نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۸ دی ۰۰، ۱۳:۰۴ - حمدان مقدم
    احسنت
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۰ ب.ظ

خاطره نوجوان بی قرار

 

خاطره نوجوان بی قرار نگاهت را به کتابخوانی عوض می کند…

قسمت ۱: 

بوی کاغذ کاهی را دوست داشتم. اصلا کتابخانه که می رفتم، کتاب ها را بر اساس بویشان انتخاب می کردم. اولین کتابی که خواندم، باغبان شب بود (ژانر ترسناک). بازش که می کردم، انگار که خودم راوی اش می شدم‌. هر کتابی که می خواندم، خودم را کتاب خوان حرفه ای حساب می کردم. صبح تا شب در رمان ها بودم و می خواندم. سرگرمی خوبی بود.
اما… دیگر خسته شدم. از اسم ها، صحنه ها، شخصیت ها، حتی آن نوجوان هایی که توی رمان خیلی خفن بودند و می خواستم شبیه شان بشوم برایم تکراری شدند، همه شان.
من آن موقع فقط سرگرمی نمی خواستم. بعد از هر کتابی که تمام می کردم، دلم می خواست اتفاقی بیفتد؛ چیز بزرگی کشف کنم، به سِر به درد بخوری پی ببرم، یا… نمی دانم، بالاخره یک چراغی توی مغزم روشن شود، چراغی که راهم را اسفالت کند تا من با خیال راحت پایم را بگذارم روی پدال گاز و راحت تر خوشبختی را حس کنم.
اصلا نمی دانستم خوشبختی یعنی چه و به دنبالش بودم. دیگر از بچه هایی که شبیه شان شدن آرزویم شده بود هم خسته بودم. حس می کردم نه در شبیه آنها شدن موفقم و نه در خودم بودن!
کتاب ها را دیگر نصفه می خواندم. گاهی فقط از کتابخانه امانت می گرفتم و لای شان را هم باز نمی کردم.
کتاب خواندن لذت داشت، خیلی هم لذت داشت.
با هر کتابی که می خواندم، تشنه تر می شدم. اما…
هر کتابی که می خواندم، آنی نبود که سیرم کند…

قسمت ۲:

موجودی کتاب های خوانده نشده توی کتابخونه ها رو به پایان بود.📚 البته کتاب های نشر پرتقال.🍊بیشترشون رو خونده بودم. بقیه رو هم نصفه خوندم.📖 می خواستم برم تو نخ کتاب های تاریخ.
تو مسیر کتابخونه بودم. یاد اون صبح هایی افتادم که ساعت ۷ ،۷:۳۰ می رفتم کتابخونه. چون صبح بود و هوا پرتقالی!😍 مغازه دارها جلوی مغازه شونو آب و جارو می کردند و… خلاصه شروع روز بود. مغزم واسه خالی موندن تمرکز بیشتری داشت.🧠
بعضی رمان هایی که می خوندم، مغزم رو اسیر ماجراهای خودش می کرد و همش به رمان فکر می کردم. اما اصلا اون کاری که مغزم انجام می داد، فکر کردن نبود؛ مرور صفحات کتاب بود و گاهی تصور خودم به جای نقش اصلی رمان! یه جور خیال…!
بگذریم.
توی قفسه کتاب های تاریخ یه گشتی زدم. اما چون دیدم اسم ها سنگینه، خودم راهم رو کج کردم سمت رمان های تاریخی، قبل این که مغزم هنگ کنه.😁😂 یکمی گشتم. بعد از کتابدار پرسیدم:
-رمان تاریخی دارید که سنگین هم نباشه؟🧐
-آره. اتفاقا خودم این رو تازه تموم کردم😉
“آن مرد با باران می آید”
-درباره چیه؟
-زمان شاه .
با خودم فکر کردم که دیگه عمرا حوصله خوندنش رو داشته باشم.😒 ولی تو رودربایستی کتابدار که فکر می کرد بچه خیلی کتابخونی ام🤓🤣 کتاب رو برداشتم. خونه مون که رسیدم، مثل هر بار دلم به کتاب خوندن نمی رفت.🙁 بعد کلی دودلی شروع کردم به خوندن…

ادامه دارد…

قسمت ۳:

برعکس تصورم کتاب باحالی بود.😍 از یه پسر می گفت که خیلی سر به زیر بود. سر به زیر به اون معنی نه! اون قدر سرش تو کتاب و درس هاش بود که نمی تونست سرش رو بالا بگیره تا چیزی غیر درس و مدرسه ببینه. بر عکس اون، دوستش و داداشش همیشه در صحنه بودن (البته صحنه های خیلی مهم). اون ها کارهای دل و جرات دار می کردن.🤩 کم کم سرش بالا اومد (ناخودآگاه😂). دید…👀 دلش خواست… یعنی عقلش🧠 قبول کرد.

تا به خودش اومد، دید از وسط کتاب ها افتاده وسط ماجراهای باحال و خفن.🤪😋 تازه یه مورد فرار از زندان هم داشتن!😃🕶 (از فرار از زندان هالیوود خفن ترترترتران😝😂)
همون روز ساعت ۶ و نیم، ۷ بود که کتاب رو تموم کردم.📖📚 یه شور و شوق باحال داشتم. حس زیبا و متفاوت.😍❤️ انگار یه شمع تو مغزم روشن شده بود.😀🤩☺️ داستان کتاب بهانه بود. این بار مغزم عملی انجام می داد به اسم…
“فکر کردن”!🧠

قسمت ۴:

رفتم کتابخونه. هیچ کس نبود. کتابدار هم اون موقع پشت میز نبود. اگه می رفتم لای قفسه های کتاب، تاریک تر می شد. ولی رفتم. نمی دونم چرا به فکرم نرسید لامپ ها رو روشن کنم!
کتاب “آن مرد با باران می آید” توی دستم بود. می خواستم از نویسنده‌ش چند تا کتاب پیدا کنم. اما گشتم، نبود…
بی خیال شدم. رفتم قسمت کتاب های نوجوان. خیلی هاش رو خونده بودم. کتاب “چغک” چند وقتی وسوسه‌م می کرد بخونمش. این بار برداشتمش. توی تبلیغات تلویزیون یه کتابی دیدم به اسم “روباهی به نام پکس”. اون رو هم برداشتم.
رفتم خونه مون، یه زیر انداز برداشتم و رفتم به سوی حیاط خلوتمون. جون می داد واسه کتاب خوندن. رو به روی درخت آلبالومون نشستم. اول کتاب “روباهی به نام پکس” رو شروع کردم. داستان یه پسر نوجوان بود که روباهش رو گم می کنه و به خاطر روباهش از خونه فرار می کنه. بعد که روباه رو پیدا می کنه، توی جنگل رهاش می کنه.😐 چون به حقوق حیوانات پی می بره. هیچی دیگه همین! حس پوچی شدید داشتم!

قسمت۵:

“چغک”🕊 خیییلی باحال بود. هیجان🤩 التهاب👻مهم بودن.😎 یه اکیپ نوجوان، که شاید خیلی بلند پرواز بودن. تو دل هیجان… ترس! چیزی که من فهمیدم این بود، ترس داشت.👻 ولی این بچه ها ترس هاشون رو چال کردن. کارهای بزرگ می کردن. هیجان های تو دل شب😍😋
حالا می فهمیدم چرا حالم با بعضی رمان ها خوب نبود. شاید همه این طور باشن. وقتی درگیر و دنبال چیزهای کوچیک و مسخره باشیم، حالمون خراب می شه…

قسمت۶:

من از اون دسته آدم هام که زود شبیه می شم. شبیه… هر کی که ببینم، هر چی که بشنوم، هر چی که بخونم. تقصیر من نبود که. اونها بی ادبی رو خیلی خفن نشون می دادن‌. شاید هم تقصیر خودمه که خفنیت رو تو خنده های بلند و سر سفره با خانواده نبودن و با رمان اول پرحرفی و رمان بعدی گوشه گیری می دیدم.
الان می فهمم هر کسی هر چی که تو لحظه دلش خواست بگه، هر جا تو لحظه دلش خواست بره، دنبال هر کاری که تو لحظه دلش خواست بیفته، حالش خوش نیست.
حالم بد شده بود… از این که حال بقیه رو بد می کردم خراب بودم. شبیه آدم هایی می خواستم بشم که نمی دونستم ته ته حالشون چه طوره. ته ته حال آدم، شب ها موقع خواب مشخص می شه که فکر خراب، خواب رو بی معنی می کنه. اون موقع است که از شب می ترسی.
افکارم… افکار خودم…
اصلا خودم کی بودم؟؟؟
یه حرف هایی می زدم که دو دقیقه بعدش پشیمون بودم. ولی ۵ دقیقه بعدترش بی خیال حرف می شدم و همین ها بود که شب موریانه می شد تو مغزم.
یاد نقش اصلی “آن مرد با باران می آید” افتادم. حالش خوب بود… شب ها با ستاره ها حال می کرد. تو دل آشوب، می خندید، خنده از ته دل. من هم وقتی ازش می خوندم، انگار حالم خوب حس می کرد شادم از ته دل. چون از کسی می خوندم که ته ته حالش خوب بود.

قسمت۷:

ساعت ۹ صبح راه افتادم تو خیابون. همیشه مقصدم کتابخونه یا یه جای دنج برای کتاب خوندن بود.📚 حالا هم با همین هدف راه افتادم. دلم می خواست یکم از هوای صبح رو ذخیره کنم واسه بعدنم. کتابخونه شهر کوچیک من،کنار پارکه.🏡 منم همیشه اول توی پارک قدم می زنم بعد می رم کتابخونه. دو طرف مسیر حرکت، درخت کاج🌲کاشته ان. پارک دار، همیشه همین موقع ها میاد و چمن ها🌿🌱 و درخت ها رو آب می ده. بوی نم خاک و چمن خیس با هم مخلوط شده. حس می کنم تمیزی و سردی هوا دماغم رو اذیت می کنه. می شینم روی نیمکت رو به روی چشمه (اره پارکمون خیلی فانتزیه🤣🤪) چند صحفه از کتاب📕 چغک رو مرور می کنم. حس خوبم چند برابر می شه.
نور خورشید🌞 که پر زور می شه، راه میفتم سمت کتابخونه. در رو که باز می کنم، باد کولر می خوره تو صورتم. کتابدار پشت میزه. تا منو می بینه، انگار که سال ها منتظرم باشه، بلند می شه و با ذوق می گه:
-اعع اومدی🤩
-سلام🙂🤨
-سلام. تازه یه خانمی اومد این سه تا کتاب رو اهدا کرد به کتابخونه. گفت مخصوص نوجوان و جوانه. خیلی تاکید کرد حتما بدم به یه جوان یا نوجوانی تا بخونه. تازه ازم قول گرفت.😅 به نظرم قشنگن. بیا این بار این ها رو ببر.
کتاب ها رو از دستش گرفتم.
“از کدام سو”
“هوای من”
“سومن سه”
ناشر: “عهد مانا”

قسمت۸:

تو غوغای نوجوانیم دقیقا نیاز داشتم همچین چیزی بخونم که حالم رو خوب کنه.🥰 واااووو… اصلا یه چیزی نمی دونم چه طوری بگم.😋😋 یه اکیپ خفن باحال که هر کاری رو تو بگی کردن. خفن!!! سردسته شون جواد.👦🏻 کتاب اولش “از کدام سو” از جواد می گه. جواد هم خفنیتش ظاهریه، ولی من که می خوندم دلم نمی خواست شبیهش بشم. این بار هم داستان بهانه بود تا من دو کلمه حرف حساب بخونم👂
ادامه‌ش درباره آرشام توی کتاب “هوای من”ه. کتاب سومش هم “سو من سه” از وحیده. وحید مثل من گول ظاهر خفن رو خورده و این حالش رو بد کرده بود.
قلمش یه جوری نبود که خسته بشم. اصلا کیف می کردم. با همه خوندن هام متفاوت تر بود.❤️❤️😊
کم کم یه چیزهایی رو فهمیدم. چیزهایی که انگار می خواست من رو خاص تر کنه، خیییلی خاص.😌🕶
آدم وقتی خاص می شه که هدفش خاص باشه.😎هدف که تغییر کنه، روش هم تغییر می کنه، و این جوریه که یه سری از آدم ها خاصن.😉
مثل…
اصلا، هدف چی باشه خوبه؟؟؟🤔

قسمت۹:

دور چیز هایی که حالم رو خراب می کردند خط کشیدم. متوجه بودم که تا وقتی همه چی ببینم👀 همه چی بگم 🗣 همه چی بخونم📖 حالم خرابه… کتاب هایی رو که می خوندم، دیگه تو نگاه اول باور نمی کردم. یکم فکر می کردم باور کردنش بعد با حالم چه می کنه؟
بی معنی ترین حس جهان رو وقتی تجربه می کردم، که بی معنی ترین چیز ها رو باور کرده بودم. تشکیلات روح خدشه دار می شه اگه هر چی رو که بندازن جلوش به‌ش فکر کنه.🧠 حس می کردم درهای مغزم باز شدن، سلول های یخ زده‌م گرم شدن. هدفم تغییر کرده.
هدف اگه بی نهایت باشه، بی نهایت لذت رو تجربه خواهی کرد…

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۰/۰۹/۱۵
نمکتاب ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">