نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))

۵۱ مطلب با موضوع «2. نوجوان :: نوجوان - رمان و داستان بلند» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آناهید ملکه ی سایه ها

آناهید ملکه ی سایه ها: یک عاشقانه ی مرموز، پنهانی و پر ماجرا

آناهید ملکه ی سایه ها
نویسنده: جمال الدین اکرمی
انتشارات مهراب قلم

بریده کتاب:

رازی در رفتار و چشمان تو هست که می خواهم بدانم. به خاطر ندارم که دختری را در خانه ی ماهداد دیده باشم، آن هم دختری به این زیبایی و نیک خویی! پدرم اردشیر بارها و بارها مرا به ماهداد سپرد تا زندگی در طبیعت را به من یاد بدهد. حالا می خواهم حقیقت را بدانم.

بریده کتاب(۲):

صبح فردا بار دیگر سپاه ایران به درهم کوبیدن دژ مشغول شد. اما این بار سبک تر و کم بار تر، فرماندهان دستور داشتند بی آن که سربازان خود را خسته کنند یا به کشتن بدهند، به پیکاری فرساینده و نمایشی روی بیاورند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۹ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آخرین مرخصی

کتاب آخرین مرخصی: ماجراجوی عجیب و خواندنی در واپسین روزهای سربازی

کتاب آخرین مرخصی (روایت داستانی از اعلام هم‌بستگی نیروی هوایی با امام و مردم؛ ۱۹ بهمن ۱۳۵۷)
نویسنده: عقیل زرگر
انتشارات سوره مهر

معرفی:

در دوره‌ ای که همه از سربازی فرار می کردند رضا یه نقشه ی دیگه می کشید برای هفته های آخر سربازیش که بدتر از فرار کردن برایش دردسر درست کرد اگه گفتی چیکار کرد…

خلاصه:

رضا دوران سربازی را طی کرده ۱۵ روز مانده و می خواهد مرخصی بگیرد سرگرد شرط گذاشته از هماوران خبر بیاورد جاسوسی کند و همین جریان او را درگیر ماجرای هماوران می کند.

بریده کتاب:

سرگرد به این ها می گفت اوراق مضِّره و من می گفتم اوراق کمک مرخصی
ص۲۷

بریده کتاب(۲):

پوف!! عجب تعریف هایی! پسرخوب! حتما می‌ خواهد ناراحتی همافرها را کم کند. بنده خدا نمی دانست که دارد مار توی آستینش پرورش می دهد. اگر می دانست من برای چه کاری آمده ام، آن جا، حتما با لگد از خانه پرتم می کرد بیرون!
ص۴۰

بریده کتاب(۳):

بدجوری گیر افتاده بودم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. با خودم گفتم: اگر اتفاقی بیوفتد و من نتوانم مرخصی پایان دوره بروم، چه می شود؟ ای به خشکی، شانس! مرده شور این خدمت را ببرند.
ص۵۰

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

سفری که پرماجرا شد

کتاب سفری که پرماجرا شد: بیان روایت مهم غدیر با زبانی شیرین و کودکانه

کتاب سفری که پرماجرا شد
نویسنده: بنفشه رسولیان
انتشارات مهرستان

بریده کتاب:

-حنیف،کجا بودی؟پدرم باهات کار داره! با من؟چی کار داره؟
_نمی دونم ولی اینو می دونم که کارش خوبه؛ چون صورتش مهربون بود.

بریده کتاب(۲):

“طاهره تو می دونی این همه آدم برای چی اومدن؟
راستش پدرم می گه قراره همه شون با ما بیان مکه.
_حنیف اخم هایش را درهم می کشد ومی گوید:
با ما بیان مکه؟خوب خودشون برن دیگه؟!

بریده کتاب(۳):

“بچه ها بچه ها! شعرجدیدی یاد گرفتم بیاین براتون بخونم.”
حنیف می گوید: ای بابا، تو این گرما چطوری میخوای شعر بخونی؟”
همین دیگه آفتاب زیاد به کله اش تابیده! حالا بخون ببینم…

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

نگهبان قوچ های وحشی

نگهبان قوچ های وحشی: ماجرایی متفاوت و خواندنی از دل کوهستان

نگهبان قوچ های وحشی
نویسنده: نیکلاس کلاشینکف
انتشارات عهد مانا

 

بریده کتاب:

تورگن کم کم پی برده بود که تنهایی می تواند آرامش بخش و خوشایند هم باشد..
اکنون هیچ کس برای دیدن تورگن نمی آمد و در نتیجه او وقت کافی داشت تا از دنیای کوچکی که بالای کوهستان برای خود دست و پا کرده بود لذت ببرد..
کوه ها با آن زیبایی های سحر انگیزشان، چشمه، دریاچه، جنگل، و کلبه محقر ساده اش همگی برایش زیبا و دوست داشتنی بودند.

بریده کتاب(۲):

رهبر قوچ های وحشی هیجان زده شروع به چرخیدن کرد و با یک جست بلند، بالای تخته سنگی پرید..
سپس، صدای هشداری سر داد.
قوچ های نر، منظور رهبر خود را فهمیدند.
قوچ های ماده پشت به پشت هم ایستادند و حلقه ای تشکیل دادند و شاخ های خود را به سمت بیرون نگاه داشتند و حالت دفاعی به خود گرفتند، بره ها داخل این حلقه ‌ی دفاعی در امان بودند..
سایر قوچ های نر نیز حلقه دفاعی بیرونی را تشکیل داده بودند…

تورگن درحالیکه حیرت زده به این صحنه باشکوه نگاه می کرد با خود گفت: «آرایش جنگی فوق العاده ای است..»

بریده کتاب(۳):

تیم گفت:« بنظرم قوچ های وحشی باید عقلشان را از دست داده باشند که در چنین جایی زندگی می کنند. تنها کاری که آن ها باید انجام دهند آن است که به قسمت های پایین تر کوهستان بیایند؛ جایی که علف فراوان است و‌می ‌توانند غذای کافی پیدا کنند»
تورگن جواب داد: « اتفاقا برعکس؛ قوچ های وحشی خیلی هم باهوش و زرنگ هستند. جایی که آن ها زندگی می‌ کنند پوشیده از قلوه سنگ، ریگ و سنگ های سست است و با نزدیک شدن دشمن، بلافاصله آن ها از صدای ریزش سنگ ها می توانند از وجود خطر آگاه شوند.

قوچ ها شیوه زندگی شان را خودشان انتخاب کرده اند؛ اینکه در ارتفاعات پایین کوهستان زندگی کنند یعنی جایی که غذا فراوان است اما خطر همیشه تهدید شان می کند؛ یا تحمل گرسنگی و سختی در ارتفاعات، جایی که می توانند با آرامش خاطر و آزادانه زندگی کنند.
دیدن زندگی مستقل و آزادانه شان، من را به یاد مردم زادگاهم می‌اندازد؛ لاموت ها. ما هم آزاد زیستن را به گرسنگی ترجیح می‌ دهیم.»

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

غریبه ها

کتاب غریبه ها: داستان های کوتاه و جذابِ نوجوانانه ی انقلابی

کتاب غریبه ها
نویسنده: محمدرضا سرشار
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

بابا با تمسخر لبخندی زد و گفت: ( مگر آمریکا می‌ گذارد کسی شاه را از بین ببرد!)
گفتم: ( اصلاً به آمریکا چه مربوط است ما می‌ خواهیم چکار کنیم! مگر آمریکا ارباب ماست؟!)
بابا ساکت شد. مثل اینکه حرفی نداشت.
ص۶۲

بریده کتاب(۲):

مگر ممکلت شهر هرت است؟ یک مشت غریبه آمده‌ اند توی ده و زده‌ اند بیست و سه تا بچه را لت و پاره کرده‌ اند، آن ‌وقت ولشان کنند که بروند؟! نه… اگر اینطور باشد، من یکی که طاقت نمی ‌آورم…

بریده کتاب(۳):

مادر گفت: ( مگر چه ‌شده؟)
بابا آهی کشید و گفت: ( کار این ولگردها به جایی رسیده که مزاحم ناموس مردم هم می ‌شوند.)
و ادامه داد: ( امروز سر چشمه بوده‌ اند و به دختر حسنقلی، حرف ‌های نامربوط زده ‌اند…
مادر، با دست صورتش را کند و گفت: ( استغفرالله!…)

بریده کتاب(۴):

با تمام قدرتی که در بدن داشتم، به طرف کوچه دویدم صدای پای مأمورها، روی موزاییک ‌های پیاده‌ رو، از پشت سرم، به گوشم رسید.
سرعتم را بیشتر کردم، تا به کوچه رسیدم، خود را توی آن پرتاب کردم. در همین وقت، چیزی سوت‌ کشان از کنار سرم گذشت و به دیوار خورد.
ص۲۲

بریده کتاب(۵):

یک ‌دفعه چند مرد قوی هیکل، جلویمان سبز شدند. نقاب زده بودند و چماق داشتند. جلوتر که آمدند، یکی از بچه‌ ها که کنار من ایستاده بود، گفت: (حالا چکار کنیم؟)
گفتم: (باید راهمان را کج کنیم و از کوچه‌ ی سمت چپ برویم.)
به کوچه ‌ی سمت چپ نگاهی کردم. اما از آنچه دیدم خشکم زد؛ چند نفر نقاب ‌دار دیگر، آنجا را بسته بودند. دلم هری ریخت پایین. قلبم تاپ تاپ می ‌زد. گلویم خشک شده بود. به زور، آب دهانم را قورت دادم و گفتم: ( با ما چکار دارید؟ بروید کنار بگذارید راهمان را برویم.)

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

برادر من تویی

کتاب برادر من تویی : قطره ای ست از دریایی بی کران… بخوان تا بی نصیب نمانی

 

کتاب برادر من تویی
نویسنده: داوود امیریان
انتشارات کتابستان معرفت

بریده کتاب:

علی(ع) با دست اشاره کرد که چابک سوار نزدیکش شود. چابک سوار در نزدیکی مولا علی(ع) از اسب پایین آمد. سرش را پایین انداخت و در برابر ایشان ایستاد. بازوی راستش زخمی شده بود. همه در تاب و انتظار بودند که بدانند این دلاور کیست که ابوشعشاء مدعی و هفت پسرش را به هلاکت رسانده است.
مولا علی(ع) دستار از صورت چابک سوار کنار زد. محمد حنفیه با شگفتی گفت:عباس!
عباس که هنوز چهارده ساله نشده بود به امیرالمومنین گفت:
از خدا حیا کردم که شما و برادرانم را تنها بگذارم. فکر کردم اگر اجازه نبرد ندهید، لااقل می توانم برایتان سقایی کنم و آب بیاورم تا تشنه نمانید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مهمانی باغ سیب

کتاب مهمانی باغ سیب : داستان حماسه… حماسه ای تاریخی، بی نظیر و پر از افتخار

کتاب مهمانی باغ سیب
نویسنده: داوود امیریان
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

«همه با فریاد حمزه از جا پریدند. از چشمان حمزه انگار آتش زبانه می‌کشید. پوست گندمگونش تیره و کمان در دست راستش می‌لرزید.
حمزه رو به ابولهب فریاد زد:
تو برادر منی، عموی محمّدِامین هستی؟
فرزند عبدالمطلب هستی؟ ننگ بر تو.
غیرتت کجاست؟
به او حمله کنند، دشنامش بدهند و تو لال شوی و هیچ کاری نکنی؟
کجاست آن بی‌غیرتی که جرئت کرده به عزیزتر از جان من توهین کند؟

حمزه چشم گرداند.
ابوجهل مثل مرده، سفید شده و می‌لرزید.
حمزه جلو رفت.
چنگ انداخت و یقۀ ابوجهل را گرفت و بلندش کرد.»

 

 

عکس نوشت زیبا از کتاب مهمانی باغ سیب

 

مهمانی باغ سیب

عکس نوشته مهمانی باغ سیب
ما همه از نسل آدم هستیم. و پیش خدا آن کس محبوب تر و عزیز تر است
که با تقوا و پرهیز کارتر باشد.
عکس نوشته مهمانی باغ سیب
مرگ و زندگی
دست خدای بی همتاست، آن یگانه مهربان.
عکس نوشته مهمانی باغ سیب
من افتخار می کنم
که در هوایی نفس می کشم که
عطر علی با آن آمیخته است.
کتاب مهمانی باغ سیب
عکس نوشته مهمانی باغ سیب
قدر سکوت صحرا و کوهستان را بدان،
بسیار فکر کن،
به آفرینش جهان هستی و خودت…
عکس نوشته مهمانی باغ سیب
ما همه از نسل آدم هستیم.
و پیش خدا آن کس محبوب تر و عزیز تر است که
با تقوا و پرهیزکارتر باشد…
عکس نوشته مهمانی باغ سیب
هر کس مومن و مسلمان خوبی باشد،
بر هر ثروتمند و زیبارویی برتری دارد…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پیکار سرنوشت

کتاب پیکار سرنوشت: روایتی داستانی و خواندنی از حق طلبی مسلمانان…

کتاب پیکار سرنوشت (گنجینه ی حکیمی)
نویسنده: محمود حکیمی
انتشارات به نشر (آستان قدس رضوی)

بریده کتاب:

هربار که همدیگر را ملاقات می‌کردند، به ساحل دریا می ‌رفتند و از زندگی آینده خود حرف می ‌زدند. علاوه بر این احمد سعی می ‌کرد مسائل اجتماعی را هم برای فائزه مطرح کند. او ابتدا علاقه ی چندانی به مباحث نشان نمی‌داد‌. اما احمد کم کم او را قانع کرد که خوشبختی فرد بدون خوشبختی جامعه امکان پذیر نیست و فقط آدم‌ های خودخواه به خوشبختی دیگران اهمیت نمی ‌دهند…

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آوازهایم برای تو

آوازهایم برای تو: داستان روزهایی که سن بعضی قد نمی دهد به یادآوری را می توان در این کتاب خواند

آوازهایم برای تو
نویسنده: نورا حق پرست
انتشارات: کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

 
بریده کتاب:

درآستانه در زن و مردی میان سال وسبزه رو و پسری سیزده چهارده ساله ایستاده بودند. گفتم: ((بفرمایید درخدمتتون هستم.)) پسرک لحظه ای به من خیره شد و نگاهش را دزدید. پرسید شما خودتون هستین؟
خندیدم وگفتم: ((یعنی چی؟ پس قراره کی باشم؟))
پسرک زیپ کوله پشتی اش را باز کرد و یک عکس کوچک که میان صفحه دفتر بود, نشانم داد. نگاهی به عکس کردم وگفتم: ((این چیه؟)) پسرک گفت: ((خانم , این عکس شماست؟))

در و دیوار دور سرم چرخید. گیج و بهت زده گفتم: ((این رو ازکجا آوردی؟)) دست هایم لرزید. عکس روی میز افتاد. با چشم های پر اشک ولب های خندان گفتم: (آره این عکس منه یکی مثل همین رو خودم دارم. این منم. این مادرمه این ننه صفوراست, این بچه ها هم علی , بهار و واین یکی هم….))خیره به پسرک نگاه کردم پسرک با بغض گفت: (من حامی ام, حامی….)) اشک توی چشم های قشنگ و سیاهش نشست و رو به زن گفت: ((خاله دیدی پیداش کردم.)) زن هم گریه اش گرفت. مرد بازوی پسرک را فشرد و رو به آسمان گفت: ((خدایا شکر! قربون بزرگی و لطف تو برم)) نتوانستم جلوی فریاد شادمانه ام را که با گریه همراه شد بگیرم.
جلو رفتم, چشم به چشم های پسرک دوختم وگفتم :
((عزیزمادر, حامی)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بازگشت پروفسور زالزالک

بازگشت پروفسور زالزالک: سفر به زمان قطعاً جذاب است و البته کمی خطرناک!

 

بازگشت پروفسور زالزالک

نویسنده: جلال الدین اکرمی
انتشارات: کانون پرورش و فکری کودک و نوجوان

معرفی:

دوست داری به ۱۲ هزار سال قبل سفر کنی؟ اگه دوست داری می تونی به همراه پروفسور زالزالک و همراه های خوبش به یه سفر عالی بری. پس این کتاب را بخون و کیف کن.

خلاصه:

داستان مربوط به دختری است که به همراه پدربزرگش به ۱۲۰۰ سال پیش سفر می کند یک سفر پر خطر اما جذاب!

دختر و پدر بزرگ در غار گشت و گذار می کنند غافل از اینکه دیگر در زمان خودشان نیستند و در غار انسان های وحشی و آدم خوار گذشته گردش می کنند!

از پس آدم خوارها بر نمی آیند اما نمی دانند از پس زمان چگونه برآیند چگونه به جنگ گذر زمان بروند. داستان این پدربزرگ و نوه یک داستان هیجان انگیزه که انسان رو در خودش فرو می بره.

بریده کتاب:

پروفسور با تعجب به نقاشی دیوار غار نگاهی انداخت و گفت: این‌جور نقاشی‌ ها حداقل به هشت هزار سال پیش تعلق دارد!

سپس انگشتش را از روی نقاشی برداشت و بی اختیار به نوک آن خیره شد نوک انگشتش سیاه شده بود جیغ خفیفی کشید و گفت: این غیر ممکن است! نگاه ها به سیاهی انگشت پروفسور خیره شد. هامون گفت: انگار به تازگی نقاشی شده. کمتر از چند روز پیش.

چشم های پرسشگر نگاهی به یکدیگر انداختند. دلهره پنهان در چهره همگی موج می زد. آقای تجربه کار نگاهی به روشنایی ته غار انداخت و در حالی که صدایش می لرزید،

گفت: اگر اشتباه نکرده باشم، ما در غار تنها نیستیم، کسانی آنجا منتظر ما هستند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...