نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب

(نهضت ملی کتابخوانی (نمک) / غذا بدون نمک مزه نداره / زندگی بدون کتاب معنا نداره

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سفارش کتاب؛ اگر موجود داشته باشیم از طریق شماره پیامک: 09050660225

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir

(سروش)
هر ایرانی؛باید برای یکبار هم که شده این کتاب هارا بخواند: ja_ketab_i@

یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۳ مطلب با موضوع «خاطرات کتابخوانی» ثبت شده است

يكشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۸، ۱۱:۲۴ ق.ظ

خاطره راز خط کش ژله ای

خاطره راز خط کش ژله ای

خاطره راز خط کش ژله ای

خاطره راز خط کش ژله ای

 

خاطره راز خط کش ژله ای
از جمله ی”دختر خوبی باش” خسته شدم!!!
خیلی وقت ها بقیه فکر می کنند که ما دخترای پرانرژی که البته کمی هم شیطنت داریم، دوست نداریم دختر خوبی باشیم!
اما حواسشون نیست که خوب بودن برامون تعریف نشده!
همیشه دوست داشتم کسی رو داشته باشم که راه و چاه رو یادم بده و مثل یک دوست همراه و همرازم باشه.
………………………………
بابام میگه مثل دخترخاله ات باشه !!!
مامانم میگه از دختر همسایه یاد بگیر !!!!
اما مگه همه ی ویژگی های خوب توی “دختر همسایه ودخترخاله”جمع میشه!!!!
یک چیزی کمه؟!؟
که همیشه ذهنم رو درگیر می کنه.
یک” خط کش ژله ای” کمه!!!!
خط کشی که بتونه دقیق معیارهای زندگیم رو اندازه بگیره ژله ای هم باشه که اگر لازم شد منعطف باشه .
جدیدن هم بهش برخوردم و پیداش کردم.
آره خودش بود.

تازگی ها کتابی داستانی خوندم که دختر داستان می تونست با خیال راحت نقشه زندگی اش رو بکشه و از درست بودن مسیرش مطمئن باشه …
ولی این اطمینان حاصل “وجود یک خط کش ژله ای “بود
پیشنهاد می کنم این کتاب رو از دست ندید…..
راستی یادم رفت بگم اسم کتاب چی بود:
“راز درخت کاج”
ف از مشهد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۸ ، ۱۱:۲۴
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ

از قدیس تا قدیس واقعی

خاطره : از قدیس تا قدیس واقعی

خاطره از قدیس تا قدیس واقعی

خاطره : از قدیس تا قدیس واقعی

 

خاطره از قدیس تا قدیس واقعی
اولین بار از زبان یک مجاهد واقعی -که خانم هم بود- با این کتاب آشنا شدم.
خیلی هم مشتاق شدم که این کتاب رو بخونم.

کتاب رو تهیه کردم، هرچه بیشتر می خوندم به امیرالمومنین علیه السلام بیشتر علاقه پیدا می کردم، نه اینکه با ایشون غریبه باشم ولی، تا بحال از نگاه یک مسیحی به مولایم نگاه نکرده و نیندیشیده بودم.
خلاصه شیفته ی این رمان شدم.

خیلی اوقات در جمع های فامیل و یا هر موقعیت مناسبی، مطالب این کتاب را برای دوستانم بازگو می کردم.
تا اینکه نزدیک عید غدیر خلاصه کتاب قدیس بنام «ناقوس ها به صدا در می آیند» چاپ شد. گرچه به قدیس نمی رسید ولی خیلی خوب بود و کم حجم تر و ارزانتر.

کار تبلیغ این کتاب را شروع کردم :
وقتی روضه ای می رفتم،
و هر وقت شیفت حرم داشتم،
بعنوان هدیه که هزینه اش را با پیگیری خیرین مختلفی تامین کرده بودم به جوان ها و نوجوان ها می دادم.
تمام هدفم این بود که همه را با مولا آشنا کنم.

تا اینکه مهر ماه شد .
برای سخنرانی، تبلیغ و فروش کتاب های خوب به مدارس رفتم.
من هر مدرسه ای که می رفتم حتما این کتاب را معرفی می کردم،
یک روز در مدرسه ای در حین تبلیغ این کتاب گفتم : «بچه ها ببینید یک مسیحی اینطوری نهج البلاغه می خوانده و با مولا انس داشته، ما چرا نه؟»
از ذهنم آیه ای از قرآن گذشت:
«چرا دیگران را به کاری امر می کنید که خود انجام نمی دهید؟!!!»

بفکر فرو رفتم باید بیشتر با امام انس پیدا می کردم.
اما چطور؟
تا اینکه چند روز بعد در یکی از کلاس های اخلاق پایگاه مان استاد برگه های ختم نهج البلاغه را به ما داد.
شروع کردم به ختم و مطالعه نهج البلاغه.
اینطوری شد که از کتاب قدیس به سخنان خود قدیس رسیدم.

این کتاب زیبا برایم برکات زیادی داشت… .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۸ ، ۱۰:۱۷
نمکتاب ...
يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۱۴ ق.ظ

نمی فروشیم، فقط امانت ، حتی به شما!!!

خاطره : نمی فروشیم، فقط امانت ، حتی به شما!!!

تا ساحل آرامش -کتاب امانت دادن

خاطره : نمی فروشیم، فقط امانت ، حتی به شما!!!

 

خاطره: نمی فروشیم ، فقط امانت ، حتی به شما!!!


تا حالا شده مغازه‌ داری رو ببینی که تلاش کنه جنسش رو نفروشه؟!
درست خوندی عزیزم، نفروشه!
البته من، هم فروشنده ام و هم امانت دهنده اجناسی که می فروشم، به شرط سالم پس آوردن!

یه بنده‌ خدایی اومد موسسه ما که به شدت عاشق و دلسوخته کتاب “تا ساحلِ آرامش” بود.
در حدی این عشقش واقعی بود که هرچی بهش می‌ گفتم: مسلمون! این کتاب رو که امانت بردی بردار بیار که بتونیم به چهار نفر دیگه هم بدیم مستفیض بشوند.
هربار می‌گفت: این کتاب رو که یه دور دو دور نباید خوند؛
چار پنج دور باید بخونی که تمام نکاتش حسابی تو عمق وجودت رسوخ کنه!

انقدر خاطرخواهِ این کتاب بود که گفت: می خرمش!
ما هم با نهایتِ دلسوزی برای دیگرانی که اونو نخوندن، گفتیم نمی‌ فروشیم!
چون فعلا این کتاب رو برای امانت‌ دادن موجود نداریم و همین یه‌ دونه ‌است.
خوبه دیگه، بهره‌‌ ات رو بردی ازش، بردار بیار که بقیه تو قایقاشون منتظرن تا به ساحلِ آرامش برسن!

امانت دادن بعضی از کتاب ها شیرین تر از فروختن اون هاست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۱۴
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۲۱ ق.ظ

خاطره : قرص نیرو زا !!!

خاطره : قرص نیرو زا !!!

خاطره قرص نیرو زا

خاطره : قرص نیرو زا !!!

 

خاطره تدبیر خدا و قرص نیرو زا !!!

چند روزی که به صورت داوطلبانه و جهادی در نمایشگاه کتابی که آن موقع در جمکران کار می کردیم برایم خیلی جالب بود، آخر در خانه اگر یک دهم این مقدار کار کنم خسته می شوم و نیاز به استراحت دارم.
اما نمی دانم نیروی غیبی ما را تامین می کرد یا شاید در خانه ارباب جو زده شده بودم که این مقدار می توانستم تلاش کنم.
آقا جان ممنون از توانایی جسمی که در آن چند روز به من عنایت کردید.

پسر ۶ ساله دوستم، رضا، گیر داده بود که باید به من میز فروش بدهید،اصرار اصرار!!!
دو روز سرش شیره مالیدیم، اما روز سوم نشد.

نشاندیمش پشت میزهای کودک و ما فاصله ۳ متری­ اش ایستادیم که دست گل آب ندهد. هر چند که دسته گل­ بچه ­ی معصوم شیعه، پر از عطر محبت امام و خالص خالص و دور از گناه است.

رضا با تسلط نشست و شروع کرد با آن حرف زدن توک زبانی اش که: نصف قیمت، نصف قیمت…
هر کس می ­آمد طرف میز کودک تا کتاب ببیند و بخرد.
بین ۲ تا ۱۰ بار این ذکر نصفِ نصفِ را می ­شنید و البته می ­خندید و…

رضا با اعتماد به نفس بعضی از کتاب­ها را توضیح می­ داد. البته به زبان و بیان خودش دیگر.
هر جا هم کم می­ آورد با صدای بلند داد می ­زد: مامان، مامــــان، مامــــــان…

این کتاب چیه؟ این کتاب چنده؟ نصفش چنده؟ رو هم چنده؟
و می ­برد به مشتری می­ داد و پول هم که می­ گرفت.


جرأت نداشتیم پولش را در دخل بگذاریم، یک لیوان کاغذی برداشته بود، خرج و دخل خودش را سوا کرده بود.
پول را می­ گرفت اگر نمی­ دادیم هم بلند می­ گفت: بده، بده برای منِ، کتاب رو خودم فروختم و …. و در لیوان می­ گذاشت.

خیلی­ ها ذوق می­ کردند، و ما هم پشت سر می­ خندیدیم. کم کم تسلط­ش هم بیشتر می ­شد.

جالب بود:
به خانمی که دختر کوچک داشت می­ گفت: کتاب رنگ­ آمیزی دخترانه بگیر و بهشان داد.

یکی هم که داشت کتاب را می­ آورد تا پیش ما حساب کند با اعتراض بلند رضا مواجه شد که: کتاب را نبر، پولش را بده.

خلاصه ما تدبیر کرده بودیم که ۲ تا خانم با سن بالا بیایند کتاب کودک بفروشند .
تقدیر خدا این بود که همین کودکان بیشتر بدرد امام­شان می­ خورند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۲۱
نمکتاب ...
دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۰۰ ق.ظ

مادر الکی !!!

خاطره : مادر الکی !!!

خاطره مادر الکی

خاطره : مادر الکی !!!

 

خاطره مادر الکی
خیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!
منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،

ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!

دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم و از مشهد راه افتادیم شروع کردیم به صحبت، داستان جالبی داشت که خوندش خالی از لطف نیست.

«مامان من اصلا اهل دین و خدا و پیغمبر نیست، کلا بد حجابه! من اون موقع ها می رفتم تهران سر کار، با مانتو و روسری! ولی اونقدر با ماشین رفتم و اومدم و کلاج و ترمز گرفتم، کاسه ی زانوم داغون شد، واسه همینم دیگه نرفتم تهران و قم کار پیدا کردم.
خوب قم باید با چادر می رفتم سر کار، اونجا مادربزرگ شوهرم منو دید و پسندید.

هر کس زنگ‌ می زد که بیاد خواستگاریم، مامانم سر همون تلفن بهشون می گفت:
که دختر ما باید بره سر کار،
ما مهمونی هامون مختلطه،
دخترم باید با مانتو و روسری باشه و از این حرفا…
ولی سر این یکی ازشون خواستم کوتاه بیان.

وقتی رفتیم تو اتاق که با شوهرم صحبت کنیم گفت:
من ۱۴ سکه بیشتر مهریه نمی دم،
جهزیه تونم باید کلا ایرانی باشه،
عروسی مختلط هم نمی گیرم!

منم دیدم هم خودش خوبه و هم خانواده اش قبول کردم شرط هاش رو. ولی به مامانم نگفتم و نذاشتم بفهمه، جهیزیه رو هم خودم گرفتم با ذخیره ی پولام، بجای عروسی هم ناهار دادیم.

البته از مامانم نپرس که این مدت چه ها گذشت بینمون! همینو بگم که متاسفانه اولاش قهر کرد باهام !!!
البته من از انتخابم راضی ام، شوهرم رو دوست دارم، زندگیم قشنگه، دوستش دارم!

حالا که رفتم گنبد کاووس دوستم و همدم تنهایی هام کتابه! خیلی هم دوست خوب و با وفاییه! شوهرم هم که واسم هیچ چیز کم نمی ذاره! خوشبختم! خدا رو شکر»

خیلی دختر با معلوماتی بود، می گفت خوشبختیش رو‌ چمدیون کتاب خوندنه!
منم که آدم کتابخونی بودم اسم کتابای خیلی زیادی رو بردم که همه را خونده بود.
چقدر بخاطر اینکه تو این سفر کوتاه مادر الکی و هم صحبتش شدم خوشحال شدم و بهش غبطه خوردم.

م – از قم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۸ ، ۰۷:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۲۵ ق.ظ

آقای غریب

خاطره : آقای غریب

خاطره آقای غریب

خاطره : آقای غریب

 

خاطره آقای غریب


هنوز دستم را از روی زنگ در برنداشته بودم که در باز شد. تعجب کردم.
با خودم گفتم حتما منتظر کسی بودند.
تا آمدم دوباره زنگ بزنم پسر بچه ای در را باز کرد و گفت: کتابها را بده.
هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کردم.
سلام کردم و مثل خودش گفتم: نع، نمی شه. اول بسته قبلی رو بیار تا بسته بعدی کتابها رو بهت بدم.
چشم ریز کرد و گفت: الان میارم!
به خیالم رفت که یک ربع دیگر برگردد که دیدم یک دقیقه نشد با پلاستیک کتاب ها برگشت!
پلاستیک رو داد و گفت کاری نداری، می خوام برم کتاب بخونم!
با خنده ی بسیار دلم را گرفتم و عقب آمدم. او هم در را محکم بهم کوبید و رفت که کتاب بخواند!

خدا را شکر همسایه هامان خیلی از طرح استقبال کردند.
حتی بعضی ها گفتند اگر کمک می خواهید ما هم می توانیم در پخش و جمع آوری بسته های کتاب کمکتان کنیم. تشکرهای بسیارشان شرمنده ام می کند و نیرو و قوت قلبم را زیاد می کند.

امروز که برای دادن بسته جدید و گرفتن بسته ی قبل به در خانه ی یکی از همسایه ها، محمد آقا، رفتم مثل همیشه خیلی تشکر کرد.
من هم بسته جدید را دادم و بسته ی قبلی را گرفتم. خداحافظی کردم و تا آمدم بروم صدایم کرد. فکر کردم اشتباهی رخ داد.
برگشتم، گفت: ببخشید یک سؤال؟
گفتم: بفرمایید!
گفت: چیزهایی که توی کتاب فریادرس نوشته واقعیت داره؟!
با مهربانی بهش نگاه کردم و گفتم: بله همه شان واقعی است.
تشکر کرد و داخل رفت و در را بست.
من هم برگشتم با دلی سوخته و اشکی روان برای آقایی که اینقدر غریب است که مردم عنایت های امام را غیرواقعی می پندارند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۸ ، ۰۵:۲۵
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

فروش کتاب یا هدیه ای جدید

خاطره : فروش کتاب یا هدیه ای جدید!

خاطره با یک کتاب امام زمان را هدیه دادم !!!

خاطره : فروش کتاب یا هدیه ای جدید!

 

خاطره فروش کتاب یا هدیه ای جدید!
آدم های مهربان را دوست دارم.
او هم با مهربانی قرارداد بسته بود. . .
اخلاق خوبش مشتری جذب کن بود من هم یکی از آن مشتری ها . . .
اهل تلافی محبت ها هستم و از آن جا که سر و ته بنده را به کتاب بسته اند . . .

فقط یک مجهول وجود دارد:
چگونه شروع کنم؟
با توکل به خدای منّان سر صحبت را باز می کنم.
ازشرایط جامعه و علاقه ی بچه مدرسه ای ها به کتاب های خوب و اوضاع کتابخوانی می گویم.
کلی هم عزیزم و قربانت شوم می چسبانم تنگ سخنرانی ام و تا تنور داغ است چند کتاب کم حجم و قشنگ امام زمانی را می گذارم توی دستش.
کنجکاوش می کنم تا دنبال ادامه ی داستان ها باشد و . . . الفرار. . .

بار دیگر تماس می گیرم برای نوبت گرفتن . . .
خود را که معرفی می کنم قربان صدقه ها و تشکرهاست که نثارم می شود.
راهی می شوم و این بار، بار بیشتری می بندم.
به آرایشگاه که می روم محبتش را چند برابر دفعات قبل نثارم می کند.
شروع می کند به تعریف از کتاب ها و اینکه به دوستانش داده و آنها هم بسیار لذّت برده اند.
از دوستی می گوید که نمازخوان نبوده و محبت امام زمان در این کتاب، حسابی حالش را عوض کرده!
و نمازش ترک نمی شود . . .
در نهایت از من چند کتاب و آنکه دیرتر آمد می خواهد. شب برایش می برم.
کتابها را به سینه می چسباند و با بغضی غریب می گوید:
باورتان می شود؟. . . انگار امام زمان را به من هدیه داده اید!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ب.ظ

تور کردن یک کتابخوان

خاطره : تور کردن یک کتابخوان

خاطره : تور کردن یک کتابخوان

 

تور کردن یک کتابخوان
از بیرون می آمدم، دنبال کلید تو کیفم می گشتم .
به کلید که دستم خورد تا در بیارم نگاهم به پیاده رو افتاد، دختری با یک پلاستیک سیب زمینی داشت از جلوی خانه مان رد می شد .
شال رنگی روی سرش انداخته بود، اما شلوارش تنگ بود،
جورابی هم نپوشیده بود؛
تا حالا توی محل ندیده بودمش .
گفتم باید تورش کنم!!!

دو سه قدم مانده بود تا بهم برسه، که با لبخند سلام کردم. خوبی ؟
نگاهم کرد و جواب داد: سلام، بله.
گفتم: دوست داری کتاب بخونی؟
اینجا ما یک کتابخونه داریم.
در رو باز کردم و رفتم داخل، اون هم دنبالم اومد.
گفتم اسمت چیه ؟
گفت : فاطمه،
پرسید الان در کتابخونه رو باز کردی؟
گفتم: نه خاله اینجا خونه ماست، این گوشه هم قفسه کتاب گذاشتم که بچه ها بیان و کتاب ببرند،
خیلی خوشحال شد.

گفتم: اگر خوب بخونی جایزه هم می گیری!
گفت: واقعا خاله؟
پرسیدم : کلاس چندمی؟
گفت: چهارم.
دو تا کتاب سبک بهش دادم.
برای مامانت هم می تونی ببری!
گفت: خاله سواد نداره.
گفتم باشه پس اگر خوندی بیار و جایزه ات رو بگیر!
گفت: کِی هستی؟
گفتم معمولا بعد از نماز ظهر هستم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خدایا شکر، یعنی می شه یک نفر دیگر را هم کتاب خوان کنم!
بهترین لذت زندگی گاهی می تواند تور کردن یک کتابخوان باشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره ی فضای مجازی

خاطره ی فضای مجازی ، کتاب  و روشنگری

خاطره ی فضای مجازی ، کتاب و روشنگری

 

خاطره ی فضای مجازی ، کتاب و روشنگری
من آدمیم که توی فضای مجازی خیلی فعالم و همشم آنلاینم.
الآنم پیج اینستا دارم، اون موقع که تاریخ مستطاب آمریکا رو می خوندم که خیلی کتاب باحالیه و توش مبحث سیاسی داره و کاریکاتورای جالبی داره که همینطور که می خونی ناخودآگاه خندت می گیره، طراحی جالبی داره…
یه سری عکس کتاب رو گذاشتم استوری اینستام و نوشتم باحالترین کتاب سیاسی که خوندم و یه دیزاین خاصی طراحی کردم ، یه عکس خوشگلی گرفتم و گذاشتم.
خیلی از دوستام اومدن پرسیدن که این کتابه چیه، چقدر خوبه، به ما معرفیش کن، از کجا میتونیم گیر بیاریم و اینا…
من بهشون معرفی کردم و دوتاش رو هم خودم براشون تهیه کردم و فروختم .
اینقدر این کتاب موثر بود که اون کسایی که متعصب به آمریکا بودن و آمریکا رودوست داشتن، اصلا یکدفعه نظرشون در مورد آمریکا عوض شد .
مثلا خود من همیشه فکر میکردم که چرا همیشه میگن آمریکا بده و … ،وقتی تاریخچه رو خوندم دلیلش رو کاملا فهمیدم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره ی مهمانی

خاطره ی مهمانی

خاطره ی مهمانی

«خاطره ی مهمانی»
راستش رو بخواین، یکم استرس داشتم.نمی دونستم چه برخوردی باهام میشه و خودم رو حتی برای طعنه و کنایه شنیدن از فامیل آماده کرده بودم.
یک ساعتی از مهمونی و خوردن و خندیدنش گذشته بود که دیگه می خواستم با هماهنگی صاحبخونه شروع کنم.
زیر لب صلوات خاصه حضرت زهرا (س)رو خوندم و چند بار “یا صاحب الزمان ارشدنی” گفتم. از تو کیفم درشون آوردم و جلوی خودم چیدم روی هم.

ده- دوازده تا کتاب بود، بیشترشون کوچولو ، لاغر و باریک. وفقط چندتا رمان و یه دفتر خط کشی شده:

نام /نام خانوادگی /نام کتاب /رفت /برگشت
نگاه بعضی افتاده بود به کتاب ها که شروع کردم:
خخخببببب حالا میرسیم به مهمون های خاص و ویییییییییژه!
همین کتاب های خیلی قشنگ و جذاب که تا حالا دل خیلی ها رو بردن.
الآن هم هرکی بخواد می تونه امانت ببره و بخونه تا مهمونی بعدی.

یه چند نفر شروع کردن “ریز ریز غر زدن” که نمی رسیم و خودمون کلی کار داریم و… بحثی نکردم باهاشون.
چند نفر دیگه هم انگار دلشون نمی اومد برای این همه طلا پول بدن، ولی خیالشونو راحت کردم و مهربون گفتم: امانته، پولی نیست. حالا شاید بعدهاااا براتون نقشه هم کشیدم اما الآن نه.
کتاب به دست بلند شدم، دور مجلس دور میزدم و مثل چای تعارف میکردم:

-زن عمو به شما چی بدم؟
+من خیلی لاغر می خوام، حوصله ام نمیکشه.
(می دونستم مذهبی دوست دارن، لاغر هم باشه، پس… آهاااان: “فریادرس”)
-عمه جون شما که اهل کتابی چی؟ رمان “نامیرا” عاااالیه.
-مهناز جون، فاطمه جون(عروس عمه هام) شما چطور؟ این کتاب کوچیک، یه داستان عاشقانه واقعی و فوووق العاده ست: “اینک شوکران” .
-عمه زهرا؟
-کوثر جون، دختر عموی گلم؟
-عطیه جان شما چی؟
-زینب جون به شما چی بدم؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...