نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۶ آذر ۹۸، ۰۶:۵۰ - حجت پناه زاده
    ممنون

۲۹ مطلب با موضوع «خاطرات کتابخوانی» ثبت شده است

سه شنبه, ۳ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان

خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان

خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان

 

مادربزرگ ها هم عالمی دارند برای خودشان.

دستت را می گیرند و می گذارند وسط قصه هایشان.

عینک مادر بزرگ را برمی دارم!ها می کنم! با گوشه لباسم شفاف شفاف می شود.

گونه ی آویزان و سرخش را می بوسم و عینک را قاب چشمانش می کنم.

ـ مادر جون.

ـ جان دلم.

ـ این همه سال شما قصه ها رو به ما رسوندی حالا من می خوام قصه برسونم به شما.

می خندد از همان خنده های دوست داشتنی که صدایش را فقط خودش می شنود.

ـ راستش خیلی فکر کردم، دیدم شما چشماتون ضعیفه باید کتابی بخونین که خطش درشت باشه، پر رنگ هم باشه.

تمام تشکرش را در نگاهش می ریزد و نگاهم می کند.

پیشانی ام  را می بوسد. کتاب را می گیرد. با جدیت مشغول می شود.

جدیت مادر بزرگ یعنی؛ تمرکز، کمی اخم و لبخندی که صورتش را نقاشی می کند.

به بقیه فامیل هم کتاب می دهم. یکی عاشقانه، یکی تخیلی، یکی کم حجم، آن یکی…

برای هر کس کتاب باب میلش سرو می شود.

همه می گیرند بجز دختر عمو نازنین که می گوید فرصت نمی کند، سه تا بچه دارد ومشغول کار است.این بار نمی دانم چرا؛ ولی اصرار نمی کنم.

همه از روزیشان خوشحال اند و راضی.

جمع خداحافظی می کند تا دورهمی یک ماه دیگر.

یک هفته نگذشته که مجلس برپا می شود.

این بار آن ها پیش قدم می شوند کتابها را تحویل می دهند و می گویند تمام شد.

مسلح رفته ام! مثل همیشه!

دوره ی بعد…

پلاستیک کتابها را روی زمین می گذارم درجا چند کتاب سمتم می آید.

ـ این هارا خواندیم. بفرمایید.

زن عمو می نشیند و مشغول خواندن «قدیس» می شود.

بقیه، حرف از کار عید و دغدغه هایشان می زنند.

برایم جالب است؛ دختر عمویم با سه بچه مشغول خواندن کتاب«سرود سرخ انار» مادرش می شود. به این می گویند تبلیغ غیر مستقیم. اشتیاق دیگران او را زرنگ کرد.

قلبم از ته ته دلش لبخند می زند دور همی تمام می شود.

شب با فکر چه کتابی را به چه کسی بدهم خوابم می برد.

خاطره ای از ن.ص از قم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره :از کارایی های فیزیک

خاطره :از کارایی های فیزیک

خاطره :از کارایی های فیزیک

 

از همان نوجوانی هایم، روابط اجتماعی خوبی داشتم اما ارتباط با بعضی ها برایم سخت بود. این یکی هم از همان ها بود! جلو رفتم کتاب را دستش دادم و لبخند زدم و برگشتم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدایم کرد. برگشتم به سمتش. گفت: نمی تونم بخونم. خیلی پیامک برام میاد.
یاد شاگردانم افتادم. گفتم من خودم معلم فیزیکم، برای بچه های کلاسم از این کتاب ها بردم. خیلی خوششون اومد. حیفه نخونی!
با تعجب بسیار نگاهم کرد: به شما نمی خوره معلم باشید اونم فیزیک.
خندیدم و از درسش پرسیدم. الحمدلله رابطه برقرار شد و کتاب را با اشتیاق قبول کرد و برد تا بخواند.
فیزیک هم کارایی های جالبی داشت و نمی دانستیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره : جرقه

خاطره : جرقه

خاطره : جرقه

 

خاطره : جرقه

عصر روز عید فطر وقتی توی اتاق نشسته بودم، صدای در آمد، در همسایه پایین!
گفتم: کیه؟
چند تا بچه گفتند: توپمون افتاده تو حیاط می خواهیم،
بهشون گفتم پایین کسی نیست . دیدم چسبیدن به در و دارن میان بالا. از پنجره گفتم: بچه ها صبر کنید . گفت: خانم تو حیاط شما افتاده. آیفون رو زدم و توپشون رو برداشتن .
هنوز نشسسته بودم که باز صدای زنگ آمد. با لحن خاصی گفتم: بله؟ که یعنی باز چی کار دارید؟
صدای پسر بچه ای رو شنیدم که گفت : خانم دستت درد نکنه .
پیش خودم گفتم چه با فرهنگ و فهمیده !!!!!
اومدم نشستم و با خودم گفتم کاشکی به اینها کتاب می دادم . یاد کتاب های اضافی که تعدادشان کم نبود و تو انبار داشت خاک می خورد افتادم . نزدیک شصت، هفتاد جلد کتاب کودک.
با همسرم صحبت کردم، اولش کمی مخالفت کرد اما وقتی گفتم همش با خودم قبول کرد، بیست تا کتاب گذاشتم زیر چادر و رفتم دم در. چند تایی پسر بچه داشتن توپ بازی می کردند. با اشاره دستم به یکی از بچه ها گفتم بیا. پرسیدم کلاس چندمی ؟
گفت : دوم و میرم سوم.
گفتم : این کتاب ها خونه ما اضافیه چندتاشو می تونی ببری بخونی و هفته بعد بیاری و باز هم کتاب بگیری . خیلی خوشحال شد و گفت سه تا بهم بده .
گفتم اگه دوستات هم کتاب می خوان بگو بیان بگیرن. مثل برق رفت و دو تا از دوستاش رو آورد به اون ها هم کتاب دادم هنوز نرفته بودن که یکیشون رفت و دست خواهرش که کوچک تر هم بود گرفت و آورد و گفت : خانم برای خواهرم هم میدی؟ گفتم : بله از اینکه روز عیدی به چهار تا کودک کتاب دادم خیلی خوشحال بودم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت

خاطره ی هفتاد دقیقه ی با برکت همراه زیارت و کتاب

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت

 

خاطره : کالسکه ی کتاب و هفتاد دقیقه با برکت
با کالسکه و دو ساک و کفش های داخل پلاستیک شده داخل حرم شدیم.
گوشه ای دنج کالسکه را پارک کردم.
اطراف را می پاییدم و افراد بیکار را رصد می کردم.

از کیفم کتاب در آوردم و نزدیکش شدم.
با مهربانی نگاهش کردم و گفتم: «کتاب قشنگیه، داستان های جالبی داره، زمان زیادی نمی گیره،می خواهید بخونید؟
من اون گوشه کنار کالسکه هستم هر وقت تمام شد، پسم بده .»
با لبخند کتاب را گرفت و مشغول شد .

پسرم گرسنه بود، ظرف غذای او را از کیفم در آوردم،
دخترم کارهای کلاسش را کامل نکرده بود و مشغول رنگ آمیزی بود.
شروع کردم به دادن سیب زمینی به کودکم.
همچنان به اطراف نگاه می کردم نفر دوم را پیدا کردم، دختری بود که سرگرم موبایلش بود.
پسرم را به دخترم سپردم و کتاب فریادرس را برداشتم و او را هم به کتاب خواندن دعوت کردم ، با کمی تعجب گرفت و برگشتم کنار کالسکه .

کمی دیگر غذا دادم و مادر و دختری را دیدم که داشتند با هم حرف می زدند. فکر کردم آنها هم شاید دوست داشته باشند کتاب بخوانند.
با یک دست بچه را گرفتم و با دست دیگر کتاب را، وقتی درباره داستانهای کتاب حرف زدم با ذوق کتاب را گرفتند و چند لحظه بعد دیدم دختر دبیرستانی برای مادرش کتاب را بلند بلند می خواند.


جوری سرشان توی کتاب بود که گویا فردا امتحان دارند و مشغول خواندن هستند.

دو تا کتاب دیگر برایم مانده بود.
بچه ای پر جنب و جوش در فاصله دو متری حواسم را به خودش جلب کرد، مادرش نشسته بود و مادر بزرگش پی بچه بود. فکر کردم کتاب قطره قطره بیشتر مناسب است، جلو رفتم و با سلام و احوال پرسی کتاب را دادم، چند سؤال پرسید و بالاخره کتاب را گرفت.


وقتی نگاهش می کردم می دیدم با اینکه درگیر بچه شان هستند، اما باز کتاب را می خوانند.

کتاب آخر را هم به یک مادر و دختر مذهبی دادم و آنها هم خوشحال کتاب را خواندند.
بچه را می خواستم شیر بدهم، نماز عشاء هم بخوانم نماز استغاثه هم مانده بود.
بچه به بغل قصد وضو خانه کردم و کالسکه کتابخانه را به دخترم سپردم و راهی شدم.
وقتی برگشتم نفر اول کتاب را پس آورده بود و تشکر کرده بود به نماز ایستادم و بعد از نماز هنوز صدای دختر را که برای مادرش کتاب می خواند می شنیدم …

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت

 

خاطره فدای سرت
در لابلای صدای انفجارهای پیاپی، صدای شکستنِ ظرفی مرا به خود آورد…
عمار و کریمه را می‌دیدم که حسابی به تکاپو افتاده بودند‌…
معلوم نیست که پشتِ مبل چه خبر شده که بچه‌ها اینطور فاصله مبل‌ها تا ظرفشویی آشپزخانه را حروله می‌کنند…!
ینی این حمله، چندنفر کشته و زخمی داشته؟! سرنوشت “امل” چه می‌شود؟!

صدای شُرشُرِ آب، دوباره مرا به خانه‌مان آورد…
نمیفهمم چرا بچه‌ها اینطور رفتار می‌کنند…
انگار می‌خواهند چیزی را از من پنهان کنند…

اشک‌هایم سراسیمه به سراشیبیِ گونه‌ام می‌رسند و پشتِ هم سر می‌خورند و به روی صفحه کتاب می‌ریزند…نمیدانم که این چندمین دستمال کاغذی است که بر‌میدارم تا جلوی سرازیر شدنِ اشکم را بگیرم…!
حسن که داشت از سقف مینی‌بوس می‌افتاد، انگار کتاب را هم از دست من کشید و به زمین انداخت…

به زمان خودم آمدم، ایران، مشهد، عبدالمطلب، منزلمان، پشتِ مبل‌ها، ظرف شکسته عسل که لابلای اسباب‌بازی بچه‌ها ریخته و همه چیز را به هم چسبانده…!
وای خدا من، دست عمار در هاله‌ای از عسل و خون فرورفته و کریمه که با دیدنِ این صحنه حسابی خودش را باخته، با پاهای عسلی به سمت آشپزخانه می‌دود…
رسما فرش و سرامیک‌ها و مبل با عسل و چسبندگی‌اش نابود شده‌اند!

دیروز صبح بود که خواندنش را شروع کردم…
تقصیرِ خودم است، چنان در عمقِ ماجرا فرو رفته‌ام که گویی در زمان سفر کرده بودم و در خانه‌ام حضور نداشتم…
همین شده که خواسته یا ناخواسته، کنترلِ خانه را به کلی از دست داده‌ام!
آخرای کتاب بود که شکستن ظرف عسل، مرا به اینجا بازگرداند…
نمیدانم بروم سراغِ تنبیه بچه‌ها یا تمییز کردنِ خانه!
۳۴تومان عسل و ۲۶تومان هم مردِ رویاها.
پنجاه تومان که چیزی نیست، فدای سرت آقامصطفی!
چقدر خوشحالم از آشنایی‌ات چمرانِ عزیز😇
یکی از بهترین کتاب هایی که به عمرم خوانده ام. ن از مشهد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۰ ب.ظ

خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی

 

خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی

 

خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی
نخند!
اگر تونستی ۵ با پشت سر هم بگی قوری گل قرمزی!
یا مثلا بگی ۶ سیخ کباب سیخی ۶ هزار !!
دیدی سخته!

……
حالا حسابش را بکن ۲-۳ ساعتی بود که توی صحن راه می رفتم و مردم را دعوت می کردم که بیایند کتاب های نمایشگاه را ببینند!
چند تا کتاب توی دستم مونده بود. قرار بود این سری کتاب ها که تموم شد، بریم خانه.
زائری را نشانه گرفتم، نشستم کنارش و شروع کردم به حرف زدن. دوست داری کتاب بخونی؟
بله!
سریع آدرس نمایشگاه را گفتم. بعد اضافه کردم که این کتاب پیش شما امانت باشه. مطالعه که کردین بیارید آنجا. البته « هزینه این کتاب با ۵۰% تخفیفه و در نمایشگاه ما کتاب ها “رایگان” هست.»
لحظه ای چپ چپ نگاهم کرد.
تازه سوتی ام را متوجه شدم. گفتم ببخشید از تکرار زیاد قاطی کردم.
فقط کتاب هایمان ۵۰% تخفیف است.
بعد از چند بار سوتی دادن دیدم فایده نداره، از پخش کردن بقیه کتاب ها پشیمان شدم. گفتم بهتره برگردم تا سوتی بدتر از این ها ندادم!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۳:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره بی سوادی

خاطره بی سوادی

خاطره بی سوادی

خاطره بی سوادی

 

خاطره بی سوادی
همیشه هر جا حرف از بی سوادی می شد خیال می کردم تو دنیای امروز فقط پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هستند که سواد ندارند.
از این بابت خوشحال بودم که همه بچه های کشورم سواد دارند و کسی مشکل بی سوادی ندارد.

یک شب که قرار بود با خانواده به جمکران برویم با خودم قصد کردم به نیت ظهور چند تا کتاب کم حجم و جذاب درباره آقا با خودم ببرم و بدهم که مردم بخوانند.
توی صحن جمکران راه می رفتم و خوب چشم می گردوندم که کتاب رو به کی بدم.
یکدفعه دختر جوانی را دیدم.
بنظرم مورد مناسبی بود!
جلو رفتم و سلام کردم و بعد تند تند شروع کردم از کتاب تعریف کردن.
بنده ی خدا فقط نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت!!!

بعد که صحبت هام تمام شد کتاب رو به سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید!
با خجالت نگاهم کرد.
قدمی عقب رفت و گفت: سواد ندارم.
دوست نداشتم او را خجالت زده ببینم، با محبت تو چشماش نگاه کردم و گفتم خیلی التماس دعا.
خداحافظی کرد و بدون معطلی رفت.
خیلی ناراحت شدم که هنوز آدم بی سواد کم سن و سال وجود دارد؛
خیلی ناراحت شدم که …

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره : کتاب فیروزه ای

خاطره : کتاب فیروزه ای

خاطره کتاب فیروزه ای

خاطره : کتاب فیروزه ای

 

خاطره : کتاب فیروزه ای

همسرم پیشنهاد زیارت حرم داد.
خیلی خوشحال شدم ،حاضر شدیم؛ قبل از رفتن فکر کردم چه کاری برای آقا انجام بدهم! پیش خودم گفتم: بهترین راه همان کتاب است.

پنج تا کتاب که چهارتاش محبت امام عصر (عج) بود برداشتم. یک کتاب بایقوش هم برای خودم برداشتم که بخوانم تا بعدا که مدرسه رفتم تبلیغ کنم .

رسیدیم به حرم و وارد قسمت زیارت شدم رو به ضریح ایستادم و چند دقیقه ای صحبت کردم تنها حاجتم را دائم تکرار می کردم میشه کمکم کنید بی بی،
اگر برای امامم کار نکنم اسیر دنیا میشم،
بدرد نمی خورم،
پیر میشم می میرم،
حیف میشم .
میشه کارهای آقا رو بدی دستم که انجام بدم؟!
البته باید کمکم کنید چون ناتوانم ضعیفم.
میشه باعث ظهور باشم ،
اسباب ظهور را آماده کنم ؟!

دلم که آروم گرفت رفتم سمت صحن که از آنجا هر بار بر می گشتم ضریح را می دیدم و دلم باز می شد.
نشستم ،شروع به خواندن صلوات و دنبال سوژه گشتن.
به کی بدم ؟
اگر مشغول دعاست مزاحمش نباشم.
تو حال خودش است اذیت نکنم و ضد حال نباشم .

چشمام رو تیز کردم با کمی فاصله کنارم خانمی نشسته بود که چادر رنگی سرش بود و جا نماز آبی فیروزه ای آرامش بخشی داشت.
گفتم خوب به این که نمی شود چون از نماز مردم را وا داشتن است. و کتاب، دست مایه بشر را دادن کار خدا پسندانه ای نیست.

نمازش که تمام شد گفتم: دوست دارید مطالعه کنید ؟
این کتاب فریاد رس در مورد امام زمان (عج) است.
نگاه رضایت مندانه ای به من کرد و کتاب را در آغوش گرفت و شروع کرد به خواندن؛ نیم ساعتی گذشت غرق در خواندن کتاب بود .
بعد از تمام شدن کتاب خیلی تشکر کرد گفت: من کتابخوان هستم و امروز کتابی نخواندم دلم خیلی مشتاق بود که کتابی بخوانم ،
اما شرایط جور نبود،
وقتی کتاب را نشانم دادید گم کرده ام را پیدا کردم.
شما خیلی کار بزرگی می کنید شما همین که محبت حضرت را در دلها می کارید کار عظیمی است.


گفتم ما یک کانال هم داریم که در آن هر روز پیامی از حضرت حجت(علیه السلام) در باب محبت ،معرفت ،یاداوری و نزدیکی و … می گذاریم؛
با ذوق شماره موبایلش رو داد تا برایش بفرستم .

اون شب خیلی خدا رو شکر کردم که توانستم محبت امام را در دل یک شیعه تهران نشین بنشانم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۰ ب.ظ

خاطره : یادت باشد…

خاطره : یادت باشد...

خاطره یادت باشد

خاطره : یادت باشد…

 

خاطره یادت باشد…
آنقدر از خوندن کتاب لذت بردم که دلم نمی اومد کلش رو یک جا بخونم، ریز ریز می خوندم و از خوندنش لذت می بردم.
اما آخر کتاب رو گذاشتم تو حرم بخونم.
نشستم رو به روی ضریح،
حس و حال کتاب انگار با حس زیارت گره خورده بود،
می خوندم و اشک می ریختم،
صورتم خیس خیس شده بود و زمان از دستم در رفته بود…
نزدیک اذان /بود…
خیلی دوست داشتم کسان دیگری رو هم تو این حس زیبا شریک کنم،
کاش می شد خیلی ها این کتاب رو می خوندن…

رفتم دارالحجه، رواق شیخ طوسی،
اونجایی که یه عالمه زوج جوان میرن برای اینکه نزدیک امامشون عهد زیبایی با هم ببندند،
و با هم به خدا برسن…
اتاق عقد…

کتابی که تیکه ای از قلبم شده بود و خیلی دوستش داشتم رو با خودم برده بودم،
اول کتاب نوشتم: ”یادمان باشد گاهی برای رسیدن به معشوق ابدی و ازلی باید از همه چیز گذشت…
پیوندتان مباااااارک
۴/۱۳ حرم رضوی/ اتاق عقد”

یه عروس و داماد رو نشون کردم و به طرف عروس رفتم و سر صحبت رو باهاش باز کردم، بهش تبریک گفتم و کتاب رو بهشون هدیه دادم….

کتاب “یادت باشد”…

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۸ ، ۲۳:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۴۰ ب.ظ

خاطره رزمنده کتاب فروش

خاطره رزمنده کتاب فروش

خاطره رزمنده کتاب فروش

خاطره رزمنده کتاب فروش

 

خاطره رزمنده کتاب فروش
عید که می شود همه می روند خوش گذرانی…
به ما هم خوش می گذرد اما مدلش فرق می کند…

روز دوم عید امسال نزدیک به اذان ظهر به محل استقرار رسیدیم.
طلاییه!
به قول حاج آقای راوی: طلاییه عجب طلائیه!

خم می شوم و از عقب ماشین دسته ی کتاب هایم را برمی دارم. درب ماشین را باز می کنم و پیاده می شوم.
هر قدمم شبیه به رزمنده ای است که برای مملکتش می جنگد.
نه با تیر و تفنگ! بلکه با ترویج فرهنگ کتاب خوانی…

در راه حسینیه چند جوان را می بینم. آرام آرام به سمتشان حرکت می کنم. سلام و علیکی و حال و احوالی.
با خوشرویی جوابم را می دهند. منتظرند تا ببینند چه کارشان دارم.
چند کتاب مناسب را بهشان معرفی می کنم و می گویم:« با ۵۰ درصد تخفیف فروخته می شود. فقط برای اینکه فرهنگ کتابخوانی را جا بیندازیم.»
خوشحال می شوند وکتاب هارا می خرند.
دلم قنج می رود.
خدا حافظی می کنم و راه می افتم به سمت حسینیه.

دیگر اذان را گفته اند.
نماز را امام جماعت می خواند و ماهم اقتدا می کنیم.
بین دونماز دو جوان دیگر چشمم را می گیرند.
دارند با موبایل هاشان بازی بازی می کنند.
شاید چت! شاید دیدن عکسی و یا تماشای فیلمی!
یک یاعلی و از جا بلند می شوم.
به سمتشان می روم و بعد از سلام وعلیک و عید مبارکی کتاب ها را معرفی می کنم.
بعد هم می گویم فروشی است اما تا ۱ ساعت دیگر هم اینجا هستم… بخوانید اگر دوست داشتید بخرید!
اگر هم نه پس بیاورید.
کتاب ها را گرفتند.

موذن که داشت قد قامت نماز دوم را می گفت سرجایم ایستادم. بعد از نماز جلوی در حسینیه بساطم را پهن کردم. کتاب ها را در جاکفشی کنار کفش های زائرین چیدم.
شروع می کنم به صدا زدن:
توجه توجه!
فروش کتاب با ۵۰ درصد تخفیف!
کتاب های زیبا با محتواهای جذاب.
کتاب های شهدا.
رمان های زیبا.
به عنوان سوغاتی کتاب هدیه ببرید!!!
بدو بدو جا نمونی!
همه دورم جمع می شوند. به هرکس کتاب مناسب خودش را پیشنهاد می دهم.
بعد از نیم ساعت کمی از ازدحام جمعیت کم شد.
آنقدر کتاب توضیح داده بودم که لب هایم از خشکی و تشنگی از هم باز نمی شوند.

ته دلم اما خوشحالم.
من یک رزمنده ی کتاب فروشم!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۸ ، ۲۱:۴۰
نمکتاب ...