نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۶ آذر ۹۸، ۰۶:۵۰ - حجت پناه زاده
    ممنون

۳۴ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره :از کارایی های فیزیک

خاطره :از کارایی های فیزیک

خاطره :از کارایی های فیزیک

 

از همان نوجوانی هایم، روابط اجتماعی خوبی داشتم اما ارتباط با بعضی ها برایم سخت بود. این یکی هم از همان ها بود! جلو رفتم کتاب را دستش دادم و لبخند زدم و برگشتم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدایم کرد. برگشتم به سمتش. گفت: نمی تونم بخونم. خیلی پیامک برام میاد.
یاد شاگردانم افتادم. گفتم من خودم معلم فیزیکم، برای بچه های کلاسم از این کتاب ها بردم. خیلی خوششون اومد. حیفه نخونی!
با تعجب بسیار نگاهم کرد: به شما نمی خوره معلم باشید اونم فیزیک.
خندیدم و از درسش پرسیدم. الحمدلله رابطه برقرار شد و کتاب را با اشتیاق قبول کرد و برد تا بخواند.
فیزیک هم کارایی های جالبی داشت و نمی دانستیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
جمعه, ۲۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

سرزمین نوچ

سرزمین نوچ : یک مهاجرت، مهاجرتی به ظاهر جذاب و رؤیایی، انتهای ماجرا خواندنی ست

کتاب سرزمین نوچ نویسنده: کیوان ارزاقی انتشارات: نشرافق

سرزمین نوچ : یک مهاجرت، مهاجرتی به ظاهر جذاب و رؤیایی، انتهای ماجرا خواندنی ست

 

کتاب سرزمین نوچ
نویسنده: کیوان ارزاقی
انتشارات: نشرافق

معرفی:

یک زوجِ عاشقِ خوشبخت، که رفته اند در سرزمین رویاها (بخوانید آمریکا) زندگی کنند..ظاهرا همه چیز خوب پیش می رود تا زمانی که یک اتفاق، مردِ داستان را……….!؟
بخوانید تا ببینید چه می شود!!

بریده کتاب:

دختر کلاس اول دبستان دستخط های کج ومعوج، نقاشی کاردستی، ارشیو مجله ها، وروزنامه ها، آلبوم عکس ها، خنزرپنزر هایی که سالها از این خانه وآن خانه کشیدی حالا باید نکلیفش را مشخص کنی”وقتی تصمیم به مهاجرت میگیری، دوتا چمدان ۲۰کیلویینه قدرت تحمل این همه خاطره را دارد ونه تومیتوانی دل بکنی از همه چیز هایی که زمانی دلخوشی تمام زندگی ات بود.

وقتی آرش وصنم ایران را ترک می کردند نمی دانستنند مهاجرت به امریکا با اتفاق های غیر منتظره، شادی ها وتلخی های بزرگی همراه است.

کیوان ارزاقی در سرزمین نوچ بخشی از زنگی ایرانیان ساکن امریکا را به شکل واقعی ترسیم کرده

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره : جرقه

خاطره : جرقه

خاطره : جرقه

 

خاطره : جرقه

عصر روز عید فطر وقتی توی اتاق نشسته بودم، صدای در آمد، در همسایه پایین!
گفتم: کیه؟
چند تا بچه گفتند: توپمون افتاده تو حیاط می خواهیم،
بهشون گفتم پایین کسی نیست . دیدم چسبیدن به در و دارن میان بالا. از پنجره گفتم: بچه ها صبر کنید . گفت: خانم تو حیاط شما افتاده. آیفون رو زدم و توپشون رو برداشتن .
هنوز نشسسته بودم که باز صدای زنگ آمد. با لحن خاصی گفتم: بله؟ که یعنی باز چی کار دارید؟
صدای پسر بچه ای رو شنیدم که گفت : خانم دستت درد نکنه .
پیش خودم گفتم چه با فرهنگ و فهمیده !!!!!
اومدم نشستم و با خودم گفتم کاشکی به اینها کتاب می دادم . یاد کتاب های اضافی که تعدادشان کم نبود و تو انبار داشت خاک می خورد افتادم . نزدیک شصت، هفتاد جلد کتاب کودک.
با همسرم صحبت کردم، اولش کمی مخالفت کرد اما وقتی گفتم همش با خودم قبول کرد، بیست تا کتاب گذاشتم زیر چادر و رفتم دم در. چند تایی پسر بچه داشتن توپ بازی می کردند. با اشاره دستم به یکی از بچه ها گفتم بیا. پرسیدم کلاس چندمی ؟
گفت : دوم و میرم سوم.
گفتم : این کتاب ها خونه ما اضافیه چندتاشو می تونی ببری بخونی و هفته بعد بیاری و باز هم کتاب بگیری . خیلی خوشحال شد و گفت سه تا بهم بده .
گفتم اگه دوستات هم کتاب می خوان بگو بیان بگیرن. مثل برق رفت و دو تا از دوستاش رو آورد به اون ها هم کتاب دادم هنوز نرفته بودن که یکیشون رفت و دست خواهرش که کوچک تر هم بود گرفت و آورد و گفت : خانم برای خواهرم هم میدی؟ گفتم : بله از اینکه روز عیدی به چهار تا کودک کتاب دادم خیلی خوشحال بودم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

من ادواردو نیستم

من ادواردو نیستم : مهدی یا ادواردو؟ بنظرت انتخاب این مرد ثروتمند چیست؟!

من ادواردو نیستم نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی انتشارات: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

من ادواردو نیستم : مهدی یا ادواردو؟ بنظرت انتخاب این مرد ثروتمند چیست؟!

 

من ادواردو نیستم
نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
انتشارات: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

بریده کتاب:

حتماً در تاریخ خوانده‌اید مشرکان مکه رفتن پیش پیامبر. به پیامبر گفتند ای محمد ما هرچه بخواهی به تو می‌دهیم هر چقدر پول و ثروت و مال و منال بخواهی به تو می‌دهیم هر پست و مقامی هم بخواهی به تو می‌دهیم. اصلاً تو را می‌گذاریم رئیسمان. تو را می‌گذاریم سرورمان. فقط یک شرط دارد آن‌هم این‌که دست از آیینت برداری.
پیامبر اخم‌هایش را توی هم کرد. همان‌جا آب پاکی را ریخت روی دست مشرکان. به‌شان گفت: به خدا قسم اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارید که دینم و رسالتش را رها کنم هرگز این کار را نخواهم کرد!
می‌بینید چه پیامبری داری؟ میبینی چ ولی و پیشوایی داری؟ با خودت می‌گویی ببین چه جور دل از دنیا کنده که دنیا توی نگاهش شده هیچ شده. شده پوچ. یک لحظه بایست. یک لحظه توقف کن! من کسی را می‌شناسم که یه قطره از اقیانوس بی‌پایان رسول الله در کام او ریخته شد و همچون پیامبر به دنیا و همه مافیاهایش پشت پا زد.
شهید ادواردو آنیلی را می‌گویم. کسی که پدرش صاحب کارخانجات عظیم ماشین سازی فیات بود و یکی از ثروت‌مندترین انسان‌های دنیا. می‌دانی داستانش چیست؟ در چند خط.
قرار بود ثروتی که تو توی خوابت هم نمی‌بینی، یکجا به او برسد ثروتی معادل سه برابر درآمد نفتی ایران. می‌دانی یعنی چه یعنی؟!یعنی سه برابر پول کشور نفت‌خیز مان ریخته شود توی جیب یک نفر! فقط و فقط توی جیب یک نفر!

اما… اما این شرط دارد. شرطش هم دست برداشتن ادواردو از ایمانش و اعتقادش بود. اما او از پیامبرش الگو گرفته بود و همچون رسول‌الله به مشرکان زمانه‌اش گفت: اگر صد برابر این ثروت را هم در دست من بگذارید در دست از اسلامم و پیامبرم برنمی‌دارم.

او می‌دانست این کارها به سرنوشت تمام می‌شود و آخرش او را می‌کشند، اما بارها به دوستانش گفته بود: من خود را برای شهادت آماده کرده‌ام و می‌دانم روزی من را خواهند کشت!
خلاصه کنم این کتاب خاطرات کوتاه از مردی است که دین و ایمانش را به دین به دنیا و مظاهرش نفروخت مردی که ثابت کرد می شود در دره گناه بود اما زنجیر های شیطان را پاره کرد و تا اعلی علیین بهشت پرواز کرد.

خلاصه کنم این کتاب خاطرات کوتاه از مردی است که دین و ایمانش را به دین به دنیا و مظاهرش نفروخت مردی که ثابت کرد می شود در دره گناه بود اما زنجیر های شیطان را پاره کرد و تا اعلی علیین بهشت پرواز کرد.

مردی که بزرگ‌ترین آرزویش این بود که تا وقتی زنده است امام زمانش ظهور کند و از یارانش شود.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۰ ب.ظ

دردسرهای کتابخوانی من و دخترام

خاطره: دردسرهای کتابخوانی من و دخترام و شیرینی های راه حل هامان

خاطره: دردسرهای کتابخوانی من و دخترام و شیرینی های راه حل هامان

 

خاطره :دردسرهای کتابخوانی من و دخترام

من دو تا بچه دارم. یکیشون نوزاده و دخترم کلاس هشتمه!
و از اونجایی که خانوما هیچ وقت سنشون نمیره بالا، منم هنوز سنم همون حدودای دخترمه!
بعد از آشنایی با یه موسسه که کتابهای بسیار خوب و متفاوتی داشت، منم مثل اون حسابی درگیر کتاب خوندن شدم و از فرصت های طلایی خواب نی نی استفاده میکردم که کتاب بخونم. ولی چون دخترم وقت آزادش بیشتر از من بود، مدام دور من می چرخید که مامان بده من بخونم، مامان بسه چقدر میخونی؟ مامان مامان مامان…
دیدم اینطوری فایده نداره چون اگه همینطور پیش میرفت ما، مو تو سر همدیگه نمیزاشتیم!!!
بالاخره قرار شد دوتا دوتا کتاب بگیریم و بخونیم. البته گاهی سر بعضی کتابها معلوم میشد من یه کم سنم بیشتره، مثل کتاب زایو‌ که واسه دخترم خیلی جالب بود و هی می خندید و می خوند ولی واسه من تا اون حد خنده دار نبود…

یه سری که توی مدرسه دخترم که نمایشگاه گذاشته بودن کتاب بفروشن، کلی تلاش کرده بود دو تا از همکلاسی هاش رو کتابخون کنه ولی نتونسته بود، میگفت فایده نداره مامان، اینا کناب دوست ندارن. تا اینکه تونسته بود قانعشون کنه زایو رو بخونن. بعدها، اون دو تا دختر هم معتاد به کتاب خوندن شدند…
ر-از اصفهان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۳:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۰۴ ب.ظ

روزگاران (کتاب پزشکان)

روزگاران (کتاب پزشکان) : قصه ی مردان مدرک دار متخصص و البته متفاوت

روزگاران (کتاب پزشکان) نویسنده: سروش زنگنه انتشارات: روایت فتح

روزگاران (کتاب پزشکان) : قصه ی مردان مدرک دار متخصص و البته متفاوت

 

روزگاران (کتاب پزشکان)
نویسنده: سروش زنگنه
انتشارات: روایت فتح

معرفی:

بعضی ها وقتی به مدرک و پول و شهرت می رسند، دیگه خدا رو بنده نیستند، خودشون هستند و دنیاشون؛
قصه ی مردان مدرک دار متخصصی که متفاوت از هم سلفی هاشون بودند، حتما خواندنی ست…

بریده کتاب(۱):

(بهتر)گفتم: این خونریزیش خیلی شدیده، خون می خواد
ـ خون نداریم اینجا
ـ من نمی دونم، ولی این، اینجوری یک ساعت هم دوام نمیاره.
ـ حالا گروه خونیش چی هست؟
ـ A
ـ بذار ببینم چه کارش می تونم بکنم؟
شده بودیم بانک خون. من گروه خونیo، علیA، مرتضیAB
رنگ همه مان گچ
ص ۳۷

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۸ ، ۲۱:۰۴
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت

خاطره ی هفتاد دقیقه ی با برکت همراه زیارت و کتاب

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت

 

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت
با کالسکه و دو ساک و کفش های داخل پلاستیک شده داخل حرم شدیم.
گوشه ای دنج کالسکه را پارک کردم.
اطراف را می پاییدم و افراد بیکار را رصد می کردم.

از کیفم کتاب در آوردم و نزدیکش شدم.
با مهربانی نگاهش کردم و گفتم: «کتاب قشنگیه، داستان های جالبی داره، زمان زیادی نمی گیره،می خواهید بخونید؟
من اون گوشه کنار کالسکه هستم هر وقت تمام شد، پسم بده .»
با لبخند کتاب را گرفت و مشغول شد .

پسرم گرسنه بود، ظرف غذای او را از کیفم در آوردم،
دخترم کارهای کلاسش را کامل نکرده بود و مشغول رنگ آمیزی بود.
شروع کردم به دادن سیب زمینی به کودکم.
همچنان به اطراف نگاه می کردم نفر دوم را پیدا کردم، دختری بود که سرگرم موبایلش بود.
پسرم را به دخترم سپردم و کتاب فریادرس را برداشتم و او را هم به کتاب خواندن دعوت کردم ، با کمی تعجب گرفت و برگشتم کنار کالسکه .

کمی دیگر غذا دادم و مادر و دختری را دیدم که داشتند با هم حرف می زدند. فکر کردم آنها هم شاید دوست داشته باشند کتاب بخوانند.
با یک دست بچه را گرفتم و با دست دیگر کتاب را، وقتی درباره داستانهای کتاب حرف زدم با ذوق کتاب را گرفتند و چند لحظه بعد دیدم دختر دبیرستانی برای مادرش کتاب را بلند بلند می خواند.


جوری سرشان توی کتاب بود که گویا فردا امتحان دارند و مشغول خواندن هستند.

دو تا کتاب دیگر برایم مانده بود.
بچه ای پر جنب و جوش در فاصله دو متری حواسم را به خودش جلب کرد، مادرش نشسته بود و مادر بزرگش پی بچه بود. فکر کردم کتاب قطره قطره بیشتر مناسب است، جلو رفتم و با سلام و احوال پرسی کتاب را دادم، چند سؤال پرسید و بالاخره کتاب را گرفت.


وقتی نگاهش می کردم می دیدم با اینکه درگیر بچه شان هستند، اما باز کتاب را می خوانند.

کتاب آخر را هم به یک مادر و دختر مذهبی دادم و آنها هم خوشحال کتاب را خواندند.
بچه را می خواستم شیر بدهم، نماز عشاء هم بخوانم نماز استغاثه هم مانده بود.
بچه به بغل قصد وضو خانه کردم و کالسکه کتابخانه را به دخترم سپردم و راهی شدم.
وقتی برگشتم نفر اول کتاب را پس آورده بود و تشکر کرده بود به نماز ایستادم و بعد از نماز هنوز صدای دختر را که برای مادرش کتاب می خواند می شنیدم …

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت

 

خاطره فدای سرت
در لابلای صدای انفجارهای پیاپی، صدای شکستنِ ظرفی مرا به خود آورد…
عمار و کریمه را می‌دیدم که حسابی به تکاپو افتاده بودند‌…
معلوم نیست که پشتِ مبل چه خبر شده که بچه‌ها اینطور فاصله مبل‌ها تا ظرفشویی آشپزخانه را حروله می‌کنند…!
ینی این حمله، چندنفر کشته و زخمی داشته؟! سرنوشت “امل” چه می‌شود؟!

صدای شُرشُرِ آب، دوباره مرا به خانه‌مان آورد…
نمیفهمم چرا بچه‌ها اینطور رفتار می‌کنند…
انگار می‌خواهند چیزی را از من پنهان کنند…

اشک‌هایم سراسیمه به سراشیبیِ گونه‌ام می‌رسند و پشتِ هم سر می‌خورند و به روی صفحه کتاب می‌ریزند…نمیدانم که این چندمین دستمال کاغذی است که بر‌میدارم تا جلوی سرازیر شدنِ اشکم را بگیرم…!
حسن که داشت از سقف مینی‌بوس می‌افتاد، انگار کتاب را هم از دست من کشید و به زمین انداخت…

به زمان خودم آمدم، ایران، مشهد، عبدالمطلب، منزلمان، پشتِ مبل‌ها، ظرف شکسته عسل که لابلای اسباب‌بازی بچه‌ها ریخته و همه چیز را به هم چسبانده…!
وای خدا من، دست عمار در هاله‌ای از عسل و خون فرورفته و کریمه که با دیدنِ این صحنه حسابی خودش را باخته، با پاهای عسلی به سمت آشپزخانه می‌دود…
رسما فرش و سرامیک‌ها و مبل با عسل و چسبندگی‌اش نابود شده‌اند!

دیروز صبح بود که خواندنش را شروع کردم…
تقصیرِ خودم است، چنان در عمقِ ماجرا فرو رفته‌ام که گویی در زمان سفر کرده بودم و در خانه‌ام حضور نداشتم…
همین شده که خواسته یا ناخواسته، کنترلِ خانه را به کلی از دست داده‌ام!
آخرای کتاب بود که شکستن ظرف عسل، مرا به اینجا بازگرداند…
نمیدانم بروم سراغِ تنبیه بچه‌ها یا تمییز کردنِ خانه!
۳۴تومان عسل و ۲۶تومان هم مردِ رویاها.
پنجاه تومان که چیزی نیست، فدای سرت آقامصطفی!
چقدر خوشحالم از آشنایی‌ات چمرانِ عزیز😇
یکی از بهترین کتاب هایی که به عمرم خوانده ام. ن از مشهد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پرواز در قفس

کتاب پرواز در قفس : خاطراتی شنیدنی از ۸سال عمر آزادگان در زندان های بعثی عراق

کتاب پرواز در قفس نویسنده: عبدالرحمن آغازی انتشارات هدی

کتاب پرواز در قفس : خاطراتی شنیدنی از ۸سال عمر آزادگان در زندان های بعثی عراق

 

کتاب پرواز در قفس
نویسنده: عبدالرحمن آغازی
انتشارات هدی

بریده کتاب:

یکی از رزمندگان همشهری که سنش از بقیه بیشتر بود در عملیات والفجر مقدماتی همزمان با ما اسیر شد.
او در حالی که بچه ها را به عقب منتقل می کرد، از عراقی ها طلب آب می کند و می گوید: ماء!
عراقی ها که دنبال اسیران عرب زبان بودند تا بتوانند اطلاعاتی از وضعیت جنگی ایران به دست آورند به او گفتند: انت عربی دانست؟
او در جواب گفت: نه به خدا من تنها همین دانست!
عراقی ها که حرف اول را باور کرده بودند، مقداری آب به او دادند.
اوبعد از خوردن آب گفت: رحم الله والدیک ( خدا پدر و مادرت را بیامرزد ) و این جمله ای است که قدیمی ها در مجالس روضه و فاتحه بعد از گرفتن آب می گویند. ولی در این شرایط کیست که عراقی ها را قانع کند که بابا این آقا عربی نمی داند؟ پشت سر هم می گفتند: والله انت عربی دانست و همشهری ما جواب می داد: به خدا همین و همان تنها دانست.:)
ص ۴۱

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۰ ب.ظ

خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی

 

خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی

 

خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی
نخند!
اگر تونستی ۵ با پشت سر هم بگی قوری گل قرمزی!
یا مثلا بگی ۶ سیخ کباب سیخی ۶ هزار !!
دیدی سخته!

……
حالا حسابش را بکن ۲-۳ ساعتی بود که توی صحن راه می رفتم و مردم را دعوت می کردم که بیایند کتاب های نمایشگاه را ببینند!
چند تا کتاب توی دستم مونده بود. قرار بود این سری کتاب ها که تموم شد، بریم خانه.
زائری را نشانه گرفتم، نشستم کنارش و شروع کردم به حرف زدن. دوست داری کتاب بخونی؟
بله!
سریع آدرس نمایشگاه را گفتم. بعد اضافه کردم که این کتاب پیش شما امانت باشه. مطالعه که کردین بیارید آنجا. البته « هزینه این کتاب با ۵۰% تخفیفه و در نمایشگاه ما کتاب ها “رایگان” هست.»
لحظه ای چپ چپ نگاهم کرد.
تازه سوتی ام را متوجه شدم. گفتم ببخشید از تکرار زیاد قاطی کردم.
فقط کتاب هایمان ۵۰% تخفیف است.
بعد از چند بار سوتی دادن دیدم فایده نداره، از پخش کردن بقیه کتاب ها پشیمان شدم. گفتم بهتره برگردم تا سوتی بدتر از این ها ندادم!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۳:۰۰
نمکتاب ...