نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))

۱۳۶ مطلب با موضوع «2. جوان :: 1.4.ستاره های درخشان(جنگ و مقاومت)» ثبت شده است

شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

نیایش ها

 

کتاب نیایش ها : ثمره ی نیایش هایش شهیدیست که پشت اسمش آمده…

 

کتاب نیایش ها
نویسنده: مصطفی چمران
انتشارات: بنیاد شهید چمران

بریده کتاب:

دلم گرفت، روحم پژمرد، صبر و طاقتم به سر آمد. از گذشته ها شرمنده ام و از آینده ها بیمناک. تنها تسلی من آب دیده است؛ اشکی که تقدیم تو می کنم؛ آبی که با آن دل خود را شست و شو می دهم و با این وسیله غم های درونی خود را تسکین می بخشم، از آتش درونی خود می کاهم و برای لحظه ای آرامش ضمیر می یابم.

بریده کتاب(۲):

ای خدای بزرگ، تو را شکر می کنم که با تجربه های سخت و تلخ و ضربه های قاطع و شکننده قلب مرا از خطرناک ترین گمراهی ها نجات دادی و این آتشکده مقدس را فقط جایگاه خود کردی.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پرواز بر فراز ویوودینا

 

پرواز بر فراز ویوودینا: اثری درباره جنگ مظلومانه مسلمانان بوسنی.

 

پرواز بر فراز ویوودینا
نویسنده: محموداکبرزاده
انتشارات قدیانی

بریده کتاب:

سردار چقدر دلش می خواست گریه کند، اما دوست نداشت اشکش روحیه ی بچه ها را خراب کند. این هم یکی از بدی های فرمانده بودن، بود. بقیه، راحت گریه می کردند و با اشک هایشان، پشت سر احمد آب می ریختند تا زود برگردد. از زیر قرآن که رد شد، او را در آغوش گرفت و در گوشش گفت:

  • حلالم کن …
    سردار نتوانست کلمه ای حرف بزند. صورتش داغ شده بود. پلک هایش می سوخت. پشت گوش هایش عرق کرده بود و دست هایش می لرزید. احمد را بوسید و راهی اش کرد.
بریده کتاب(۲):

صدای خنده ی جمعیت که بین آنها مقامات ارتش بوسنی و مسئولین کشوری هم بود، خانه را لرزاند. یک مرتبه چهره ی آشنایی از میان جمعیت بیرون آمد. سروان دزائیچ بود که :

  • من به نمایندگی از سوی مردم بوسنی و هرزگوین، ارتش مردمی این کشور، مسئولین و همه ی طبقات کشور بوسنی و هرزگوین، این شجاعت رو به شما تبریک میگم …
    بچه ها به گریه افتادند. حال خودم هم بهتر از آنها نیست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۳۰ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

عشق و نفرت

 

کتاب عشق و نفرت: ماجرای عجیب بین دو برادر، تداعی کننده عشق و نفرت

 

کتاب عشق و نفرت
انتشارات: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس

خلاصه:

در جریان جنگ ۸ ساله ی عراق با ایران، در عراق دو برادر دوقلو با ظاهری کاملا مشابه زندگی می کنند که از نظر عقیده و تفکر، کاملاً با هم متفاوتند. یکی از عراق فرار می کند و به نیروهای ایرانی، برای شناسایی های مناطق مرزی کمک می کند و آن یکی، وارد حزب بعث شده و مأمور استخبارات می شود. این دو برادر در جریان اتفاقاتی روبروی هم قرار می گیرند و تقابل عشق و نفرت را تداعی می کنند.

بریده کتاب عشق و نفرت :

این نبرد او را به کجا داشت می کشاند؟! نبردی که او یک تنه علیه خودش آغاز کرده بود: “علیه خودم؟!” زیر لب نجوا کرد: “نه، نه … علیه خودم نیست، علیه حمزه است.” اما اندیشید: “مگر حمزه برادر دوقلوی تو نیست؟! ” پارو را به آب زد و قایق، راه خود را در آبراه باریک پی گرفت. زیر لب گفت: ” نه … او نابرادر است، من برادری ندارم، هیچ وقت نداشته ام. حمزه یک خائن است! او همه چیز را از من گرفت؛ حلیمه را و … اما نه …”

بریده کتاب(۲):
  • خب، آخرش یادت آمد که آن شخص کی بود و او را کجا دیده بودی؟
    حمزه سر به زیر انداخت و بدون اینکه حرفی بزند، به علامت تأیید سرش را تکان داد. بهنام یک دفعه از جا پرید و پرسید:
  • خب، کی بود؟
    حمزه با صدایی اندیشناک که کمی هم می لرزید، پاسخ داد:
  • صدایش درست مثل صدای خودم بود! چند لحظه بعد از اینکه از دیدرس من دور شدند، او را شناختم؛ خضیر بود. خود نامردش بود.
    بهنام توی حرفش پرید:
  • خضیر؟! خضیر دیگر کیست؟
  • برادرم. خضیر، برادر دوقلوی من است؛ یک افسر بی رحم بعثی که جزء مأموران کارکشته ی استخبارات است. منتها فکر نمی کردم که برای شناسایی به این سمت بیاید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۰۰ ب.ظ

عصرهای کریسکان

 

کتاب عصرهای کریسکان:  خاطرات جذاب و متفاوت یک آزاده از دیار کُرد

 

کتاب عصرهای کریسکان (حاطرات امیر سعیدزاده)
نویسنده: کیانوش گلزار راغب
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

با لگد و توهین و دشنام به اتاقکی تنگ رانده می شوم. صداهای عجیب و غریبی به گوشم‌ می رسد. شخصی با کشیده و لگد به جانم می افتد و کتکم می زند. دستبند فلزی مچم را آزار می دهد. روی زمین می غلتم و دور خودم‌ می پیچم. شکنجه گر نعره می زند و می گوید: «پدر سوخته، هنوز دهنت بوی شیر می ده. پوستتو می کنم تا این غلطا نکنی!»

بریده کتاب(۲):

از بیراهه به منزل علی پور میروم و دق الباب می کنم. دو تقه محکم و یک تقه آرام رمز اختصاصی من است. بقیه هم‌ رمزهای دیگری دارند و نوع دق البابشان فرق دارد. علی پور سراسیمه در را باز می کند و می گوید: «سعید کجا بودی؟ چرا پیدات نیست؟ از دیشب تا حالا منتظرتیم.» در را پشت سرم می بندم و جریان دستگیری را آهسته برایش شرح می دهم.

بریده کتاب(۳):

همین که کرکره مغازه را بالا می زنم‌ تا در را باز کنم‌، نارنجکی از بالای کرکره پایین می افتد و بلافاصله خودم را داخل جدول خیابان می اندازم تا کشته نشوم. اما از بخت بدم نارنجک قل می خورد و داخل جدول می غلتد…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پهلوان گود گرمدشت

 

پهلوان گود گرمدشت : سرگذشت اسطوره مقاومت در نبرد الی ‌بیت‌المقدس شهید حسین قجه‌ ای

پهلوان گود گرمدشت
نویسنده: گل علی بابایی
انتشارات صاعقه، مرکز مطالعات پژوهشی ۲۷ بعثت وابسته به سپاه محمد رسول الله(ص)

 

بریده کتاب:

خدا شاهد است؛ به شرف حضرت زهرا سلام الله علیها قسم، همین بچه ها در عملیات الی بیت المقدس آخرین نیرویی بودند که از جاده به عقب آمدند. وقتی این بچه ها به اردوگاه تیپ در انرژی اتمی رسیدند، به والله من خجالت کشیدم. آخر قیافه هایی را دیدم که تمام سر و صورت شان خونی و لباس هایشان پاره، پاره بود. با خودم گفتم این بچه ها چه طوری توانستند در مقابل آن همه فشار دشمن دوام بیاورند. در حقیقت اینها مجذوب شهامت، شجاعت، خشوع، خضوع، مردانگی، اخلاص و ایثار فرمانده شان شده بودند که وقتی قجه ای هم شهید شد، آن ها راضی نشدند تا از مواضع خودشان عقب نشینی کنند. این یعنی اقتدار و محبوبیت فرماندهی. صفحه ۱۸۸

بریده کتاب(۲):

طی آن شش-هفت روزی که آنجا بودیم، هروقت گرسنه اش می شد، یک تکه نانی خشک از جیب اش در می ‌آورد و می گذاشت دهان خودش. خوابیدن اش راهم کسی نمی دید. یعنی نمی خوابید تا کسی او را ببیند. فقط عصر همان روزی که شبش شهید شد، دیدم روی خاک ریز از شدت خستگی، بی حال شده و خوابش برده. آنقدر آرام و قشنگ خوابیده بود که من واقعا نور شهادت را در چهره اش دیدم. صفحه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

چریک تنها

 

کتاب چریک تنها : زندگینامه و خاطراتی از روحانی مبارز شهید سید علی اندرزگو

 

کتاب چریک تنها
نویسنده و انتشارات: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

خلاصه کتاب:

زندگی ‌نامه و خاطراتی از روحانی مبارز شهید سیدعلی اندرزگو که سال ‌ها به فعالیت بر ضد رژیم شاه و فراهم کردن سلاح برای مبارزین ادامه داد ولی دستگاه امنیتی شاه نه‌ تنها موفق به دستگیری این انسان نخبه نشد، بلکه این اعجوبه کار اطلاعاتی در طول ۱۴ سال فعالیت انقلابی گسترده، ازدواج کرد و صاحب ۴ فرزند شد و به یکی از اسطوره‌ های مبارزات انقلابی کشور ما تبدیل گردید.

بریده کتاب:

آقا گفت(شهید اندرزگو): پهلوی یا به دست من یا با خون من از بین می‌ رود!
بعد مکثی کرد و از آتش قلیان، یک ذغال برداشت بر روی دست گرفت! قشنگ کف دستش بود!
گفت: «حفظ دین برای مردم در آخرالزمان مثل تحمل کردن آتش این ذغال می ‌ماند!»
هول شدم و گفتم: آقا! دستت نمی ‌سوزد؟
لبخندی زد و گفت: «بدن ما به آتش جهنم هم نمی‌ سوزد.» بعد سکوتی کرد و عبارتی بر زبان آورد که برایم خیلی عجیب بود. همسرم گفت: «این نهضت و انقلاب به ‌زودی پیروز می‌ شود و امام ‌خمینی رهبر مردم می‌ شود. شاه هم از بین می‌ رود. دو سه سال اول انقلاب، همه ملت ایران مورد امتحان خدا قرار می ‌گیرند. بعد از دو سه سال سیدعلی نامی می آید. رئیس ‌جمهور می ‌شود.»

من نگاهش کردم و گفتم: «سیدعلی خودت هستی، درسته؟! خودت می‌ خواهی رئیس مملکت بشوی؟!» سکوتی کرد و درحالی‌ که سرش پایین بود گفت: آن موقع من نیستم، آن موقع سیدعلی دیگری است، می ‌آید رئیس‌ جمهور می‌ شود و ادامه دارد و بعد از چند سال که بگذرد آقا امام‌ زمان (عج) ظهور می‌ کند. ص۹۰

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۰، ۰۸:۴۶ ق.ظ

نیمه های فراموشی

 

کتاب نیمه های فراموشی: گره خوردن زندگی یک اسیر جانباز با مسابقات پارا المپیک

کتاب نیمه های فراموشی
نویسنده: مهرداد غفارزاده
انتشارات قدیانی

خلاصه:

کتابی با موضوعی که کم به آن پرداخته نشده اما این بار نویسنده خلاقیت خود را به کار برده است و داستان زندگی یک اسیر جانباز دفاع مقدس را با بازی مسابقات پارا المپیک بارسلون در اسپانیا گره زده است.
جوان عکاسی که هدف‌های خود را از یاد نبرده است؛ رمانی متفاوت و جالب و البته پربار. تحلیل‌ها و محتوایی نو و جذاب!

بریده کتاب:

چیزی شبیه قلقلک توی پایم حرکت می ‌کند. ماهی‌ های قرمز، اول از پایم می ‌ترسند و به لبه ‌های تاریک حوض پناه می ‌برند. بعد کم کم به آن عادت می ‌کنند و جلو می ‌آیند. دوباره روی پایم آب می ‌ریزم. ننه ‌ام با لیوان کمر باریک شربت بالای سرم ایستاده..

بریده کتاب(۲):

پسر با دهانش، صدای موتور دنده ‌ای را درمی آورد و می ‌گذرد. او هم با خیالش زندگی می‌ کند. باید خیلی موتور دوست داشته باشد. بزرگ که شد و موتور که توانست بخرد، حتماً صدای ماشین بنز را درمی ‌آورد. بعد همین‌ طور که بزرگ ‌تر شد، صداهای جور واجور دیگر را. آخر سر هم به هیچ‌ کدام نمی‌ رسد و توی گلویش باد می ‌کند‌.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۴۶
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مهمان شام

کتاب مهمان شام: خاطراتی کوتاه از جوانی دهه شصتی، یک شهید زنده

کتاب مهمان شام

نویسنده و انتشارات: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

خلاصه:

خاطراتی کوتاه از جوانی دهه شصتی که اخلاص در تمام رفتارهای او و کلام او جلوه داشت؛ کارفرهنگی و انس با شهدا از خصوصیات با ارزش بود و شهید زنده لقبی بود که دوستانش از عمق جان برای او استفاده می ‌کردند و در اوج جوانی نیز به این مقام رسید.

بریده کتاب:

یه بار خسته بودم. هیچ روحیه‌ ای برام نمونده بود، تنها کسی که به ذهنم رسید کمکم کنه سید بود. براش پیام فرستادم: سید خسته و بیچاره شدم چیکار کنم؟؟
سید بلافاصله جواب داد: کسی که از خدا دوره بیچاره است، نکنه خدای نکرده از خدا دور شدی؟
جوابش همچون پتکی بر سرم فرود آمد. خیلی با من صحبت کرد و گفت: هر وقت نا امید شدی برو در خونه خدا، درمان همه دردها همون جاست. آرامش از صحبت‌ هاش می‌ بارید….

بریده کتاب(۲):

سید یک روز یک حرف عجیبی به من زد که هنوز هم باورش برای من مشکله؛ به من گفت: ۱۵ ساله که نماز صبح من قضا نشده!
من توی ذهنم حساب کردم دیدم سید زمان شهادت ۲۹ ساله بود! یعنی دقیقاً هیچ نماز صبح قضایی نداشت!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

علی بی خیال

کتاب علی بی خیال: از آن دسته انسان های خواندنی و البته آموختنی

 

کتاب علی بی خیال (خاطرات شهید علی حیدری)
نویسنده و انتشارات: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

بریده کتاب:

سوال کردم چرا آمدی و می ‌خواهی تخریب را یاد بگیری؟ گفت تخریب بی‌ ریاست و آخر اخلاص است. ساز و آهنگ صدایش می ‌آید. ولی نوازنده مشخص نیست. بویش می ‌آید ولی عطارش معلوم نیست. شب عملیات محور را باز می ‌کند، مانع شهید شدن و تلفات می ‌شود، ولی اصلاً حرفی و یادی از او نیست.
فقط اثر کارش دیده می ‌شود. اگر تخریبچی ‌ها نبودند بچه‌ ها قتل عام می‌ شدند.

بریده کتاب(۲):

آن موقع داشتن یک ضبط کوچک بین بچه حزب اللهی ‌ها خیلی خواهان داشت. داخل آن نوارهای عزاداری و مناجات می ‌گذاشتند و گوش می ‌دادند.
در سقز این ضبط‌ ها خیلی ارزان بود. رفته بودیم با علی حیدری که یکی از این ضبط‌ ها را بخریم. من از این ضبط ‌های کوچک خوشم می‌ آمد و می‌ خواستم قیمت بگیرم و بخرم. علی آرام آمد زیر گوشم گفت: عباس نخر، حرام است. این‌ ها قاچاق است. از طریق غیرقانونی وارد کشور می‌ شود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

شاهین بر آفتاب

شاهین بر آفتاب: سرگذشتی خواندنی از یک آموزگار… پایانش فوق العاده است.

 

شاهین بر آفتاب (سرگذشت شهید غلام علی پیچک)
انتشارات مرکز مطالعات پژوهشی ۲۷ بعثت (نشر ۲۷)

بریده کتاب:

یکبار علی آمد منزل ما برای خداحافظی، من که خیلی نگران او بودم، گفتم: داداش؛ واقعاً تو با این جوانی، با این شادابی، فکر نمی ‌کنی توی این راهی که رفتی، کشته یا معلول می ‌شوی؟
خیلی آرام جوابم را داد و گفت: آبجی؛ من توی این راهی که انتخاب کردم، خیلی سختی کشیدم، خیلی محدودیت هارا لمس کردم و همه هدفم این است که زحماتم از بین نرود و از خدا می‌ خواهم که حتما این کارها را از من قبول کند و اجر مرا بدهد، اجر من تنها با شهادت ادا می‌ شود و اگر در این راه شهید نشوم همه زحماتم هدر رفته است.

بریده کتاب(۲):

در منزل ما، غلام‌علی اتاق کوچکی داشت که مخصوص خویش بود.
زمستان سال ۱۳۵۹، هوا به شدت سرد شده بود و ما برای اینکه کمی اتاق او را گرم کنیم، یک چراغ والور در آن‌جا روشن کردیم. وقتی آمد و آن را دید، گفت: آبجی؛ برای چه توی اتاق من چراغ روشن کرده ‌ای؟ گفتم: خب؛ هوا سرد است. سرما می‌ خوری؟
گفت: نه؛ این را ببر و از این به بعد هم هیچ وقت بدون اجازه‌، توی اتاق من چراغ والور روشن نکن. بگذار وقتی از جبهه به خانه می ‌آیم، فکر مردم جنگ ‌زده و آواره ‌ای باشم که الآن دارند توی سرما زندگی می ‌کنند و هیچ سرپناهی هم ندارند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...