)

بریده کتاب:

غیبت حضرت، به این معناست که ایشان در بین ماست، ما را می بینید و می شناسد، ما هم ایشان را می بینیم؛ ولی نمی شناسیم.
هر کاری می خواهید انجام دهید فقط بدانید سه گروه می بینند: ۱- خدا، ۲- رسول خدا، ۳- مومنون
که در راس مومنان، امام زمان(ع) هستند. خود امام صادق (ع) فرمودند: «مومنون، ما امامان هستیم.
چرا برای کسی که با آمدنش گردن ما را می زند دعا کنیم؟!
دشمنان اسلام همیشه در فکر شبهه افکنی هستند و هدفشان این است که عقاید پاک ما شیعیان را خراب کنند. دشمن می داند اگر امام زمان ظهور کند بساط آنها را بر می چیند و حکومت آنها را پایان می دهد؛ به خاطر همین، برنامه ریزی می کند که تا این شخص را مورد تنفر ما قرار دهد و او را خشن معرفی می کند.

بریده کتاب(۲):

مگر نه این است که وقتی می آیی، خلایق انگشت به دهان می مانند که ما این آقا را نه یکبار، بلکه بارها دیده ایم! پس تو هستی؛ در بین مایی، ولی غایبی؛ یعنی ناشناخته ای؛ نشناختن هم گناه ماست نه مشکل تو…
ص۲۳

بریده کتاب(۳):

دعای ما عرض ارادت ماست نسبت به اماممان و این دعاها می تواند نقش بسزایی در تعجیل فرج و ظهور امام عصر (ع) داشته باشد. ص ۴۰

بریده کتاب(۴):

مریم از بچه های خوب کلاس و همیشه جزء یه نفر اول مدرسه است. یکی از علتهای پیشرفت مریم در درس هایش این بود که خیلی دقیق به اتفاقات دور و برش نگاه می کرد و از کنار هر مساله ای به سادگی نمی گذشت. مریم دیروز در درس دینی بحث امامت را خوانده بود و از علت غیبت امام زمان(ع) از دبیر دینی سوال کرده بود و از جواب ایشان خیلی قانع نشده بود. آخر زنگ ریاضی بود؛ درس تمام شده بود و بچه ها در اختیار خودشان بودند تا زنگ تفریح بخورد. صدای ندا نماینده کلاس، در گوش مریم زمزمه می شد «محدثه غایبه» با خودش گفت: محدثه غایبه، یعنی فعلا حضور ندارد؛ اما در واقع هست، ولی در کلاس نیست، امام زمان غایبه یعنی چه؟! آیا به همین معناست که وجود دارد ولی حضور ندارد؟ صفحات ۹-۱۰

مرتبط با کتاب پدری مهربان برای همه

بیشتر بخوانیم…
کتاب امید فردا: پاسخ به ۱۱۰ پرسش جوانان درباره امام زمان علیه السلام

بیشتر ببینیم…
هم خوانی امام زمانی (بازیرنویس – برای همخوانی)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

رفاقت به سبک تانک

رفاقت به سبک تانک
نویسنده: داوود امیریان
انتشارات: سوره مهر

بریده کتاب:

چشم باز کرد و خودش را روی تخت بیمارستان دید. همه چیز سفید و تمیز بود. بدنش کرخت بود و چشمانش خوب نمی دید. فکری شد که شهید شده و حالا در بهشت است. پرستاری که به اتاق آمده بود متوجه او شد. آمد بالا سرش. سرنگ در دستش بود. مجروح با دیدن پرستار اول چشم تنگ کرد بعد با صدای خفه گفت تو حوری هستی؟ پرستار که خیلی خوش به حالش شده بود که خیلی زیباست و هم احتمال می داد که طرف موجی است و به حال خودش نیست ریز خنده ای کرد و گفت بله من حوری ام. مجروح با تعجب گفت پس چرا اینقدر زشتی؟ ص ۹۱

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آوازهایم برای تو

آوازهایم برای تو: داستان روزهایی که سن بعضی قد نمی دهد به یادآوری را می توان در این کتاب خواند

آوازهایم برای تو
نویسنده: نورا حق پرست
انتشارات: کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

 
بریده کتاب:

درآستانه در زن و مردی میان سال وسبزه رو و پسری سیزده چهارده ساله ایستاده بودند. گفتم: ((بفرمایید درخدمتتون هستم.)) پسرک لحظه ای به من خیره شد و نگاهش را دزدید. پرسید شما خودتون هستین؟
خندیدم وگفتم: ((یعنی چی؟ پس قراره کی باشم؟))
پسرک زیپ کوله پشتی اش را باز کرد و یک عکس کوچک که میان صفحه دفتر بود, نشانم داد. نگاهی به عکس کردم وگفتم: ((این چیه؟)) پسرک گفت: ((خانم , این عکس شماست؟))

در و دیوار دور سرم چرخید. گیج و بهت زده گفتم: ((این رو ازکجا آوردی؟)) دست هایم لرزید. عکس روی میز افتاد. با چشم های پر اشک ولب های خندان گفتم: (آره این عکس منه یکی مثل همین رو خودم دارم. این منم. این مادرمه این ننه صفوراست, این بچه ها هم علی , بهار و واین یکی هم….))خیره به پسرک نگاه کردم پسرک با بغض گفت: (من حامی ام, حامی….)) اشک توی چشم های قشنگ و سیاهش نشست و رو به زن گفت: ((خاله دیدی پیداش کردم.)) زن هم گریه اش گرفت. مرد بازوی پسرک را فشرد و رو به آسمان گفت: ((خدایا شکر! قربون بزرگی و لطف تو برم)) نتوانستم جلوی فریاد شادمانه ام را که با گریه همراه شد بگیرم.
جلو رفتم, چشم به چشم های پسرک دوختم وگفتم :
((عزیزمادر, حامی)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بازگشت پروفسور زالزالک

بازگشت پروفسور زالزالک: سفر به زمان قطعاً جذاب است و البته کمی خطرناک!

 

بازگشت پروفسور زالزالک

نویسنده: جلال الدین اکرمی
انتشارات: کانون پرورش و فکری کودک و نوجوان

معرفی:

دوست داری به ۱۲ هزار سال قبل سفر کنی؟ اگه دوست داری می تونی به همراه پروفسور زالزالک و همراه های خوبش به یه سفر عالی بری. پس این کتاب را بخون و کیف کن.

خلاصه:

داستان مربوط به دختری است که به همراه پدربزرگش به ۱۲۰۰ سال پیش سفر می کند یک سفر پر خطر اما جذاب!

دختر و پدر بزرگ در غار گشت و گذار می کنند غافل از اینکه دیگر در زمان خودشان نیستند و در غار انسان های وحشی و آدم خوار گذشته گردش می کنند!

از پس آدم خوارها بر نمی آیند اما نمی دانند از پس زمان چگونه برآیند چگونه به جنگ گذر زمان بروند. داستان این پدربزرگ و نوه یک داستان هیجان انگیزه که انسان رو در خودش فرو می بره.

بریده کتاب:

پروفسور با تعجب به نقاشی دیوار غار نگاهی انداخت و گفت: این‌جور نقاشی‌ ها حداقل به هشت هزار سال پیش تعلق دارد!

سپس انگشتش را از روی نقاشی برداشت و بی اختیار به نوک آن خیره شد نوک انگشتش سیاه شده بود جیغ خفیفی کشید و گفت: این غیر ممکن است! نگاه ها به سیاهی انگشت پروفسور خیره شد. هامون گفت: انگار به تازگی نقاشی شده. کمتر از چند روز پیش.

چشم های پرسشگر نگاهی به یکدیگر انداختند. دلهره پنهان در چهره همگی موج می زد. آقای تجربه کار نگاهی به روشنایی ته غار انداخت و در حالی که صدایش می لرزید،

گفت: اگر اشتباه نکرده باشم، ما در غار تنها نیستیم، کسانی آنجا منتظر ما هستند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۷:۰۰ ب.ظ

باغ کیانوش

کتاب باغ کیانوش: یک نبرد بسیار هیجان انگیز و متفاوت…

 

کتاب باغ کیانوش
نویسنده: علی اصغر عزتی پاک
انتشارات: کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

خلاصه:

داستان دو نوجوان روستایی است که می خواهند به باغ یکی از اهالی روستا بروند. این فرد باغ دار به باغ خود بسیار حساس است و اجازه ی ورود به آن را به هیچ کس نمی دهد. یک روز که جشن عروسی پسر باغ دار بود، این دو نوجوان دور از چشم همه به باغ می روند در این هنگام باغ دار به باغ خود سر می زند و متوجه چند نوجوان در باغ می شود. در این زمان که زمان جنگ هشت سال بود ناگهان هواپیمای عراقی سقوط می کند و داخل باغ می افتد. سرباز عراقی که از سقوط هواپیما جان سالم به در می برد، باغ دار و بچه ها را گروگان می گیرد تا بتواند فرار کند. اهالی روستا متوجه موضوع می شوند و باغ دار و نوجوان ها را نجات می دهند.

بریده کتاب:

کیانوش گفت: “آدمیزاد همین است. تا چیزی را با چشم‌های خودش نبیند باور نمی کند. تازه این که فقط اثر یک گلوله کوچک است؛ اگر گروه‌ گروه بچه‌ های زیر آوار مانده ‌ی همدان را ببینی چه می‌ کنی؟ هیچ می ‌دانی با آن بمب‌ هایی که ریخته‌ ای روی همدان و شهرهای دیگر، چند نفر از این بچه‌ ها را کشته‌ ای؟”

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۹:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند

 

فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند: جالب است اگر بتوانی جای کلی آدم قرار بگیری

فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند
نویسنده: مژگان بابامرندی
انتشارات: کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

معرفی:

شاید هر کسی تو زندگی اش یکبار به این موضوع فکر کرده باشه که اگر من جای فلان کس بودم چی کار می کردم؟! می خوای تجربه کنی؟ واقع بینانه و دوست داشتنییه…!!!

خلاصه:

پسر نوجوانی در آرزوی دیدن پدرش که اسیر جنگ است روزها را سپری می کند. بعد از مدتی انتظار پدرش بر می گردد در حالی که بینایی اش را از دست داده است. پسرک با پدرش رابطه برقرار نمی کند، تا اینکه با جنگ و تبعاتش آشنا می شود و پدرش را قهرمان این جنگ می داند و با او آشتی می کند.

بریده کتاب:

حرف زدی، گریه هم می کردی، گفتی دلت نمی خواهد او پدرت باشد. یک عالم از رویاهایت را به هم زده است. تو می خواستی دستش را بگیری با هم بروید کوه، استخر، باشگاه بدن سازی … اما او نابیناست. گفتی حتماً اشتباهی پیش آمده و گرنه او کس دیگری است. صفحه ۸۴

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۵۳
نمکتاب ...
سه شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۹:۳۸ ق.ظ

سیاه و سفید سرزمین من

کتاب سیاه و سفید سرزمین من : پهلوی ها را باید بشناسی تا کلاه سرت نرفته است...
 

کتاب سیاه و سفید سرزمین من: پهلوی ها را باید بشناسی تا کلاه سرت نرفته است…

کتاب سیاه و سفید سرزمین من
نویسندههادی قطبی
انتشارات بهار دلها

معرفی:

همسر امام می گفتند:”من شصت سال با امام زندگی کردم ولی ندیدم که ایشان یک معصیت بکنند، در عین حال به ما اصلاً سخت گیری نمی کردند، فقط نصیحت می کردند و همیشه به ما می گفتند: سعی کنید گناه نکنید، اگر نمی توانید ثواب کنید، سعی کنید لااقل معصیت نکنید.

بریده کتاب:

زمانی، طبق دستور رضاشاه به تمام پادگان ها بخشنامه شد که فرماندهان حق ندارند به سربازان فحش بدهند. فرمانده ی لشکرسرلشکر بوذرمهری بود. ولی بلافاصله به محض دریافت بخشنامه دستور داد شیبورافسرش بنوازند. وقتی تمام افسران لشکرجمع شدند، بوذرمهری بخشنامه راخواند و درتوضیح گفت: از امروزهر پدرسوخته ای که به سربازان فحش بدهد، دستورمی دهم پدر قرومساقش را جلوی روی سربازان دربیاورند. فهمیدید! بروید گورتان راگم کنید. ص ۲۸

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۹:۳۸
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۹، ۰۴:۰۰ ب.ظ

آن مرد با باران می آید

 

آن مرد با باران می آید: قصه ای پر از ماجراهای عجیب که سر راه این نوجوان قرار گرفته

 

آن مرد با باران می آید
نویسنده: وجیهه سامانی
انتشارات کتابستان معرفت

بریده کتاب:

شما میگی آسّه بریم و آسّه بیاییم و کاری به کار مملکت نداشته باشیم. واسه خودمون دین مون و نماز و روزه مون رو داشته باشیم؟ آخه مگه می‌ شه؟ امروز به دخترت می‌ گن نباید با حجاب بیای مدرسه، شما هم کوتاه میای و اونو با این‌همه استعداد از حق تحصیل محروم می‌کنی. اگه فردا گفت ن مثل دوره اون پدر سوخته باید کشف حجاب بشه، چی کارش می‌ کنی؟ تا ابد کنج خونه قایمش می‌ کنی؟ پس‌ فردا اگر دوباره سگ یه آمریکایی به ناموست شرف پیدا کرد، چی؟ اگر زن و بچه ات امنیت نداشتن پا از خونه بیرون بذارن چی؟ حالا فقر و اعتیاد به هرزگی و تاراج نفت و سرمایه‌های مملکت مون پیشکش! ص۲۰

بریده کتاب(۲):

همین چند روز پیش، سه روز بعد چهلم شهدای میدون ژاله درگیری‌ ها و بکش‌بکش ها، ساواک واسه این‌ که از مردم زهرچشم بگیره، ریخت توی مدرسه دخترونه تا دانش‌‌آموزای با حجابی رو که از قانون سرپیچی کردن، دستگیر کنه. دخترها رو گرفتن زیر مشت و لگد و خونین و مالین شون کردن. مردم هم که خبردار شدن، سر رسیدن و درگیری شدیدی شد.

بریده کتاب(۳):

تصویر پسری که آن روز توی خیابان غرق در خون روی زمین افتاده بود، برای هزارمین بار می آید جلوی چشمم. یادم می‌آید که دستش را به طرف من و بابا دراز کرده بود و کمک می‌ خواست. چیزی ته دلم فرو می‌ ریزد و گلویم می‌ سوزد. پلک می‌ زنم و پسر پشت سیاهی پلک‌ هایم محو می‌ شود. ص ۴۸

بریده کتاب(۴):

چند قدمی شان می ایستم و همان طور که با نوک کتانی ام به سنگ‌ ریزه‌های زمین می‌ کوبم، گوش تیز می‌ کنم.
یکی‌ شان می‌ گوید: «ساواک اگر کسی رو بگیره، دیگه باید فاتحه اش رو خوند. جنازه اشم‌ دیگه به خانواده ش نمی‌دن.»
حسن خپله، که پشتش به من است، می‌ گوید: «یه عالمه از جنازه‌ های کشتار میدون ژاله رو هم سربه‌ نیست کردن. پسرعموی مامانم هم اون‌ جا بوده. دو ماه نه از خودش خبری شده نه جنازه‌اش»
شب‌ ها می‌ برنشون تو گورهای دسته‌ جمعی خاکشون می‌ کنن.

سرم را بلند می‌ کنم و به بچه‌ ها نگاه می کنم. ترس آرام‌آرام در دلم رخنه می‌ کند.
انگار مردم بچه ان که از این‌ لو لو بترسن! ساواک و سیاه‌ چال و گور دسته‌ جمعی و … اگر می‌ ترسیدن که عقب می‌ کشیدن و می‌ نشستند سر جاشون، نه این‌که هر روز بیشتر بریزن تو خیابونا.
حسن خپل ریز می‌ خندد و می‌ گوید: «بابا می‌ گه اگه ساکت بمونیم، چند روز دیگه باید دخترامونو بفرستیم سربازی، بعدشم بریم مسابقه کشتی دختر پسرا رو تماشا کنیم.
همه بلند می خندند:
فکرشو بکن!
دیگری می‌ گوید: «بیچاره خواهرم، از اول مهر نمیره مدرسه و هر روز کارش شده گریه زاری.»ص ۷۴

بریده کتاب(۵):

دوباره ماشین آب پاش شروع می‌ کند به پاشیدن آب داغ. دوباره بچه‌ ها جیغ و داد کشان می‌ ریزند به هم. آتش لاستیک خاموش می‌ شود. چند نفر سعی می‌ کنند آتش دیگری روشن کنند، اما زیر بارش آب داغ، نمی‌ شود. این‌بار، آب پاشی طولانی‌ تر می‌ شود و تحمل آب داغ و جوشان سخت‌ تر. عده‌ ای از بچه‌ ها می‌ دوند به طرف پیاده روها. من هم با آن‌ها می‌ دوم. جوان بلندگو به دست فریاد می‌ کشد: «یا مرگ یا آزادی»ص ۱۰۸

بریده کتاب(۶):

صدای زنگ تفریح مثل صدای شیپور جنگ در مدرسه طنین‌انداز می‌ شود. قلبم ناگهان می‌ ریزد پایین. این صدا، انگار صدای اعلام جنگ بود. اگر اشکوری می‌ دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، هیچوقت این زنگ را به صدا در نمی‌ آورد! بچه ها جیغ و داد کشان، از پله ها سرازیر می شوند توی حیاط…
اشکوری را می‌ بینم که با عجله از دفتر می‌ دود به طرف حیاط، اما قبل از رسیدن او، بچه‌ها با یک فریاد «یا علی» به طرف در هجوم می‌ برند و قبل از آنکه آقا تقی بتواند کاری بکند، می‌ریزند توی خیابان…ص۱۰۲

مرتبط با کتاب آن مرد با باران می آید 👇🏻👇🏻👇🏻

بیشتر بخوانیم…
رمان مرغ هوا : ماجرایی هیجانی که دو پسرعموی داستان رقم می زنند… نوجوان ها دریابند

بیشتر ببینیم…
آن مرد با باران می‌آید. کلیپی جذاب از این کتاب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۹ ، ۱۶:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۹، ۰۶:۲۳ ب.ظ

لحظه های سکسکه

کتاب لحظه های سکسکه: داستان رفاقت همیشه خواندنیست، این یکی از شیرین ترینشان است

کتاب لحظه های سکسکه
نویسنده: علی اکبرپور
انتشارات: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

معرفی:

رقابت گاهی کینه می ­آورد و گاهی هم رفاقت. من شاگر اول کلاس بودم که بهروز از محله دیگر آمد کلاس ما. شاگر اول بود. اتفاق­ های زیادی برای ما دو تا افتاده که خواندنی است. این کتاب داستان آن اتفاقات است.

خلاصه:

پسری که داستان دوستی اش با شاگرد تازه وارد به کلاس را تعریف می کند. این ها هر دو شاگرد اول هستند. اما در کنار رقابت رفاقتی شیرین بینشان ایجاد می شود. هر دو به جبهه می روند در حالی که سن کمی دارند و اسیر می شوند. تازه وارد ،هم شجاع تر است و هم منش اخلاقی بهتری دارد. و این اثر خوبی روی دوستانش می گذارد. وقایع مدرسه و جبهه و اسارتشان خواندنی است.

بریده کتاب:

گفتم: بهروز
گفت: ها
-یادت می یاد توی مسابقه سرسره ی برفی اون سال پات در رفت و سرو صورتت زخمی شد؟
– لقمه دیگری گرفت و گفت: ها پس یادم میره خوب منظور؟
-هیچی همش زیر سر من بود حلالم کن. خندید.
گفتم:
-چی شده؟ کجاش خنده دار بود؟
-همون موقع حلات کردم
-پرسیدم چه طور؟ علم غیب داشتی؟
گفت:
فردا یا پس فردای همون روز توی جا افتاده بودم که فریدون اومد دیدنم و همه چیزو از سیر تا پیاز برام تعریف کرد
–ای خدا لعنتت کنه فریدون.

بریده کتاب(۲):

بهروز از توی کوله پشتیش چیزی در آورد. دورش را با کاغدی مثلا کادو کرده بود. پاکت نامه را گذاشت رویش و انگاری کمی خجالت بکشه. گفت:
-برسون دست ساره. و میخواست بگذارد توی دستم که نگذاشتم گفتم: مگه خودت چلاقی؟ از کجا معلوم که زودتر از من برنگردی محل؟ دستم را گرفت و کشید و گفت: قبول کن بچه، آدم این جا خیلی چیزارو زودتر می فهمه…

مرتبط با کتاب لحظه های سکسکه 👇👇👇

بیشتر بخوانیم..
پایگاه سری : قصه بزرگ مردانی که کوچک بودند…روایتی از جنگ کردستان

بیشتر ببینیم…
کلیپ از کودکی تا اپلای

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۹ ، ۱۸:۲۳
نمکتاب ...