نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر سوره مهر» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۰۰ ب.ظ

عصرهای کریسکان

 

کتاب عصرهای کریسکان:  خاطرات جذاب و متفاوت یک آزاده از دیار کُرد

 

کتاب عصرهای کریسکان (حاطرات امیر سعیدزاده)
نویسنده: کیانوش گلزار راغب
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

با لگد و توهین و دشنام به اتاقکی تنگ رانده می شوم. صداهای عجیب و غریبی به گوشم‌ می رسد. شخصی با کشیده و لگد به جانم می افتد و کتکم می زند. دستبند فلزی مچم را آزار می دهد. روی زمین می غلتم و دور خودم‌ می پیچم. شکنجه گر نعره می زند و می گوید: «پدر سوخته، هنوز دهنت بوی شیر می ده. پوستتو می کنم تا این غلطا نکنی!»

بریده کتاب(۲):

از بیراهه به منزل علی پور میروم و دق الباب می کنم. دو تقه محکم و یک تقه آرام رمز اختصاصی من است. بقیه هم‌ رمزهای دیگری دارند و نوع دق البابشان فرق دارد. علی پور سراسیمه در را باز می کند و می گوید: «سعید کجا بودی؟ چرا پیدات نیست؟ از دیشب تا حالا منتظرتیم.» در را پشت سرم می بندم و جریان دستگیری را آهسته برایش شرح می دهم.

بریده کتاب(۳):

همین که کرکره مغازه را بالا می زنم‌ تا در را باز کنم‌، نارنجکی از بالای کرکره پایین می افتد و بلافاصله خودم را داخل جدول خیابان می اندازم تا کشته نشوم. اما از بخت بدم نارنجک قل می خورد و داخل جدول می غلتد…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

فرزندان ایرانیم

کتاب فرزندان ایرانیم: جنگ را طنز کرده است که هم خواندنی تر شود هم مفرح…

 

کتاب فرزندان ایرانیم
نویسنده: داوود امیریان
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

اتوبوس ها از جا کنده شدند و ما از پادگان بیرون رفتیم.
رحیم اتوبوس را رو سرش گذاشته بود. هرچه شعر آبکی بود، می خواند و ما را مجبور می ‌کرد جواب بدهیم. اول از شعرها و سروده های حماسی شروع کرد. وقتی کفگیرش ته دیگ خورد، شروع به خواندن شعرهای کودکانه کرد. ما هم سینه می ‌زدیم و جواب می ‌دادیم.

  • یه توپ دارم قلقلیه. سرخ و سفید و آبیه…
    بعد آخر سر به پیسی خورد و شروع به خواندن شعرهای من درآوردی کرد.
  • از اون دورا میاد یه دسته حوری
    همه چادر به سر گوگوری مگوری!
    فرمانده که کنار راننده نشسته بود و تا آن لحظه لب می گزید و سرخ و سفید می شد، بلند شد…

بریده کتاب(۲):

هر کس روحش صیقل بخوره، پخته بشه و در این تنور دنیا نسوزه و برشته بشه، برده. اما اگر خام و نپخته سفر کنیم باختیم.

بریده کتاب(۳):

رحیم و مجید شرفی آسایشگاه بودند. رحیم چیزی را به مجید نشان می داد و می خندید. من که رسیدم رحیم آن چیز را توی جیبش چپاند. گفت: چی پیدا کردی ناقلا؟
رحیم گفت: قول میدی آدم فروشی نکنی؟
گفتم: بابا ای واللّه، حالا ما آدم فروش شدیم؟
رحیم خندید و گفت: باید قسم سرخ‌ پوستی بخوری که حرفی به کسی نزنی.
خندیدم و با مشت بر سینه کوبیدم. رحیم گفت: این یه نصفه گاز اشک آوره. خاموشش کردم و برداشتمش. دست سازه.
بسته نیم سوخته را گرفتم و بو کردم. دماغم سوخت. رحیم بسته را گرفت. گفتم: حالا می خوای چه کارش کنی؟…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

چقدر حرف نمی زند

 

چقدر حرف نمی زند: مجموعه داستانی و خواندنی از مفاهیم مهم انقلابی

 

چقدر حرف نمی زند
نویسنده: هاجر هدایت
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

پدر بزرگ بدو بدو با یک لنگه کفش آمد توی خانه، نزدیک بود بخورد زمین ولی به زور خودش را نگه داشت و ناگهان نعره زد: «بدبخت شدیم، بیچاره شدیم، روی دیوارمان شعار نوشتن.. الان می ‌آیند می ‌گیرندمان.. بدبخت شدیم!»
از وقتی بابام به جرم شرکت در تظاهرات دستگیر شده بود، پدربزرگ از این طور کارها هراس داشت.
من و پدربزرگ شروع کردیم به شست وشوی رنگ روی دیوار اما دیدیم هرچه بیشتر می ‌شوریم چرک ها و سیاهی های دور نوشته پاک تر می ‌شدند و شعار، بهتر دیده می ‌شد.
پدر بزرگ خیلی عصبانی شد، رفت داخل خانه و و وقتی از انباری بیرون آمد، یک کلنگ سیاه گرفته بود دستش، نگاهی به من‌ کرد و گفت: « پیداش کردم! راهی بهتر از این پیدا نمی شود»
باهم شروع کردیم به تراشیدن و‌ کندن رنگ از روی دیوار..
بعد از کلی کلنگ و تیشه زدن، بالاخره تمام شد، راحت شدیم.
کمی عقب رفتم و ‌نگاهی به دیوار انداختم، اصلاً نمی توانستم باور کنم!
از رنگ روی دیوار خبری نبود ولی شعار خیلی قشنگ کنده کاری شده بود!!

بریده کتاب(۲):

به خیالت قبرستان قم چگونه با خاک یکسان شد، ها؟
قبرستان به آن بزرگی!
همین شاهی که الآن امر به تعویض کلاه فرمودند، به یکی از نوکرانش دستور می ‌دهد که برو از یکی از قبرهای توی گورستان یک خشت بکن و بنداز دور و فردایش جاسوس بفرست بین مردم ببین چه می ‌گویند؟ (اصلاً خبردار می‌شوند یا نه.)
جاسوس خبر می ‌آورد که هیچکس خبردار نشد!
رضاخان شب دوم امر می ‌کند حالا برو همان قبر را به کل خراب کن،
و باز جاسوس خبر از بی‌ خبری مردم می ‌آورد.
این بار رضا خان فرمان به خرابی چند تا از قبرها می‌ دهد…
و آخر سر رضاخان می ‌گوید حالا که هیچ صدایی از مردم در نمی ‌آید برو کارگر و عمله ببر و‌ کل قبرستان را با خاک یکی کن!
این جوری شد که قبرستان به آن طول و عرض به کل نابود شد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

روایت خصوصی از زندگی سید موسی صدر

 

۷ روایت خصوصی از زندگی سید موسی صدر : بررسی انسانی کم نظیر از ۷ دیدگاه متفاوت

روایت خصوصی از زندگی سید موسی صدر
نویسنده: حبیبه جعفریان
انتشارات سپیده یاوران

خلاصه:

این کتاب دارای ۷فصل است که شخصیت امام موسی صدر را از دید ۷نفر برسی می کند، ملیحه صدر کوچکترین فرزند امام موسی صدر ـ همسرشان ـ فرزند ارشد امام موسی صدر ـ دختر بزرگ ایشان ـ برادر بزرگ تر امام موسی صدر ـ خواهران امام موسی صدر ـ خواهر زاده امام موسی صدر ـ و یک دوست خانوادگی ایشان که بازگویی منش و خلق خانوادگی و اجتماعی امام موسی صدر می پردازند.

بریده کتاب:

حورا دختر امام موسی صدر : بابا همیشه می گفت اگر روزی شرایط من طوری باشد که آنقدر فقیر باشم که فقط بتوانم یکی از شما را به مدرسه بفرستم آن یک نفر، حوراست نه صدر یا حمید! صفحه۷۸

بریده کتاب(۲):

صدری پسر ارشد امام موسی صدر : ۲۴ ساعت تمام با من حرف نزدی چون حورا را زده بودم، سر زن ها غیرتی بودی کسی نباید بهشان زور می گفت. وقتی من، حورا و حمید فرانسه بودیم قدغن کرده بودی که حورا ظرف بشورد یا جارو کند حسودی ام می شد.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ق.ظ

پوتین قرمزها

 

پوتین قرمزها: خاطرات آدم های متفاوت همیشه جذاب بوده و هست… این یکی نخوانده نماند.

 

پوتین قرمزها
نویسنده: فاطمه بهبودی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب پوتین قرمزها :

صدایش فکرم را پاره کرد که گفت: «شما را در راهپیمایی دیدم!»
گفتم کارم ساخته است. بلند شد. بدنم به گزگز افتاده بود. به طرفم آمد. دستم را گرفت و محکم فشار داد. چشم تو چشم شدیم. در عمق چشمانش شور و شعفی به پا بود. صورتم را بوسید و گفت: «خواستم بگویم من هم با شما هستم. با خیال راحت برو سر پُستت، من هوایت را دارم!»

بریده کتاب(۲):

عکسی از سخنرانی دکتر را در حسینیه ی ارشاد نشانم داد که درست وسط مجلس نشسته بودم. گفت: «این کیست؟» گفتم: «نمی دانم؛ ولی خیلی شبیه من است.» عصبانی شد و گفت: «خودت را مسخره کن!» دوباره پرسید: «می گویم این کیست؟» جواب ندادم. گفت: «تو اینجا چه کار می کردی؟» گفتم: «این من نیستم!”

بریده کتاب(۳):

جشعمی میکروفن را از جلوی فرمانده تیپ برداشت و نام و درجه اش را گفت. منطقه ای را که در آن به اسارت درآمده بود اعلام کرد و یک مرتبه فریاد زد: «من از امام خمینی اجازه می خواهم سلاحی در اختیارم بگذارند تا یگانه دشمن ضد بشر، صدام حسین، را نابود کنم.»
کلام جشعمی فضا را منقلب کرد و خبرنگاران متحیر شدند.

بریده کتاب(۴):

ماهر عبدالرشید از دور داد زد: «روی اسیر دست بلند نکنید!» استوار دست نگه داشت. ماهر عتاب کرد: «چرا اسیر را می زنید؟» استوار گفت: «به خمینی فحش نمی دهد!» ماهر غرید: «خب، از آن طرف آمده، معلوم است فحش نمی دهد!» گفت: «آخر، این ارمنی است. مسلمان که نیست!»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۹ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آخرین مرخصی

کتاب آخرین مرخصی: ماجراجوی عجیب و خواندنی در واپسین روزهای سربازی

کتاب آخرین مرخصی (روایت داستانی از اعلام هم‌بستگی نیروی هوایی با امام و مردم؛ ۱۹ بهمن ۱۳۵۷)
نویسنده: عقیل زرگر
انتشارات سوره مهر

معرفی:

در دوره‌ ای که همه از سربازی فرار می کردند رضا یه نقشه ی دیگه می کشید برای هفته های آخر سربازیش که بدتر از فرار کردن برایش دردسر درست کرد اگه گفتی چیکار کرد…

خلاصه:

رضا دوران سربازی را طی کرده ۱۵ روز مانده و می خواهد مرخصی بگیرد سرگرد شرط گذاشته از هماوران خبر بیاورد جاسوسی کند و همین جریان او را درگیر ماجرای هماوران می کند.

بریده کتاب:

سرگرد به این ها می گفت اوراق مضِّره و من می گفتم اوراق کمک مرخصی
ص۲۷

بریده کتاب(۲):

پوف!! عجب تعریف هایی! پسرخوب! حتما می‌ خواهد ناراحتی همافرها را کم کند. بنده خدا نمی دانست که دارد مار توی آستینش پرورش می دهد. اگر می دانست من برای چه کاری آمده ام، آن جا، حتما با لگد از خانه پرتم می کرد بیرون!
ص۴۰

بریده کتاب(۳):

بدجوری گیر افتاده بودم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. با خودم گفتم: اگر اتفاقی بیوفتد و من نتوانم مرخصی پایان دوره بروم، چه می شود؟ ای به خشکی، شانس! مرده شور این خدمت را ببرند.
ص۵۰

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

غریبه ها

کتاب غریبه ها: داستان های کوتاه و جذابِ نوجوانانه ی انقلابی

کتاب غریبه ها
نویسنده: محمدرضا سرشار
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

بابا با تمسخر لبخندی زد و گفت: ( مگر آمریکا می‌ گذارد کسی شاه را از بین ببرد!)
گفتم: ( اصلاً به آمریکا چه مربوط است ما می‌ خواهیم چکار کنیم! مگر آمریکا ارباب ماست؟!)
بابا ساکت شد. مثل اینکه حرفی نداشت.
ص۶۲

بریده کتاب(۲):

مگر ممکلت شهر هرت است؟ یک مشت غریبه آمده‌ اند توی ده و زده‌ اند بیست و سه تا بچه را لت و پاره کرده‌ اند، آن ‌وقت ولشان کنند که بروند؟! نه… اگر اینطور باشد، من یکی که طاقت نمی ‌آورم…

بریده کتاب(۳):

مادر گفت: ( مگر چه ‌شده؟)
بابا آهی کشید و گفت: ( کار این ولگردها به جایی رسیده که مزاحم ناموس مردم هم می ‌شوند.)
و ادامه داد: ( امروز سر چشمه بوده‌ اند و به دختر حسنقلی، حرف ‌های نامربوط زده ‌اند…
مادر، با دست صورتش را کند و گفت: ( استغفرالله!…)

بریده کتاب(۴):

با تمام قدرتی که در بدن داشتم، به طرف کوچه دویدم صدای پای مأمورها، روی موزاییک ‌های پیاده‌ رو، از پشت سرم، به گوشم رسید.
سرعتم را بیشتر کردم، تا به کوچه رسیدم، خود را توی آن پرتاب کردم. در همین وقت، چیزی سوت‌ کشان از کنار سرم گذشت و به دیوار خورد.
ص۲۲

بریده کتاب(۵):

یک ‌دفعه چند مرد قوی هیکل، جلویمان سبز شدند. نقاب زده بودند و چماق داشتند. جلوتر که آمدند، یکی از بچه‌ ها که کنار من ایستاده بود، گفت: (حالا چکار کنیم؟)
گفتم: (باید راهمان را کج کنیم و از کوچه‌ ی سمت چپ برویم.)
به کوچه ‌ی سمت چپ نگاهی کردم. اما از آنچه دیدم خشکم زد؛ چند نفر نقاب ‌دار دیگر، آنجا را بسته بودند. دلم هری ریخت پایین. قلبم تاپ تاپ می ‌زد. گلویم خشک شده بود. به زور، آب دهانم را قورت دادم و گفتم: ( با ما چکار دارید؟ بروید کنار بگذارید راهمان را برویم.)

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مهاجر سرزمین آفتاب

 

مهاجر سرزمین آفتاب
نویسنده: حمید حسام، مسعود امیرخانی
انتشارات سوره مهر

 

بریده کتاب:

سرم را که بالا آوردم قلبم ریخت! جانم به تپش درآمد، بهت زده و متحیر فقط نگاه می کردم. باورم نمی شد.
جوان ایرانی به شکل کاملاً اتفاقی، بدون هماهنگی و آگاهی از حضور من، وارد کوپه قطار شد و جلوی من ایستاد و سلام داد و گفت:
خانم یامامورا، قسمت را می بینی، ما باز هم به هم رسیدیم.

بریده کتاب(۲):

آقای بابایی خندید و گفت:
«ایرانی ها، ژاپنی ها را به چشم بادامی توصیف می کنند. آدم هایی که در نگاه اول شبیه به هم هستند، اما شما خانم، چشم هایت برای من با بقیه فرق می کند»
با هیجان پرسیدم: «چه فرقی؟»
ذوق زدگی را در صدایم حس کرد و گفت:
«چشم ها هم مثل بادام ها طعم های متفاوتی دارند، بعضی از بادام ها تلخ و بعضی شیرین اند، بعضی از چشم ها هم شورند. اما چشم شما نه شور است و نه تلخ. این تفاوت شما با بقیه است که من در نگاه اول به چشم تو فهمیدم، خانم جان»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

قصه های سبلان ۳ (در ییلاق)

 

قصه های سبلان ۳ (در ییلاق) : یک سفر پرماجرا و بی نظیر، همراهی اش را از دست نده

قصه های سبلان ۳ (در ییلاق)
نویسنده: محمدرضا بایرامی
انتشارات: سوره مهر

معرفی قصه های سبلان ۳ :

همینطور چشمم به باریکه آب است که یک دفعه پرنده ها از صدا می افتند. دیگر حتی آواز یک پرنده هم شنیده نمی شود. با تعجب دور و ورم را نگاه می کنم. یاور چوبش را می اندازد زمین و بلند می شود.
-نفهمیدم چه خبر شد یک دفعه؟
من هم سر در نیاوردم. دشت به یکباره چنان ساکت شده که انگار هیچ وقت صدایی در آن نبوده و حیوان یا پرنده ای در آنجا زندگی نمی کرده است. هنوز از تعجب در نیامده ام که کاکل شاخ داری، نزدیک ما به سرعت روی چمن زار می شنید و لابه لای سبزه ها گم می شود. انگار نه انگار که اصلاً ما را دیده است.
یاور می گوید: “دیدی؟ انگار یه چیزیش می شود.”
می خواهد سنگی پرت کند اما انگار یک دفعه چیزی یادش آمده باشد، دستش در هوا خشک می شود.
می گویم: “چته؟!”
به جای جواب مثل تیر از جا کنده می شود: خودش است…

قصه های سبلان 3 ,بایرامی,در ییلاق

مرتبط با کتاب قصه های سبلان ۳ (در ییلاق) 👇👇👇

بیشتر بخوانیم…
کتاب باغ کیانوش : یک نبرد بسیار هیجان انگیز و متفاوت…

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

رفاقت به سبک تانک

رفاقت به سبک تانک
نویسنده: داوود امیریان
انتشارات: سوره مهر

بریده کتاب:

چشم باز کرد و خودش را روی تخت بیمارستان دید. همه چیز سفید و تمیز بود. بدنش کرخت بود و چشمانش خوب نمی دید. فکری شد که شهید شده و حالا در بهشت است. پرستاری که به اتاق آمده بود متوجه او شد. آمد بالا سرش. سرنگ در دستش بود. مجروح با دیدن پرستار اول چشم تنگ کرد بعد با صدای خفه گفت تو حوری هستی؟ پرستار که خیلی خوش به حالش شده بود که خیلی زیباست و هم احتمال می داد که طرف موجی است و به حال خودش نیست ریز خنده ای کرد و گفت بله من حوری ام. مجروح با تعجب گفت پس چرا اینقدر زشتی؟ ص ۹۱

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...