نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر شهید کاظمی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۹ تیر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

امانتی

 

کتاب امانتی: نیم‌نگاهی است به زندگی و اوج بندگی سردار شهید سیدمحسن موسوی

 

کتاب امانتی
نویسنده: سمانه قائد امینی، پریسا اباذری
نشر شهید کاظمی

بریده کتاب:

آیت الله شمس ابادای درباره سید محسن موقعی که کودک بوده به پدر ومادرش گفته: این سید محسن شما از محسنین است و از نخبگان زمان خواهد شد. او را گرامی بدارید و نیکو تربیت کنید، زیرا از همان جایی است که مانندشان کم پیدا می شود.  پیش بینی حاج اقا درست از آب درامد. سید محسن شد از محسنین.

بریده کتاب(۲):

همیشه نگاهش پایین بود. هیچ وقت خیره به چشمان پدر ومادر نگاه نمی کرد. دلیل کارش نه از خجالت بود و نه شرم از انجام کار داشت. در پاسخ به سوال های اطرافیان می گفت: نمی خواهم حرمت بین پدر و مادر و فرزند از بین بره.

بریده کتاب(۳):

نماز اول وقت را از واجبات خود می دانست. می گفت: اگر بخواهیم کاری بکنیم اما نمازمان اول وقت نباشد برکت از کار می رود و کار هم اصلاً پیش نمی رود. با این حال همه مدل رفیقی داشت، حتی بی نماز. عقیده اش این بود: انسان نباید رفقایش را به قشر خاصی محدود کند.  با همه مدارا می کرد تا جایی که دوستان بی نمازش هم مثل خود مسجدی واهل نماز اول وقت می شدند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مجید بربری

کتاب مجید بربری: عاشقانه ترین کتاب شهید مدافع حرم، حر زمانه ما… مجید قربانخانی.

 

کتاب مجید بربری
نویسنده: کبری خدابخش
انتشارات شهید کاظمی

بریده کتاب:

توی آن ظلمات شب، تنها نور چراغ های ماشین بود که غلظت تاریکی را گرفته بود. حاج سعید در ماشین را که بست و خواستند راه بیفتند، صدای مجید را شنید که پرده شب را می شکافت و پیش می آمد:
حاج سعید، حاج سعید، عموسعید! به مولا قسم خودت فردا می بینی این دردسر رو، هم خاکش می ‌کنن، هم پاکش می کنن!

بریده کتاب(۲):

از نجف که پیاده راه افتادند به سمت کربلا، مجید با قافله رفقا بود و نبود. شاعر راست گفته بود:
من در میان جمع و دلم جای دیگر است!
هشتاد کیلومتر راه بود و به عبارتی؛ هزار و چهارصد و پنجاه و خرده ای عمود. مجید توی این راه دور و دراز ، آرام بود و مثل آدم غریق، در افکار خودش دست و پا می زد. انگار روی دهانش مهر زده بودند و جز به ضرورت، حرف نمی زد؛ ساکت و خاموش و لب دوخته، عینهو صدف. گرچه بیرونش آرام و خاموش بود، ولی پیدا بود که درونش، طوفان و تلاطم است.

حال مجید تا آخرین عمود و تا خود منزل آخر همین بود، اما همین که پا به حرم کربلا گذاشت و چشمش به گنبد اباعبدالله و بین الحرمین افتاد، همان جا روی زمین فرو ریخت. انگار با قامت فرو افتاده و زانوی در بغل، خودش خیمه عزا شده بود.

بریده کتاب(۳):

راستی حاجی! با این دردسری که برا خودم درست کردم، چی کار کنم؟
عمو سعید یک آن جا خورد، پرسید:
چی داری می گی؟ دردسر چی؟ مجید به جای جواب، آستینش را بالا زد. روی دستش خال کوبی عجیبی بود. عمو سعید تا به حال ندیده بود. شنیده بود بین بچه ها، کسی هست که خال کوبی دارد، اما فکرش را هم نمی کرد آن آدم، مجید باحال و بامرام باشد. هیچی مجید جون، کاری نمی خواد بکنی!
نمی دونم چی کار کنم. آبروم رو برده. ناراحت نباش، خداوند توبه پذیره، خدا می بخشه. اگه نبخشیده بود که این جا نبودی، مدافع حرم نمی شدی. قدر جایی رو که هستی بدون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

راه و رسم دانشجویی

کتاب راه و رسم دانشجویی: داستان پردازی ساده از عالم دانشجویی

 

کتاب راه و رسم دانشجویی
نویسنده: محمدرضا نجفی, زهرا صادق نیا
انتشارات شهید کاظمی

بریده کتاب:

اولین دوستم در دانشگاه، احمد بود.
در اولین روز ثبت نام پدر و مادرش تمام کارهای ثبت نامش را انجام دادند و او را تا دم در کلاس همراهی کردند و روی صندلی نشاندند.
احمد از همان هفته اول فقط به فکر شاگرد اولی بود و هر روز صبح تا شب در سالن مطالعه درس می‌ خواند.
سر کلاس صدای اساتید را ضبط می کرد و بعد هم واو به و او پیاده می کرد، حتی در سلف هم هدفون در گوشش بود و درس ها را مرور می‌ کرد.

احمد عادت کرده بود تا سه فلاسک چای تمام نمی‌ کرد نمی توانست درس بخواند‌.
بعدها برای اینکه بتواند شب های امتحان بیشتر بیدار بماند، قرص ریتالین گیر آورده بود و مصرف می کرد، اما متاسفانه به آنها عادت کرد و نتوانست آنها را ترک کند.
سرانجام بعد از دو سال افراط در مطالعه و توجه نکردن به جنبه های دیگر زندگی اش، مبتلا به میگرن شدید شد و افسردگی گرفت…

بریده کتاب(۲):

همه خانم سعیدی را با ویژگی های متمایزش می شناختند.
پوشش او از روز اول تا آخرین روز تحصیل در دانشگاه تغییر نکرد، برخلاف اغلب دختران کلاس.
ویژگی دیگر هم آزاد اندیشی و منطق و دقت او بود‌. در یکی از کرسی های آزاد اندیشی که با موضوع حجاب برگزار شده بود، خیلی منطقی و دقیق از اعتقاداتش دفاع کرد.
او‌ می‌ گفت: «اگر زمانی را که برخی از دانشجویان دختر صرف آرایش کردن می‌ کنند، به آموختن مهارت های زندگی می‌ پرداختند، آمار طلاق در کشور ما بسیار پایین تر از الان می‌ شد.»
جالب ترین حرف او در مناظره، معادله ای بود که این طور مطرح کرد:
«با افزایش رقابت دختران بر سر به نمایش گذاشتن زیبایی های ظاهرشان در جامعه، تنوع طلبی در میان مردان افزایش می‌ یابد.»

او دخترانی را که خود را آرایش کرده بودند مورد خطاب قرار داد و گفت:
«اولاً مطمئن باشید اکثر مردان، زیبایی را تنها ملاک برای انتخاب همسر نمی ‌دانند؛ ثانیاً اگر مردی عقل از سرش پریده باشد و تنها ملاکش برای انتخاب همسر آینده خود، زیبایی باشد و با دیدن شما دل ببندد، بعید نیست پس از ازدواج با شما، دختر دیگری را که بیشتر خود را بزک کرده ببیند و قید همسرش را بزند.
پس طبق این معادله در هر صورت این دختران هستند که ضرر می ‌کنند.»

بریده کتاب(۳):

مصطفی را قبل از ورود به دانشگاه می ‌شناختم، مسئول کتابخانه مدرسه مان بود.
در دروان دانشجویی هم همیشه کیفش پر از کتاب بود.
به اخبار و رویدادهای شبکه های اجتماعی چندان اعتنا نمی‌ کرد و بیشتر با کتاب مانوس بود.
سطح آگاهی اش چنان بالا بود که دیگران هر سوالی داشتند از او می ‌پرسیدند.
هرگاه در دانشگاه مسابقه کتابخوانی برگزار می ‌شد، هرکس می ‌فهمید مصطفی هم جزو شرکت کنندگان است، دیگر روی هدیه نفر اول حساب باز نمی‌ کرد.
کارشناسی ارشدش را در یکی از بهترین دانشگاه های کشور گرفت و در ابتدای مقطع دکتری وارد یک پژوهشکده شد.

آنقدر با انگیزه بود که تابستان گذشته موفق شد قطعه ای را که سال های سال بود از کشورهای دیگر وارد می‌ کردیم اختراع کند و جایزه جوان خوارزمی را هم بگیرد.
یکبار از او پرسیدم:
«بنظرت برای افزایش پشتکار و اراده ام چه کنم؟»
مصطفی جواب داد:
«سحرخیز باش تا کامروا شوی! و گفت یکی از کارهایی که در زمینه افزایش اراده خیلی به من کمک کرد، بیدار ماندن در بین الطلوعین بود!
گفت آنقدر روی خودم کار کردم تا عادت کنم بعد از نماز جماعت صبح دیگر نخوابم و مطالعه کنم…»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ق.ظ

خط مقدم

کتاب خط مقدم: روایتی داستانی و مستند از تشکیل یگان موشکی ایران

 

کتاب خط مقدم
نویسنده: فائضه غفارحدادی
انتشارات شهید کاظمی

بریده کتاب:

همه به جز تیم آموزش ایرانی به سمت غذاخوری ها حرکت کردند. دیروز که سرهنگ دوم عملیات که مسئول هماهنگی جشن بود از حسن آقا پرسیده بود که شما هم سر ناهار مشروب میل دارید یا نه؟ حسن آقا طوری برخورد کرده بود که سرهنگ از سؤال خودش خجالت کشیده بود.

  • ما مسلمانیم. در اسلامی که ما می شناسیم و در قرآنی که ما می خوانیم، شراب خوردن حرامه. مگه شما مسلمان نیستید؟!
    سرهنگ به تته پته افتاده بود.
بریده کتاب(۲):

سیزده ثانیه طول می کشید تا فرایند پرتاب شروع شود.
دل توی دل هیچکس نبود. صدایی هم از کسی در نمی آمد. یعنی واقعاً تا چند ثانیه ی دیگر این موشک چند تنی از زمین کنده می شد و چند دقیقه ی بعد جایی در سیصد کیلومتری این نقطه فرود می آمد؟!

بریده کتاب(۳):

تقریبا هر روز هواپیماها می آمدند و بمب هایشان را خالی می کردند و برمی گشتند. طوری که اگر چند روز نمی آمدند، مردم نگران می شدند و می گفتند: «نکنه یه نقشه جدید برامون سوار کرده ن؟» بعضی حتی خوابیدن و بیرون رفتنشان را هم با ساعت بمباران تنظیم می کردند! یعنی مثلا صبر می کردند بمب های شبانه انداخته شود بعد سرشان را روی بالش بگذارند…

بریده کتاب(۴):

داخل شاهین واقعاً به همان زیبایی بود که حسن آقا شنیده بود. اتاق خواب مجلل و حمام و دستشویی های بزرگ و اعیانی و اتاق جلسات مجاز به سیستم هایی که می شد از آنجا در حال پرواز با همه ی نقاط دنیا تماس تلفنی برقرار کرد و خلاصه صندلی های آن چنانی و کف و دیوارها و همه چیز. در ساخت بعضی از قسمت های آن واقعاً از طلا استفاده شده بود. حسن آقا با حیرت و تعجب به همه جا نگاه کرد و در دلش شاه را لعنت کرد. چطور می توانسته چنین ریخت و پاشی بکند، درحالیکه اکثریت مردمش در فقر و کمبود امکانات دست و پا می زدند؟ آن هم برای یک آسایش موقتی در چند ساعت کوتاه سفر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

ماه در آینه

کتاب ماه در آینه
نویسنده: رضا مصطفوی
انتشارات شهید کاظمی

معرفی:

نامه رهبر انقلاب، چنان جوانان اروپا را به هم ریخت، که آمار فروش قرآن بالا رفت…
دشمنان ترسیدند و نامه در سایت‌های خارجی بایکوت شد..
چندین سال بعد، جوانان عرب شروع کردند به بولد کردن #آقا خامنه‌ای…
و توییتر پر شد از شور و عشق آن‌ها…
اگر بخشی از این کتاب‌ به دست ‌آن‌ها می ‌رسید، آن را جهانی می ‌کردند…
این کتاب، که خواندنش حسرت خیلی‌ هاست را از دست ندهید..

خلاصه:

از غرب تا شرق
از مسلمان تا مسیحی
همه و همه
اعتراف کرده‌اند به بزرگی‌ او
پاکی او
قدرت او…
این کتاب روایتی است از ماهی که دوست و دشمن، آینه ‌ای شدند و صادقانه از او گفته ‌اند.
ماه کشورمان را در این آینه بشناسید.

بریده کتاب:

در سال ۱۳۸۶ وقتی ایشان برای رهبری، انتخاب شدند عده‌ای به آیت ‌الله بهجت گفتند:
خامنه ‌ای جوان است برای رهبر شدن! آیت ‌الله بهجت فرمودند: همان یکبار که گفتند حضرت علی جوان است و ایشان را از خلافت منع کردند، برای هفت پشتمان کافی است…

بریده کتاب(۲):

آقای خامنه‌ ای تازه از سفر آمده بودند.
به خدمت امام رسیدند. همین که امام آقا را دیدند، فرمودند:
وقتی شنیدم هواپیمای شما در فرودگاه نشست، خیالم راحت شد. سپس فرمودند: هر موقعی که تو به سفر می ‌روی، من مضطرب هستم تا برگردی، خیلی سفر نرو!

بریده کتاب(۳):

اواخر جنگ بود که دشمن باز به هوس حمله به مرزهای ما افتاده بود و به یاری منافقین و کشورهای دیگر، دور تازه‌ای از حمله را آغاز کرده بود. در این هنگام آقای خامنه ای از حضرت امام اجازه گرفتند و با یک پیام تاریخی به ائمه جمعه سراسر کشور، همه آنان را به حضور در جبهه فراخواندند. همین حضور، وضعیت جبهه ها را تغییر داد. چون من خود شاهد بودم که آقا در جنوب قرارگاه و قرارگاه گردان به گردان را می ‌رفتند و با سرباز، بسیجی، پاسدار، ارتشی، فرمانده، غیر فرمانده می ‌نشستند و زانو به زانوی او صحبت می‌ کردند و در آنها روحیه نشاط و پایداری به وجود می ‌آوردند و دیدیم که در اثر همین دفاع‌ های مردانه رزمندگان اسلام صدام مجبور شد که بعد از هیاهو و گرد و خاک های زیادی آتش بس را بپذیرد و در رسیدن به اهدافش ناکام بماند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

کاش برگردی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

عارف ۱۲ ساله

کتاب عارف ۱۲ ساله
نویسنده: سیدحسین موسوی
انتشارات شهید کاظمی

 

بریده کتاب:

پرسیدم: مامان، کفش هات نیست؟
گفت: اگه حقیقت ماجرا را بگم، ناراحت نمی شی؟
گفتم: از دروغگویی ناراحت می شم.
گفت: کفش هام رو دادم به یکی از نمازگزاران نوجوان مسجد که کفش هاش توی مسجد گم شده بود.
توضیح داد که او را نمی شناخته؛ ولی راضی نشده بود که او با پای برهنه به منزل برگردد. این را که گفت، بغلش کردم و بوسیدمش.

بریده کتاب(۲):

درآمد پدرش خوب بود. چون رضا خیلی موتور دوست داشت، برای اینکه رضا را از تصمیمش منصرف کند، به او گفت: اگر جبهه نروی، برایت موتور می خرم؛ ولی این پیشنهاد افاقه نکرد. حتی حاضر شد برای رضا ماشین بخرد؛ ولی رضا گفت می خواهم بروم منطقه.
چند وقتی گذشت. علاقه رضا روزبه روز برای رفتن به جبهه بیشتر می شد. دیگر به همه ما ثابت شده بود که رضا در صدد رفتن است. یک روز به من گفت: می توانم جبهه بروم؛ ولی رضایت قلبی شما و پدرم برایم مهم است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

شکار شکارچی

کتاب شکار شکارچی (جلد اول)
نویسنده: صالح مرسی
انتشارات شهید کاظمی

 

بریده کتاب:

هیچ کس آن جا نبود. خبری از آدم و یا حتی جن هم نبود. هیچ چیزی جز صدای قدم های همان نگهبان به گوش نمی رسید. او هرچند لحظه نگاهی به سامیه می انداخت و با گرمی می گفت: «بفرمایید خانم!». بالاخره سامیه خودش را روبروی یک در عجیب دید. آن در از همان درهایی بود که آن ها را به خوبی می شناخت، اما احساسی او را وامیداشت تا یقین کند که آن یک در نیست. دات تلاش می کرد تا خودش را آرام کند. ترس یکبار دیگر به او هجوم آورده بود. اما برای چه می ترسید؟ آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است!

بریده کتاب(۲):

مشغول نوشتن تلگراف رمزیِ مفصلی بود. در آن تلگراف، داستان ملاقاتش با نبیل سالم را می نوشت که در ناپل اسم نبیل الجیزی را برای خودش انتخاب کرده بود. علی رغم اینکه بسیار خسته بود، امام مصمم بود تا تلگراف را در اولین وقت ممکن ارسال کند و اول صبح، عادل مکی آن را روی میزش ببیند!
دیگر نبرد شروع شده بود!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ب.ظ

سکوی پنهان

 

کتاب سکوی پنهان: معما گونه و پر امید

 سکّوی پنهان ، نویسنده: صالح مرسی ،  نشر: شهید کاظمی ، مترجم: سید مهدی نورانی

سکّو ، یک سکوی پرتاب است از وحشت به آرامش و حرکت.

سکو نترسیدن از تهدیدها و زدن به دل تاریکی و تسلط بر بدی­ ها و نابود کردن آن است.

سکّو کتابی است معما گونه و پر از امیدواری.

همیشه هستند کسانی که برای مهار و کنترل دیگران، خودشان را چنان پر هیمنه و پر هیبت نشان می­ دهند که هر کس در مقابلشان است ناگزیر شود سر تعظیم فرو بیاورد.

اما فقط باید در مقابل این افراد نترسید و تکیه بر داشته­ های عظیم فردی و گروهی کرد و با توکل پیش رفت و قطعا پیروزی در دسترس خواهد بود.

این کتاب، معمای وحشت اسرائیل را توسط چند جوان به سادگی حل می­ کند. اسرائیل می­ خواهد سکویی در صحرای سینا نصب کند و نفت مصر را برای خودش استخراج کند. جوانان مصری در یک تعقیب و گریز نفس گیر و پیچیده و پر هیجان با موساد این سکو را منهدم می­ کنند.

خواندن این داستان واقعی برای جوانان پر از هیجان و امیدواری است و ایمان به توانمندی­ ها را پررنگ تر می کند.

خلاصه:

کتاب درباره ی یک سکوی حفر چاه برای پیدا کردن نفت است که قرار بود اسرائیل توی مصر کار بندازه و نیروی اطلاعات مصر می خواست مکانش رو کشف کنه. پیچیدگی اطلاعاتی مصری ها قدرت ایمان حرکت آن ها را ثمری رساند و باعث می شود که بر موساد پیروز شوند و دکل را بین راه منفجر کنند بدون آن که نیروی آن ها از بین برود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مار و پله

کتاب مار و پله: روایت زندگی مدینه؛ ادمین کانال داعش در ایران

 

کتاب مار و پله
نویسنده: فائقه میرصمدی
انتشارات شهید کاظمی

معرفی:

داستان زندگی ادمین‌ کانال داعش در ایران، زنی که با دو بچه راهی افغانستان شده، مدتی آنجا زندگی کرده و بعد دست بچه هایش را گرفته و از سرزمین داعش فرار کرده و به ایران بازگشته.

بریده کتاب:

همیشه از بازی مار و پله متنفر بودم، از نیش خوردن و سقوط و برگشتن به نقطه اول بدم می آید.

از عصر روز اول درد سرهایم شروع می شود.

همیشه جرقه دعوا را عالیه می زند، سودابه از مسجد می آید و با کنایه حرف می زند.
فکر می کند من چیزی به بازجو گفتم که ۴۰ روز بازداشت بوده، رگبار حرف های سودابه اعصابم را خرد می کند.

به ده نفر قول دادم که صبور باشم، از قاضی و بازجو تا سیمین و مادرم و…

ولی مگر حرف های بی ربط سودابه می گذارد آدم زبانش را در دهانش نگه دارد!

همه توی هال نشسته ایم. ادریس سرش را روی پایم گذاشته و خوابیده. خدیجه هم لم داده و تیزی آرنجش توی پایم فرو می رود.

مرتبط با کتاب مار و پله

بیشتر بخوانیم…
رمانی زیبا و در عین حال پاسخی دندان شکن به داعش و… : پسران دوزخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...