نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۸ دی ۰۰، ۱۳:۰۴ - حمدان مقدم
    احسنت

۳۷ مطلب با موضوع «خاطرات کتابخوانی» ثبت شده است

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۰ ب.ظ

خاطره نوجوان بی قرار

 

خاطره نوجوان بی قرار نگاهت را به کتابخوانی عوض می کند…

قسمت ۱: 

بوی کاغذ کاهی را دوست داشتم. اصلا کتابخانه که می رفتم، کتاب ها را بر اساس بویشان انتخاب می کردم. اولین کتابی که خواندم، باغبان شب بود (ژانر ترسناک). بازش که می کردم، انگار که خودم راوی اش می شدم‌. هر کتابی که می خواندم، خودم را کتاب خوان حرفه ای حساب می کردم. صبح تا شب در رمان ها بودم و می خواندم. سرگرمی خوبی بود.
اما… دیگر خسته شدم. از اسم ها، صحنه ها، شخصیت ها، حتی آن نوجوان هایی که توی رمان خیلی خفن بودند و می خواستم شبیه شان بشوم برایم تکراری شدند، همه شان.
من آن موقع فقط سرگرمی نمی خواستم. بعد از هر کتابی که تمام می کردم، دلم می خواست اتفاقی بیفتد؛ چیز بزرگی کشف کنم، به سِر به درد بخوری پی ببرم، یا… نمی دانم، بالاخره یک چراغی توی مغزم روشن شود، چراغی که راهم را اسفالت کند تا من با خیال راحت پایم را بگذارم روی پدال گاز و راحت تر خوشبختی را حس کنم.
اصلا نمی دانستم خوشبختی یعنی چه و به دنبالش بودم. دیگر از بچه هایی که شبیه شان شدن آرزویم شده بود هم خسته بودم. حس می کردم نه در شبیه آنها شدن موفقم و نه در خودم بودن!
کتاب ها را دیگر نصفه می خواندم. گاهی فقط از کتابخانه امانت می گرفتم و لای شان را هم باز نمی کردم.
کتاب خواندن لذت داشت، خیلی هم لذت داشت.
با هر کتابی که می خواندم، تشنه تر می شدم. اما…
هر کتابی که می خواندم، آنی نبود که سیرم کند…

قسمت ۲:

موجودی کتاب های خوانده نشده توی کتابخونه ها رو به پایان بود.📚 البته کتاب های نشر پرتقال.🍊بیشترشون رو خونده بودم. بقیه رو هم نصفه خوندم.📖 می خواستم برم تو نخ کتاب های تاریخ.
تو مسیر کتابخونه بودم. یاد اون صبح هایی افتادم که ساعت ۷ ،۷:۳۰ می رفتم کتابخونه. چون صبح بود و هوا پرتقالی!😍 مغازه دارها جلوی مغازه شونو آب و جارو می کردند و… خلاصه شروع روز بود. مغزم واسه خالی موندن تمرکز بیشتری داشت.🧠
بعضی رمان هایی که می خوندم، مغزم رو اسیر ماجراهای خودش می کرد و همش به رمان فکر می کردم. اما اصلا اون کاری که مغزم انجام می داد، فکر کردن نبود؛ مرور صفحات کتاب بود و گاهی تصور خودم به جای نقش اصلی رمان! یه جور خیال…!
بگذریم.
توی قفسه کتاب های تاریخ یه گشتی زدم. اما چون دیدم اسم ها سنگینه، خودم راهم رو کج کردم سمت رمان های تاریخی، قبل این که مغزم هنگ کنه.😁😂 یکمی گشتم. بعد از کتابدار پرسیدم:
-رمان تاریخی دارید که سنگین هم نباشه؟🧐
-آره. اتفاقا خودم این رو تازه تموم کردم😉
“آن مرد با باران می آید”
-درباره چیه؟
-زمان شاه .
با خودم فکر کردم که دیگه عمرا حوصله خوندنش رو داشته باشم.😒 ولی تو رودربایستی کتابدار که فکر می کرد بچه خیلی کتابخونی ام🤓🤣 کتاب رو برداشتم. خونه مون که رسیدم، مثل هر بار دلم به کتاب خوندن نمی رفت.🙁 بعد کلی دودلی شروع کردم به خوندن…

ادامه دارد…

قسمت ۳:

برعکس تصورم کتاب باحالی بود.😍 از یه پسر می گفت که خیلی سر به زیر بود. سر به زیر به اون معنی نه! اون قدر سرش تو کتاب و درس هاش بود که نمی تونست سرش رو بالا بگیره تا چیزی غیر درس و مدرسه ببینه. بر عکس اون، دوستش و داداشش همیشه در صحنه بودن (البته صحنه های خیلی مهم). اون ها کارهای دل و جرات دار می کردن.🤩 کم کم سرش بالا اومد (ناخودآگاه😂). دید…👀 دلش خواست… یعنی عقلش🧠 قبول کرد.

تا به خودش اومد، دید از وسط کتاب ها افتاده وسط ماجراهای باحال و خفن.🤪😋 تازه یه مورد فرار از زندان هم داشتن!😃🕶 (از فرار از زندان هالیوود خفن ترترترتران😝😂)
همون روز ساعت ۶ و نیم، ۷ بود که کتاب رو تموم کردم.📖📚 یه شور و شوق باحال داشتم. حس زیبا و متفاوت.😍❤️ انگار یه شمع تو مغزم روشن شده بود.😀🤩☺️ داستان کتاب بهانه بود. این بار مغزم عملی انجام می داد به اسم…
“فکر کردن”!🧠

قسمت ۴:

رفتم کتابخونه. هیچ کس نبود. کتابدار هم اون موقع پشت میز نبود. اگه می رفتم لای قفسه های کتاب، تاریک تر می شد. ولی رفتم. نمی دونم چرا به فکرم نرسید لامپ ها رو روشن کنم!
کتاب “آن مرد با باران می آید” توی دستم بود. می خواستم از نویسنده‌ش چند تا کتاب پیدا کنم. اما گشتم، نبود…
بی خیال شدم. رفتم قسمت کتاب های نوجوان. خیلی هاش رو خونده بودم. کتاب “چغک” چند وقتی وسوسه‌م می کرد بخونمش. این بار برداشتمش. توی تبلیغات تلویزیون یه کتابی دیدم به اسم “روباهی به نام پکس”. اون رو هم برداشتم.
رفتم خونه مون، یه زیر انداز برداشتم و رفتم به سوی حیاط خلوتمون. جون می داد واسه کتاب خوندن. رو به روی درخت آلبالومون نشستم. اول کتاب “روباهی به نام پکس” رو شروع کردم. داستان یه پسر نوجوان بود که روباهش رو گم می کنه و به خاطر روباهش از خونه فرار می کنه. بعد که روباه رو پیدا می کنه، توی جنگل رهاش می کنه.😐 چون به حقوق حیوانات پی می بره. هیچی دیگه همین! حس پوچی شدید داشتم!

قسمت۵:

“چغک”🕊 خیییلی باحال بود. هیجان🤩 التهاب👻مهم بودن.😎 یه اکیپ نوجوان، که شاید خیلی بلند پرواز بودن. تو دل هیجان… ترس! چیزی که من فهمیدم این بود، ترس داشت.👻 ولی این بچه ها ترس هاشون رو چال کردن. کارهای بزرگ می کردن. هیجان های تو دل شب😍😋
حالا می فهمیدم چرا حالم با بعضی رمان ها خوب نبود. شاید همه این طور باشن. وقتی درگیر و دنبال چیزهای کوچیک و مسخره باشیم، حالمون خراب می شه…

قسمت۶:

من از اون دسته آدم هام که زود شبیه می شم. شبیه… هر کی که ببینم، هر چی که بشنوم، هر چی که بخونم. تقصیر من نبود که. اونها بی ادبی رو خیلی خفن نشون می دادن‌. شاید هم تقصیر خودمه که خفنیت رو تو خنده های بلند و سر سفره با خانواده نبودن و با رمان اول پرحرفی و رمان بعدی گوشه گیری می دیدم.
الان می فهمم هر کسی هر چی که تو لحظه دلش خواست بگه، هر جا تو لحظه دلش خواست بره، دنبال هر کاری که تو لحظه دلش خواست بیفته، حالش خوش نیست.
حالم بد شده بود… از این که حال بقیه رو بد می کردم خراب بودم. شبیه آدم هایی می خواستم بشم که نمی دونستم ته ته حالشون چه طوره. ته ته حال آدم، شب ها موقع خواب مشخص می شه که فکر خراب، خواب رو بی معنی می کنه. اون موقع است که از شب می ترسی.
افکارم… افکار خودم…
اصلا خودم کی بودم؟؟؟
یه حرف هایی می زدم که دو دقیقه بعدش پشیمون بودم. ولی ۵ دقیقه بعدترش بی خیال حرف می شدم و همین ها بود که شب موریانه می شد تو مغزم.
یاد نقش اصلی “آن مرد با باران می آید” افتادم. حالش خوب بود… شب ها با ستاره ها حال می کرد. تو دل آشوب، می خندید، خنده از ته دل. من هم وقتی ازش می خوندم، انگار حالم خوب حس می کرد شادم از ته دل. چون از کسی می خوندم که ته ته حالش خوب بود.

قسمت۷:

ساعت ۹ صبح راه افتادم تو خیابون. همیشه مقصدم کتابخونه یا یه جای دنج برای کتاب خوندن بود.📚 حالا هم با همین هدف راه افتادم. دلم می خواست یکم از هوای صبح رو ذخیره کنم واسه بعدنم. کتابخونه شهر کوچیک من،کنار پارکه.🏡 منم همیشه اول توی پارک قدم می زنم بعد می رم کتابخونه. دو طرف مسیر حرکت، درخت کاج🌲کاشته ان. پارک دار، همیشه همین موقع ها میاد و چمن ها🌿🌱 و درخت ها رو آب می ده. بوی نم خاک و چمن خیس با هم مخلوط شده. حس می کنم تمیزی و سردی هوا دماغم رو اذیت می کنه. می شینم روی نیمکت رو به روی چشمه (اره پارکمون خیلی فانتزیه🤣🤪) چند صحفه از کتاب📕 چغک رو مرور می کنم. حس خوبم چند برابر می شه.
نور خورشید🌞 که پر زور می شه، راه میفتم سمت کتابخونه. در رو که باز می کنم، باد کولر می خوره تو صورتم. کتابدار پشت میزه. تا منو می بینه، انگار که سال ها منتظرم باشه، بلند می شه و با ذوق می گه:
-اعع اومدی🤩
-سلام🙂🤨
-سلام. تازه یه خانمی اومد این سه تا کتاب رو اهدا کرد به کتابخونه. گفت مخصوص نوجوان و جوانه. خیلی تاکید کرد حتما بدم به یه جوان یا نوجوانی تا بخونه. تازه ازم قول گرفت.😅 به نظرم قشنگن. بیا این بار این ها رو ببر.
کتاب ها رو از دستش گرفتم.
“از کدام سو”
“هوای من”
“سومن سه”
ناشر: “عهد مانا”

قسمت۸:

تو غوغای نوجوانیم دقیقا نیاز داشتم همچین چیزی بخونم که حالم رو خوب کنه.🥰 واااووو… اصلا یه چیزی نمی دونم چه طوری بگم.😋😋 یه اکیپ خفن باحال که هر کاری رو تو بگی کردن. خفن!!! سردسته شون جواد.👦🏻 کتاب اولش “از کدام سو” از جواد می گه. جواد هم خفنیتش ظاهریه، ولی من که می خوندم دلم نمی خواست شبیهش بشم. این بار هم داستان بهانه بود تا من دو کلمه حرف حساب بخونم👂
ادامه‌ش درباره آرشام توی کتاب “هوای من”ه. کتاب سومش هم “سو من سه” از وحیده. وحید مثل من گول ظاهر خفن رو خورده و این حالش رو بد کرده بود.
قلمش یه جوری نبود که خسته بشم. اصلا کیف می کردم. با همه خوندن هام متفاوت تر بود.❤️❤️😊
کم کم یه چیزهایی رو فهمیدم. چیزهایی که انگار می خواست من رو خاص تر کنه، خیییلی خاص.😌🕶
آدم وقتی خاص می شه که هدفش خاص باشه.😎هدف که تغییر کنه، روش هم تغییر می کنه، و این جوریه که یه سری از آدم ها خاصن.😉
مثل…
اصلا، هدف چی باشه خوبه؟؟؟🤔

قسمت۹:

دور چیز هایی که حالم رو خراب می کردند خط کشیدم. متوجه بودم که تا وقتی همه چی ببینم👀 همه چی بگم 🗣 همه چی بخونم📖 حالم خرابه… کتاب هایی رو که می خوندم، دیگه تو نگاه اول باور نمی کردم. یکم فکر می کردم باور کردنش بعد با حالم چه می کنه؟
بی معنی ترین حس جهان رو وقتی تجربه می کردم، که بی معنی ترین چیز ها رو باور کرده بودم. تشکیلات روح خدشه دار می شه اگه هر چی رو که بندازن جلوش به‌ش فکر کنه.🧠 حس می کردم درهای مغزم باز شدن، سلول های یخ زده‌م گرم شدن. هدفم تغییر کرده.
هدف اگه بی نهایت باشه، بی نهایت لذت رو تجربه خواهی کرد…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۲:۲۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۰ ب.ظ

خاطره آن داروی شفابخش

 

خاطره آن داروی شفابخش و عجیب از شیخ رجبعلی خیاط برای درمان افسردگی


چند وقتی بود که بابا حال و روزِ خوبی نداشت…

از بعد آن تصادف، دیگر خبری از آن بابای پرشور و پرهیجان نبود…

پیش چند دکتر روان‌ شناس و روان‌ پزشک رفتیم، فایده نداشت.

همه شان گفتند خودش باید بتواند که با این اتفاقات کم‌ کم کنار بیاید.

و فقط گذشتِ زمان است که می تواند حالشان را بهتر کند.

در همین روزها یکی از دوستان کتاب خوانم را دیدم. به من چند کتاب خیلی خوب امانت داد که بخوانم.

کتاب شیخ رجبعلی خیاط را که خواندم خیلی به دلم نشست و به ذهنم رسید که بابایم هم قبلا این سبک کتاب ها را خیلی دوست داشت.

کتاب را به بابا دادم و با آب و تاب از آن تعریف کردم،

گفتم: « باباجون، اگه دوست داشتید این کتاب شیخ رجبعلی خیاط رو بخونید. ماجرای زندگی‌ قشنگی داشته و … »


کتاب را گرفتند و مثل لواشک که آرام آرام آن را می مکند، هر روز کمی از آن را می خواندند کتاب را جای خاصی توی اتاق گذاشته بودند و سفارش می کردند: « کسی اجازه ندارد به آن دست بزند. »


برای من که خییلی جالب بود و حتی کمی باور نکردنی روز به روز حالِ بابا بهتر شد و در زمان خیلی کمی شدند همان بابای همیشگی و مهربان😇

و برای من خیلی عجیب و جالب بود که داروی شفابخش پدرم چیزی نبود جز “مطالعه یک کتابِ خوب”

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۹ ، ۲۱:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

چند خاطره جذاب از کتاب سه دقیقه در قیامت

 

چند خاطره جذاب از کتاب سه دقیقه در قیامت

 

سه دقیقه در قیامت

خاطره۱:

دوباره زنگ زدم و برای بار چندم پرسیدم آقا پس چی شد؟
مگر قول نداده بودی یکی دو روزه ارسال می شه?


جواب داد:


بابا من چند روز پیش بود که دو هزار جلد از همین کتاب را به شما دادم.


مگر شما این کتاب را لای نون می‌ گذارید و می دهید مردم می‌خورند که اینقدر زود تمام می‌ شود؟


منم کم نیاوردم و گفتم:


نه بابا!


ما کتاب ها را فوت می کنیم و بر باد می دهیم😂وبه هوا می‌ فرستیم.


بابا حالا مردم به یک کتاب علاقه پیدا کرده اند و برای خرید آن مراجعه می‌ کنند.


شما هم با این حرف هایت ما رو هی بپیچون !🙃


زود کتاب ها را ارسال کن که مردم منتظر هستن
آخه…
وقتی این کتاب رو خوندم خیلی خوشم اومد و هرکس می اومد کتاب بخره این رو بهش معرفی می کردم،
خلاصه یه عده هم خیلی خوششون اومد و کتاب رو به خیلی های دیگه دادند و معرفی کردند و معرفی و بعدشم معرفی و…

و بعدش خرید این کتاب خودش شد یه مشکل مهم من!

این کتابو بخرید و بخونید و بخورید و به دیگران بدید تا اونا هم بخرن و بخونن و بخورن!😉😍📕

********************

خاطره ۲:

یه روز یکی از دوستام گفت: می تونی کتاب📖 سه دقیقه تا قیامت رو مجانی برام تهیه کنی؟

یه دفعه یادم اومد که چند وقت پیش پدرشوهرم چند تا از این کتاب ها را خریده بود که نذری کتاب بدهد.
روی مبل دیده بودمشون 📚 و گویا هفته ای یه دونه اش را هدیه می دادند چون دو ماه بود می دیدمشون فقط هربار یه دونه کم می شد،

فردای آن روز که 👨‍👩‍👧 دعوت شدیم به خونشون، یکی ازکتاب ها 📚 رو برداشتم و از پدرشوهرم پرسیدم :
بابا می تونم یکی از این کتاب ها📚 رو ببرم برای دوستم؟


بابا گفتند: بله،😍خیلی هم عالی!

هر تعدادی دوست داری می تونی ببری،
پدر شوهرم درجمع خانواده خیلی از کتاب📒 تعریف کردند و
خطاب به جمع گفتند📣: اصلا به هر کی می خواستید هدیه یا نذری بدید 🎁،


به من بگید براتون بخرم باهزینه ی خودم💳.
خود من با ۲۰٪ تخفیف خریدمشون✌️.

هرکی اونجا بود یه چیزی گفت،

برادرشوهرم گفت: من برای همکارام می خوام☺️ ،
همسرم گفت: اگه تخفیف بیشتری میدند، می شه برای منم بخرید؟


خوب! کتاب که رایگان دستم میاد😆، منم به قیمت اصلی می فروشم😅 😇،
خیلی هم سود می کنم .


من:😳
خانواده:😂

درهمون حین از ذهنم گذشت🤔
حالا که مجانیه! خوب منم یه دونه بردارم برای خودم🤗
یه دونه ببرم برای خانواده👩‍👩‍👦‍👦خودم،
یه دونه برای …
یه دونه برای…
خلاصه…
تا اومدم به خودم بیام
وسرم رو برگردونم
دیدم
کتاب ها تموم شده .😬😱😱😬

خوب شد حالا اونی که قولش رو داده بودم، اول ازهمه برداشته بودم😃
وگرنه همین هم به من نمی رسید😉.

بیشتر ببینیم…
کلیپی خاص از کتاب سه دقیقه در قیامت

بیشتر بدانیم…
تاب سه دقیقه در قیامت : گشت و گذاری در عالم معنی… کتاب را برداری زمین نمی گذاری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

یک خاطره جذاب از داربستی که بی حواس بود!

 

یک خاطره جذاب از داربستی که بی حواس بود!

 

یک خاطره جذاب از داربستی که بی حواس بود!

به توصیه ی دوستانم کتاب یادت باشد رو شروع کردم به خوندن
از اونجایی که وقتی کتابی برام جذاب باشه انگار به دستام می چسبه و تا تمومش نکنم خاصیت چسبندگی خودش رو از دست نمی ده.
این کتاب هم از اون دسته کتاب های به شدت چسبناک بود برام
و هرجا می رفتم با خودم می بردم و می خوندمش
حتی توی خیابان…

همین طور که توی پیاده رو داشتم خیلی شیک قدم می زدم
و مانند فرهیختگان کتاب یادت باشد رو می خوندم و به خودم افتخار می کردم که من چقدر با فرهنگ و باکلاس هستم که حتی در خیابان هم کتاب را رها نمی کنم و به بقیه که کتاب نمی خواندن نگاه عاقل اندر سفیه می انداختم
که به یک باره…!
یک داربست از خدا بی خبر و بی حواس به من نزدیک شد و با سر محکم با داربست برخورد کردم
از شدت درد چشمانم را بسته بودم
وقتی باز کردم فقط نگاه کردم ببینم کسی من را دیده یا نه؟
که دیدم از قضا و قدر زمانه یک مادر و دختر درست از رو به رو دارند می آیند و تمام واقعه را دیده بودند
و از بس جلوی خنده شان را گرفته بودن که نخندند صورتشان داشت کبود می شد

من هم برای نجات جان آن دو بانوی بزگوار فکری کردم :
به آنها نگاه کردم و خودم زدم زیر خنده
آنها هم که دیدن من عجب آدم با جنبه ای هستم
از خدا خواسته شروع کردن به خندیدن به بنده
این بود ماجرای کتاب خواندن من

یادم باشد

اگر فکر می کنید که درس عبرتی برای من شد و از آن روز به بعد دیگه در پیاده رو کتاب نخوانم سخت در اشتباه هستید

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره کتابخوانی

 

 کتاب فریاد در تاکستان

 

گاهی در نزدیکی ات کسی هست که خبر داری،
اما کارها و شیطنت او گاهی فراموشت می شود…

یک روز کتاب “فریاد در تاکستان” را از یکی از دوستان قرض گرفته بودم که بخوانم….
صبح روز بعد که به سراغش رفتم دیدم ای داد بیداد…
جا تر است اما بچه کو؟؟؟؟


این ور را بگرد
آن ور را بگرد
کیف را بیرون بریز
تخت را زیر و رو کن
کتابخانه را بگرد
بچه هارا دعوا کن که چرا گمش کردید؟


نبود که نبود…
خیلی بهم ریختم…
کتاب امانت بود.
ظهر شد و همسرجان برگشتند!
بعد از استراحت شون با ناراحتی پرسیدم شما فلان کتاب رو ندیدین؟


امانت بوده گمش کردم…
همسر جان فرمودند:
عه؟
دنبالش گشتی؟

خب شاید همون  که خوراکی های خوشمزه پنهان شده توی خونه را پیدا می کنه و یهو می بینی داره می خوره، کتاب رو هم پیدا کرده و رفته بخوره…


راستش یادم رفت بهت بگم:
بردمش با خودم سر کار!
تا نخونمش برش نمی گردونم.
چقد کتاب باحالیه!

هرچند با یادآوری خاطره ، یاد حرص خوردن و نگرانی آن روزم می افتم، اما همین ها نمک زندگی ست دیگر…
 

بیشتر… آشنایی بیشتر با کتاب زیبای فریاد در تاکستان

بیشتر… این کلیپ ها خیییلی خاص و عالی هستند، حتما سری بزنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره من و رفیقم در سفر

 

خاطره من و رفیقم در سفر : کتاب سایه ملخ

 

خاطره من و رفیقم در سفر

سفر خیلی هیجان انگیز است.
مخصوصا اگر با خودت یک رفیق ببری!
من یک رفیق دارم که هرکجا بروم از خود جدایش نمی کنم!
اسمش کتاب است!


امتحانش کنید رفیق همراه و خوبی ست!
مثلا دارد صحبت می کند اما تو خوابت گرفته و دیگر به حرف هایش گوش نمی دهی و می روی!


اما جنبه اش عجیب بالاست.
دفعه ی بعدی که پیشش بیایی از ادامه ی ماجرا برایت تعریف می کند.
اهل سوسول بازی و قهر و قهرکشی هم نیست.


خلاصه ما که عجیب با این رفیق شفیق حال می کنیم.
یک بار که در راه سفر بودیم با کتاب (سایه ی ملخ) مشغول بودم و نگاه از آن برنمی داشتم.
به جاهایی از کتاب رسیدم که دیدم نه… دیگر نمی شود تنها خواند.


سطح آدرنالین آزاد شده بیشتر از آن بود که بتوانم ساکت بنشینم و اطلاعات کتاب را با خانواده به اشتراک نگذارم.
شروع کردم باهیجان به تعریف کردن و عجیب آنجا بود که خانواده هم سفت و سخت میخ حرف هایم بودند!


تا آنجا که خوانده بودم را تعریف کردم…
انتظار داشتم همه از کتاب تعریف کنند اما اعضای خانواده بروبر نگاهم کردند.
بالاخره خواهرم گفت خب بقیه اش چی شد؟
چرا نصفه نیمه تعریف می کنی که آدم تو خماری بمونه؟
تازه فهمیدم دلیل سکوت خماری بوده!


خندیدم و گفتم وقتی بقیه اش را خواندم، تعریف می کنم!
تا رسیدن به مقصد سایه ی ملخ ها به پایان رسید. من خواندم و خانواده تعریفش را شنیدند…
خانواده ام خیلی با رفیقم خو گرفته اند

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خاطره گریز از امتحان

 

خاطره گریز از امتحان

 

خاطره گریز از امتحان

شنبه امتحان دارم

اما از وقتی که کتاب (حکایت زمستان) تمام شده است احساس می کنم یک چیز در زندگی ام کم است .

کتاب، کتاب می خواهم، به دادم برسید. کــــتـــــــاب…

تا اینکه بالاخره در انباری اتفاقی یک کتاب پیدا کردم، کتاب نرگــــ♡ــــس

فردا امتحان دارم اما مگر می شود این کتاب زیبا را رها کرد .

چند دقیقه ای درس می خوانم و چند ده دقیقه کتاب نرگس را .

آخرش هم از مادرم سوال کردم اگر امتحانم را خراب کنم چه می شود ؟؟؟

مادرم هم از همه جا بی خبر گفت : نه عزیزم، تو تلاشت را کردی !!! من هم خوشحال شدم و یک سره کتاب خواندم .

ظهر کتاب اجتماعی ام را دادم به مادرم تا از من سوال بپرسد و محکی بزنم خودم را!! اما اگر شما چیز مهمی از من شنیدید مادرم هم شنید. جواب ها همه در هم برهم و ناقص بودند.

مادر با حوصله برایم هر سوال را توضیح داد و مجبور شدم بروم مثل بچه ی آدم درسم را کامل بخوانم .

این خاطره شدن امتحان، بد هم نبود و اگر آن کتاب را تمام نمی کردم تا صبح من به جای کتاب تمام می شدم ッッ

بیشتر بخوانیم… خاطره دزد خانگی

بیشتر ببینیم… کلیپ های نمکتاب را دنبال کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۶:۰۰ ب.ظ

کتاب چاقالوی من: کتاب تاریخ مستطاب آمریکا

 

کتاب چاقالوی من: کتاب تاریخ مستطاب آمریکا

 

خاطراتی از : کتاب تاریخ مستطاب آمریکا


قرار بود بریم مسافرت،
علاوه بر وسایل شادی و نشاط و لباس و جیلینگ و پیلینگ هام، دو تا کتاب تو ساکم گذاشتم که این چند روز تو وقت های تنهایی ام بخونم.


یک کتاب باریک به اضافه یک کتاب که فقط بخاطر تبلیغات بسیار زیاد اطرافیان سراغش رفتم
و چون خیلی تبلیغات اثر نگذاشته بود کلا با اخم نگاهش می کردم و نیت کرده بودم یه کمی ازش بخونم که وقتی صاحبش گفت خوندی: بگم: آره یه مقدارش رو خوندم.


آخه قطور بود و جلد غیرجذاب و بسییییار جدی داشت و یه اسم عجیب و قلمبه سلمبه: تاریخ مستطاب آمریکا.


عصر بود، همه یا خواب بودن یا در حال غلتیدن برای خواباندن خودشون.
منم با خوشحالی رفتم سرم رو گذاشتم رو بالش و کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن کتاب روان شناسی باریک کوچکم … یکم که خوندم دیدم خوابم گرفت از بس هرچی بلد بودم توضیح داده بود…

با کتاب خداحافظی کردم و گذاشتمش کنار و تا حالا هم هنوز نخوندمش.

به ناچار رفتم سراغ کتاب قطور با اینکه ازش ترسی پنهان داشتم.
هرچی بیشتر می خوندم چشمام گشادتر می شد،
کم کم بلند شدم و نشستم، چند صفحه یک بار کاریکاتور داشت، کلی با ذوق می دیدمشون و می رفتم سراغ صفحات بعد…


چقدر اون روز دوس داشتم همه را پیش پیش کنم که از خواب بیدار نشن و بتونم کتابم رو بخونم…
یک کتاب بسیار خوب و فوق العاده با متنی طنز و خوشمزه.

بیشتر…
کاریکاتورهایی از کتاب تاریخ مستطاب آمریکا

بیشتر…
مطالعه خاطره جالب دیگری از همین کتاب

بیشتر…
خلاصه ای از کتاب تاریخ مستطاب آمریکا و دردسرهای نوشتن آن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۳ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان

خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان

خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان

 

مادربزرگ ها هم عالمی دارند برای خودشان.

دستت را می گیرند و می گذارند وسط قصه هایشان.

عینک مادر بزرگ را برمی دارم!ها می کنم! با گوشه لباسم شفاف شفاف می شود.

گونه ی آویزان و سرخش را می بوسم و عینک را قاب چشمانش می کنم.

ـ مادر جون.

ـ جان دلم.

ـ این همه سال شما قصه ها رو به ما رسوندی حالا من می خوام قصه برسونم به شما.

می خندد از همان خنده های دوست داشتنی که صدایش را فقط خودش می شنود.

ـ راستش خیلی فکر کردم، دیدم شما چشماتون ضعیفه باید کتابی بخونین که خطش درشت باشه، پر رنگ هم باشه.

تمام تشکرش را در نگاهش می ریزد و نگاهم می کند.

پیشانی ام  را می بوسد. کتاب را می گیرد. با جدیت مشغول می شود.

جدیت مادر بزرگ یعنی؛ تمرکز، کمی اخم و لبخندی که صورتش را نقاشی می کند.

به بقیه فامیل هم کتاب می دهم. یکی عاشقانه، یکی تخیلی، یکی کم حجم، آن یکی…

برای هر کس کتاب باب میلش سرو می شود.

همه می گیرند بجز دختر عمو نازنین که می گوید فرصت نمی کند، سه تا بچه دارد ومشغول کار است.این بار نمی دانم چرا؛ ولی اصرار نمی کنم.

همه از روزیشان خوشحال اند و راضی.

جمع خداحافظی می کند تا دورهمی یک ماه دیگر.

یک هفته نگذشته که مجلس برپا می شود.

این بار آن ها پیش قدم می شوند کتابها را تحویل می دهند و می گویند تمام شد.

مسلح رفته ام! مثل همیشه!

دوره ی بعد…

پلاستیک کتابها را روی زمین می گذارم درجا چند کتاب سمتم می آید.

ـ این هارا خواندیم. بفرمایید.

زن عمو می نشیند و مشغول خواندن «قدیس» می شود.

بقیه، حرف از کار عید و دغدغه هایشان می زنند.

برایم جالب است؛ دختر عمویم با سه بچه مشغول خواندن کتاب«سرود سرخ انار» مادرش می شود. به این می گویند تبلیغ غیر مستقیم. اشتیاق دیگران او را زرنگ کرد.

قلبم از ته ته دلش لبخند می زند دور همی تمام می شود.

شب با فکر چه کتابی را به چه کسی بدهم خوابم می برد.

خاطره ای از ن.ص از قم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...
شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

خاطره :از کارایی های فیزیک

خاطره :از کارایی های فیزیک

خاطره :از کارایی های فیزیک

 

از همان نوجوانی هایم، روابط اجتماعی خوبی داشتم اما ارتباط با بعضی ها برایم سخت بود. این یکی هم از همان ها بود! جلو رفتم کتاب را دستش دادم و لبخند زدم و برگشتم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدایم کرد. برگشتم به سمتش. گفت: نمی تونم بخونم. خیلی پیامک برام میاد.
یاد شاگردانم افتادم. گفتم من خودم معلم فیزیکم، برای بچه های کلاسم از این کتاب ها بردم. خیلی خوششون اومد. حیفه نخونی!
با تعجب بسیار نگاهم کرد: به شما نمی خوره معلم باشید اونم فیزیک.
خندیدم و از درسش پرسیدم. الحمدلله رابطه برقرار شد و کتاب را با اشتیاق قبول کرد و برد تا بخواند.
فیزیک هم کارایی های جالبی داشت و نمی دانستیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
نمکتاب ...