نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۸ دی ۰۰، ۱۳:۰۴ - حمدان مقدم
    احسنت
چهارشنبه, ۱ دی ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

خانواده پویا

 

کتاب خانواده پویا : مجموعه پرسش و پاسخ هایی پیرامون مسائل خانواده

کتاب خانواده پویا ج۱۰
تدوین وانتشار :معاونت تربیتی _فرهنگی امام خمینی

بریده کتاب:

یکی از دغدغه های والدین در زمان حاضر، با توجه به هجمه‌ های گوناگون فرهنگی که از سوی فرهنگ های مختلف نسبت به فرهنگ و سنت‌ های الهی ما صورت می‌ گیرد، سلامت معنوی و روانی فرزندان شان است و این که چگونه آنان را از انواع آسیب‌ های دوران محفوظ دارند و بر اساس تعالیم نجات‌بخش اسلام عزیز تربیت کنند.
کتاب «خانواده پایدار» سعی در پاسخگویی به این دغدغه دارد.
خانواده پویا ج ۱۰ _ ص۹

بریده کتاب(۲):

من به خانم ها می گویم: شما قدر شوهرهایتان را بدانید و اگر شوهر چیزی گفت، بگویید: چشم و با این سخن دل شوهرتان را خوش کنید؛ تا با شادمانی برای شما زحمت بکشد. شما با یک چشم گفتن و با سخن های دل فریب و عاشقانه دل شوهرتان را به دست آوردید.
خانواده پویا ج۱۰_ص۳۷و۳۸

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

شاهنامه – قصه های شیرین ایرانی

شاهنامه – قصه های شیرین ایرانی: ۶۷ قصه کوتاه و برگزیده اصیل ایرانی

شاهنامه – قصه های شیرین ایرانی ۱۹
نویسنده: سعید بیابانکی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

کاووس شاه، نامه ای به رستم نوشت. در نامه چنین آمده بود:
«ای رستم، بدان که پهلوانی نامدار از ترکستان با سپاهی بزرگ به ایران حمله کرده و دژ سپید را تصرف کرده و راه را نیز بر مردم دژ بسته است. او پهلوانی شجاع است. هیچ کس در ایران نمی تواند با او بجنگد جز تو. پس وقتی این نامه را خواندی، با هیچ کس در این باره حرفی نزن و خیلی سریع نزد من بیا. بهتر است با سواران شجاع و باهوشت بیایی.»
شاه به گیو که مأمور رساندن نامه به رستم بود، گفت: «این نامه را به رستم بده و خیلی سریع برگرد. حتی شب را هم آن جا نمان.»
صفحه ۱۱۰

بریده کتاب(۲):

نزدیک مرز ایران، یک دژ بسیار بزرگ بود که به نام «دژ سفید» شهرت داشت. نگهبان دژ، پهلوانی شجاع بود به نام «هجیر». پهلوانی پیر هم در آن دژ بود که دختری داشت به نام «گردآفرید». سهراب وقتی نزدیک دژ رسید، از میان سپاه و در حالی که سوار اسب بود، نزدیک هجیر آمد و به او گفت: تو یک نفر می خواهی جلو سپاه مرا بگیری؟ بگو اسمت چیست؟
هجیر که خیلی شجاع بود، جواب داد: من یک نفر به تنهایی حریف تو و سپاهت هستم. به من می گویند هجیر. اکنون سرت را از تنت جدا می کنم و برای کاووس شاه می فرستم.

سهراب وقتی این حرف را از هجیر شنید، خندید و به سمت او حمله کرد. سهراب و هجیر با نیزه به جنگ هم رفتند. سهراب ، هجیر را به سرعت بغل کرد و بر زمین زد و روی سینه اش نشست تا سرش را جدا کند. هجیر که حسابی ترسیده بود، از سهراب خواست که به او رحم کند و او را نکشد. سهراب هم دلش به حال هجیر سوخت. دست و پای او را با طناب بست و او را اسیر کرد. ساکنان دژ وقتی شنیدند که هجیر به دست سهراب اسیر شده است، ناراحت شدند و گریه کردند.
صفحه ۱۰۴

بریده کتاب(۳):

رستم وقتی به کاووس شاه رسید، چند تن از پهلوانان به استقبال او رفتند و او را پیش شاه بردند. شاه از این که رستم دستور او را اطاعت نکرده و بعد از چهار روز رسیده بود، بسیار عصبانی بود و گفت: «رستم کیست که از دستور من سرپیچی کنید! اگر شمشیری دستم بود، همین حالا سرش را از تنش جدا می کردم.»
بعد به گیو گفت: «فوری رستم را ببر و به دارش بیاویز تا دیگر کسی جرأت نکند دستور شاه را اطاعت نکند.»

گیو از رستم ترسید و دستور شاه را اجرا نکرد. کاووس شاه که خیلی عصبانی بود، به توس دستور داد که هم رستم و هم گیو را فوری ببر و دار بزن. توس فوری رفت و دست رستم را گرفت تا او را از شاه دور کند. ناگهان رستم با عصبانیت گفت: «ای شاه، تو بهتر است بروی و سهراب را دار بزنی. بدان که همه جهان از رخش می ترسند. اگر من نباشم، پادشاهی تو هم نابود خواهد شد.»
صفحه ۱۱۲

بریده کتاب(۴):

سهراب که از کشته شدن دایی اش به دست سپاه ایران بسیار عصبانی و ناراحت بود، تصمیم گرفت به سپاه کاووس حمله کند. سوار اسب شد و در حالی که نیزه در دست داشت، به سمت چادر کاووس شاه حمله کرد و آن را از بالا به پایین انداخت. بسیاری از جنگجویان و پهلوانان ایران، با دیدن سهراب پا به فرار گذاشتند. هیچ کس جرأت نداشت با سهراب بجنگد. سهراب در حالی که فریاد می زد، به کاووس شاه گفت: تو که جرأت نداری با من بجنگی، برای چه اسمت را گذاشته ای کاووس شاه؟ من با همین نیزه، همه سپاه تو را از بین خواهم برد.
صفحه ۱۲۰

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

جزیره خرگوش ها

 

کتاب جزیره خرگوش ها: ماجرای سفر سه روباه به جزیره ای ناشناخته

کتاب جزیره خرگوش ها
نویسنده: سیدحسن حسینی
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

یک روز که قهوه ای حوصله اش سر رفته بود، تصمیم گرفت به مزارع هویج خرگوش ها سری بزند. به هر مزرعه که می رسید، با خرگوش ها سلام و احوالپرسی می کرد و می گذشت. در راه به مزرعه رئیس خرگوش ها رسید. رئیس با همسر و دخترها و کارگرهایش مشغول کار بودند. قهوه ای از دور سلام کرد. رئیس تا قهوه ای را دید، به طرفش آمد.

آن دو بعد از سلام و احوالپرسی، در کنار هم نشستند و به گفتگو مشغول شدند. هوا آفتابی بود و دریا آرامش خاصی داشت. رئیس به یکی از کارگرهایش دستور داد یک سبد هویج برای شان بیاورد و به قهوه ای تعارف کرد که از هویج های تازه بخورد. قهوه ای “چشم” گفت و باز به صحبت کردن ادامه داد. مدتی دیگر به گفتگو گذشت و باز رئیس، قهوه ای را به خوردن هویج دعوت کرد و گفت: «چرا نمی خوری؟ مطمئن باش نمک گیر نمی شوی.» و خندید.
قهوه ای نگاهی به هویج ها انداخت. نمی دانست چه کند. بالاخره یکی را برداشت و باز به صحبت کردن ادامه داد.
ص۳۹

بریده کتاب(۲):

قهوه ای طبق قراری که رئیس با او در روز ورودش به جزیره گذاشته بود، به جنگل رفت و لانه ای برای خودش ساخت. رئیس، به «گوش دراز» مأموریت داد شب و روز -بدون این که دیده شود- مراقب قهوه ای باشد و کوچکترین رفتار او را گزارش کند. گوش دراز، گوشش از بقیه خرگوش ها درازتر بود و صداهای خیلی ضعیف را به خوبی می شنید.

قهوه ای بعد از چند روز ماندن در جزیره، احساس کرد به شدت گرسنه شده و باید چیزی برای خوردن پیدا کند. او چند بار تصمیم گرفته بود به شکار موش یا ماهی برود، اما به خودش گفته بود نباید دست به چنین کار خطرناکی بزند؛ چون این کار باعث می شد خرگوش ها دستش را بخوانند و بفهمند گوشتخوار است. تنها راه سیر کردن شکم، خوردن میوه های جنگلی بود. قهوه ای از بس میوه خورده بود، حالش از هر چه میوه بود، به هم می خورد. دوست داشت گوشت را هم به سبد غذایی اش اضافه کند، اما جرأت نمی کرد. یک روز نقشه ای به ذهنش رسید…

تصمیم گرفت با بلوط و میوه های جنگلی، طعم های در لانه اش بسازد تا بتواند موش ها را به آنجا بکشاند و دور از چشم خرگوش ها شکارشان کند.
ص۳۱

بریده کتاب(۳):

همه جا صحبت از خوبی ها و مهربانی های قهوه ای بود. بچه خرگوش ها در بازی هایشان اسم او را برای خودشان انتخاب می کردند و جوان ها سعی می کردند مثل او راه بروند و حرف بزنند. همه خرگوش های جزیره، به خاطر رفتارهای خوب و کمک هایی که قهوه ای به آنها می کرد، به او احترام می گذاشتند و در بین شان به «جناب قهوه ای» معروف شده بود.

قهوه ای گاهی خرگوش ها را دور خودش جمع می کرد و برایشان از خاطرات زندگی خود و سرزمین شمالی حرف می زد. او چنان از سرزمین شمالی صحبت کرده بود که خرگوش ها برای رفتن به آنجا علاقه مند شده بودند و مرتبا از او می خواستند هر چه زودتر آنها را به سرزمین شمالی ببرد. او هم وعده می داد که اگر کمی صبر داشته باشند، همه را به نوبت آن جا خواهد برد.
ص۳۵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

حوض خون

 

کتاب حوض خون: روایت زنان اندیمشک از رخت شویی در دفاع مقدس

کتاب حوض خون 
نویسنده: فاطمه‌ سادات میرعالی
انتشارات راهیار

بریده کتاب:

عصر۲۲ بهمن۶۴. نشسته بودم توی کلاس. آقای کلانی آمد جلوی در. اکبر بلند شد رفت بیرون. همان جا حس کردم اتفاقی افتاده. دل توی دلم نبود. یک‌ ربعی گذشت تا برگشت. سرش پایین بود. رفت سمت کیفش. چشمم که افتاد به چشم هایش دلم لرزید. گفتم: چی شده اکبر؟
صدا از ته حلقش آمد بیرون: میگن احمد و محمود شهید شدن.
یک دفعه تمام بدنم یخ کرد. انگار سِر شده بودم، نمی دانستم چه کار کنم. نگاه ها روی من خیره بود. نمی ‌دانم از کجا قدرت پیدا کردم توانستم خودم را جمع و جور کنم. سرم را آوردم بالا و گفتم: الحمدالله. خون پسرهای من و تو توی اسلام ریخته شده.

بریده کتاب(۲):

اول مصاحبه‌ ها درد و زجرشان توی ذهنم پررنگ بود، اما انتهای مصاحبه وقتی متوجه می‌ شدم هنوز حاضر هستند پای انقلاب جان بدهند، وقتی تلاش می کردند راهی برای شستن لباس‌ های رزمندگان جبهه‌ مقاومت پیدا کننند و بعضی از آنها از من می پرسیدند: راهی سراغ نداری برویم سوریه لباس رزمنده‌ ها رو بشوریم؟ معادلات ذهنم درباره‌ این‌ که افرادی زجرکشیده هستند به هم می خورد. خانم های رختشویی با وجود همه‌ سختی ها و دردهایی که دیده‌اند و از نزدیک تکه های بدن شهدا را لمس کرده‌ اند، روح زینبی دارند و با بیان تمام تلخی‌ ها، از شستن لباس رزمنده‌ ها به زیبایی یاد می‌ کنند. اگر غیر از این بود، اکنون با وجود ناتوانی، باز پای ثابت فعالیت های انقلاب نبودند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آیین همسرداری در زندگی حضرت فاطمه(س)

آیین همسرداری در زندگی حضرت فاطمه(س): زندگی شیرینی با مطالعه و عمل به این کتاب

آیین همسرداری در زندگی حضرت فاطمه(س)
نویسنده: اسدالله محمدی نیا
انتشارات سبط اکبر

بریده کتاب:

از کلام الهی استفاده می شود، زن و مرد تا ازدواج نکنند آرامش روحی ندارند، اگر چه از جهات دیگر خود را سرگرم کنند. پس اگر بخواهیم از روابط نا مشروع جوانان بکاهیم و سکون و آرامش را حاکم کنیم و اضطراب و استرس روحی را برطرف سازیم، باید به ازدواج آنان بها دهیم و برای آسان تر شدن این پیوند مقدس از تجملات و تشریفات کم کنیم.
آیین همسر داری در زندگی حضرت زهرا، سلام الله علیهاصفحه ۲۱

بریده کتاب(۲):

اگر زن و مرد انصاف و عدالت را نسبت به یکدیگر رعایت کردند و از ظلم و تعدی به حقوق هم دوری نمودند، دیگر در خانواده اختلاف و نزاع و سردی و سخن از منیت ها و خودبینی ها نیست. در چنین فضایی بوی محبت فرزندان را معطّر کرده و جنود الهی و فرشتگان در چنین خانواده‌ای سرود بهشتی امید سر می‌دهند و در چنین کشوری رایحه فرهنگ علوی و فاطمی فضا را پر خواهد نمود.
آیین همسر داری در زندگی حضرت زهرا، سلام الله علیها صفحه ۲۵۶

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مثل خوشه های انگور

 

کتاب مثل خوشه های انگور: درس هایی اخلاقی از قرآن در قالب متونی کوتاه و زیبا

کتاب مثل خوشه های انگور
نویسنده: محمدرضا رنجبر
انتشارات شهر

بریده کتاب:

عقل مثل گل است عطر و بوی خوش دارد. وقتی هم عقل ها کنار هم قرار می گیرند، مثل یک دسته گل اند و بوی خوش دو چندان می شود. مشورت کنار هم نشستن عقل هاست. انسان به هر نقطه ای که رسیده باشد، به مشورت نیازمند است.

بریده کتاب(۲):

سراب با سر آب خیلی فرق می کند و این یعنی گاهی وقت ها نمودها با بودها خیلی متفاوت است. این است که قرآن می گوید: هیچ گاه ظاهر افراد برایت ملاک نباشد و همین طور آن چه بر زبانشان جاری است. بودن ها ملاک است نه گفتن ها.

بریده کتاب(۳):

وقتی مستقیم حرکت می کنید، سریع می رسید و ایمن، اما وقتی زیگزاگ می روید، نه تنها خود را به خطر می اندازید، که ممکن است اصلا به مقصد نرسید. قرآن می گوید: راه خدا مستقیم است. پس راستی پیشه کن که راستی تو را به هدف می رساند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۳۶ ب.ظ

عفاف سرچشمه زیبایی

 

کتاب عفاف سرچشمه زیبایی: بیان مصادیق روشن حجاب و آثار آن در خانواده و جامعه

 

کتاب عفاف سرچشمه زیبایی
نویسنده:  عبدالکریم پاک نیا
انتشارات نورالزهرا

بریده کتاب:

 صفحه ۱۳۱

احکام اسلام، فطری، طبیعی و برطرف کننده نیازهای ضروری انسان هاست. بر اساس قاعده لطف، خداوند متعال بهترین وظایف و تکالیف را برای بندگان خود واجب می کند.
حکم عفاف و حجاب برای ایجاد تمرکز نیروها، شکوفایی استعدادها، رشد خلاقیت و جهت دهی به غرایز سرکش، تشریع شده است….
عقل هم، هر عملی را که موجب ارزشمندی و اعتلای کرامت انسان می شود و او را از اتلاف وقت در امور سطحی و کم ارزش باز می دارد و نیروهای درونی او را برای رشد و تعالی متمرکز می کند، پذیرفته است.

بریده کتاب(۲):

صفحه ۱۲۰

…اساسا عفاف یکی از صفات نفسانی است که انواع شهوات را در وجود فرد کنترل و مهار می کند و مثل ترمز ماشین است که سرعت را تعدیل و کنترل کرده و به جایگاه قانونی اش بر می گرداند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۰۰ ، ۱۲:۳۶
نمکتاب ...
جمعه, ۱۹ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

قربانی اسلام

 
 

کتاب قربانی اسلام 
نویسنده: حسن قدوسی زاده
دفتر نشر معارف

بریده کتاب:

لیاقت رهبری را تنها فقیه سیاست‌مدار داراست
هنگامی که نام امام نزد آیت الله میلانی برده می‌شد، می‌فرمودند: سلام الله علیه. شخصی معترض بود، فرمودند:
ساکت باش فلانی! اینجا مسأله تقلید در بین نیست که گفته شود فلانی اعلم است یا من؟ بحث رهبری است و چنین نمی‌باشد که هر مجتهدی لیاقت رهبری داشته باشد، لیاقت رهبری را تنها فقیه سیاست‌مدار دارا است که عالم به زمان خویش باشد و در راه خدا از ملامت ملامتگران هراسی نداشته باشد و اکنون دارای این مشخصات کسی جز آیت الله خمینی نمی‌باشد.
ص۹

بریده کتاب(۲):

اثر نوار کاست
در مقاطع حساس و شرایطی که ملت نیاز به راهنمایی‌های امام و سخنان هشداردهنده ایشان پیدا میکرد، امام سخنرانی می‌کردند و سخنانشان بر نوار کاست ضبط می‌شد و در ایران دست به دست مردم می‌چرخید.
روزنامه گاردین در این مورد نوشته بود: یک نوار کاست سخنان آقای خمینی به اندازه یک پارتیزان در پیشبرد مبارزه نقش دارد.
ص۱۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

من عشق مخاطب خاص

من عشق مخاطب خاص
نویسنده: محمد داستانپور
انتشارات حدیث راه عشق

بریده کتاب:

بعضی از اندیشمندان بزرگ ما، مثل ابوعلی سینا و فارابی معتقدند که محبت مقدم بر عشق است. بعضی نیز عکس این نظریه را معتقدند؛ یعنی می گویند، اول عشق است و بعد محبت. از نظر من احتمال دارد که هر دو نظر درست باشد. محبت را دو عشق همراهی می کند: یکی عشق پیش از محبت و یکی عشق بعد از محبت. از لحاظ روان شناختی، احساسی که به طرف مقابل پیدا می کنیم، دو لایه دارد:

لایه نخست آن هیجان است و لایه دومش احساس. عشق پیش از محبت مربوط به لایه نخست است که “شیفتگی” نامیده می شود و عشق مربوط به لایه دوم که بعد از محبت شکل می گیرد، “عشق” نام دارد. واژه عشق “عفیف” نیز که گاهی به نوعی از رابطه گفته می شود، مصداق همین لایه دوم است، شبیه علاقه حضرت امام به همسرشان که این را می شود از نامه ای که در تبعید برای همسرشان نوشته اند، فهمید. این نامه پر از جمله های عاشقانه است.

 

بریده کتاب(۲):

شیفتگی های بیمارگونه پیش از محبت از طریق حواس ایجاد می شوند؛ مثل شنیدن صدای طرف یا ‌دیدن خط او. ماده اصلی این گونه عشق ها تخیل است. در این حالت فرد با دیدن چهره یا حالتی خاص در صورت و رفتار طرف مقابل، که قدیمی ها به آن عشوه و کرشمه می گویند، یا حتی شنیدن صدای او و گاه شنیدن وصف او، بدون این که او را ببیند یا صدایی از او بشنود، شروع می‌ کند به خیال پردازی و به اصطلاح انیمیشن سازی بر اساس ویژگی های ظاهری او.

سرعت شیفتگی های بیمارگونه پیش از محبت به حدی زیاد است که حالت انفجاری دارد. در این حالت شخص ره صدساله را یک شبه طی می کند و وقتی میزان دلبستگی و حال خراب او را می بینی و از او می پرسی مگر چه مدت است که با هم آشنا شده اید، زمان کوتاه آشنایی آن ها تعجب شما را صد چندان می کند.

مثلا در نمونه ای، پسری پس از گذشت دو ماه از شروع کلاس های دانشگاه ، به شدت عاشق دختری شده بود. به او گفتم که شما در مدت دو ماه این قدر عاشق شدی؟! گفت: “دو ماه که زیاده، من در همان هفته اول، طوری کشته مرده او شدم که می خواستم سرم را هم برایش بدم.”

– شما که در این دو ماه این طور عاشق شدی، می دونی بعدا چه بلایی سرت میاد؟ بعدا هم، به همین راحتی از این دختر متنفر میشی.
ص۶۸

بریده کتاب(۳):

عاشق دروغین توقع دارد که هر وقت زنگ می زند، معشوق در هر موقعیتی به او جواب دهد. هیچ کاری مانند درس خواندن، همراهی با خانواده و… نباید برای او از پاسخ دادن به تلفن مهم تر باشد. در سخت ترین موقعیت، مانند روزهای امتحان و… اگر به معشوقش بگوید که بیا با هم بیرون برویم یا به همراه من برای خرید بیا، معشوق بیچاره حق ندارد بگوید درس دارم، الآن حوصله اش را ندارم، پدر و مادرم به من شک می کنند، احتمال دارد آبرویم برود و….

مدعی دروغین همیشه به معشوقش می گوید: «اگر می خواهی شایستگی و لیاقت عشق من را داشته باشی، یا به زبانی محترمانه تر این که اگر می خواهی عشقت را به من اثبات کنی، باید این طور باشی، باید این کار را انجام بدهی و…

عاشق دروغین به طرف مقابل به عنوان برده و اسیری نگاه می کند که هر چه عاشق می خواهد، باید بپذیرد. تا وقتی به همه خواسته هایش پاسخ مثبت داده می شود، همه چیز خوب است؛ ولی امان از روزی که “نه” در کار بیاید، چهره زیبا و مهربان این عاشق دلباخته، به شدت برافروخته می شود و زبان نرمش به تیغ بسیار تند و برنده تبدیل خواهد شد و درخواست های همراه با ملاطفتش، به تهدید های خشن و بی پرده و تبدیل می شود. عاشق واقعی هیچ گاه می تواند معشوقش را تهدید کند؟
ص۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۹ ب.ظ

عطر فرشته

 

کتاب عطر فرشته: رویکردی جامعه شناختی به حجاب و کارکرد آن

کتاب عطر فرشته
نویسنده: محسن نصری
انتشارات حدیث راه عشق

بریده کتاب:

دوری از فطرت الهی، دوری از خداوند تبارک و تعالی را سبب می شود و حیا و عفاف و حجاب که فطری است، نزدیکی به خدا را فراهم می سازد.

بریده کتاب(۲):

امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرمایند: هرکس دیدۀ خود را از (نامحرم) فروبندد، قلبش راحت می شود.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۰ ، ۱۲:۲۹
نمکتاب ...
سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۳ ب.ظ

مفرد مذکر غائب

کتاب مفرد مذکر غائب
نویسنده علی موذنی
انتشارات جمکران

جرعه ای از کتاب(۱):

صحنه با ضربه گانگ روشن می شود. حاضرین که عبارتند از: یشوعا، الکسیس و الکسیوی که هر سه لباس رزم به تن دارند، به همراه اسقف بر پا می خیزند. امپراتور وارد می شود. حاضرین تعظیم می کنند.
(صفحه ۹)

جرعه ای از کتاب(۲):

پس سپاه مجهزتر را به سوی جنوب گسیل کنید، سپاهی که لشکریانش در عین جنگاوری دیندار نیز باشند.
(صفحه ۱۳)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۰ ، ۱۲:۲۳
نمکتاب ...
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۰ ب.ظ

خاطره نوجوان بی قرار

 

خاطره نوجوان بی قرار نگاهت را به کتابخوانی عوض می کند…

قسمت ۱: 

بوی کاغذ کاهی را دوست داشتم. اصلا کتابخانه که می رفتم، کتاب ها را بر اساس بویشان انتخاب می کردم. اولین کتابی که خواندم، باغبان شب بود (ژانر ترسناک). بازش که می کردم، انگار که خودم راوی اش می شدم‌. هر کتابی که می خواندم، خودم را کتاب خوان حرفه ای حساب می کردم. صبح تا شب در رمان ها بودم و می خواندم. سرگرمی خوبی بود.
اما… دیگر خسته شدم. از اسم ها، صحنه ها، شخصیت ها، حتی آن نوجوان هایی که توی رمان خیلی خفن بودند و می خواستم شبیه شان بشوم برایم تکراری شدند، همه شان.
من آن موقع فقط سرگرمی نمی خواستم. بعد از هر کتابی که تمام می کردم، دلم می خواست اتفاقی بیفتد؛ چیز بزرگی کشف کنم، به سِر به درد بخوری پی ببرم، یا… نمی دانم، بالاخره یک چراغی توی مغزم روشن شود، چراغی که راهم را اسفالت کند تا من با خیال راحت پایم را بگذارم روی پدال گاز و راحت تر خوشبختی را حس کنم.
اصلا نمی دانستم خوشبختی یعنی چه و به دنبالش بودم. دیگر از بچه هایی که شبیه شان شدن آرزویم شده بود هم خسته بودم. حس می کردم نه در شبیه آنها شدن موفقم و نه در خودم بودن!
کتاب ها را دیگر نصفه می خواندم. گاهی فقط از کتابخانه امانت می گرفتم و لای شان را هم باز نمی کردم.
کتاب خواندن لذت داشت، خیلی هم لذت داشت.
با هر کتابی که می خواندم، تشنه تر می شدم. اما…
هر کتابی که می خواندم، آنی نبود که سیرم کند…

قسمت ۲:

موجودی کتاب های خوانده نشده توی کتابخونه ها رو به پایان بود.📚 البته کتاب های نشر پرتقال.🍊بیشترشون رو خونده بودم. بقیه رو هم نصفه خوندم.📖 می خواستم برم تو نخ کتاب های تاریخ.
تو مسیر کتابخونه بودم. یاد اون صبح هایی افتادم که ساعت ۷ ،۷:۳۰ می رفتم کتابخونه. چون صبح بود و هوا پرتقالی!😍 مغازه دارها جلوی مغازه شونو آب و جارو می کردند و… خلاصه شروع روز بود. مغزم واسه خالی موندن تمرکز بیشتری داشت.🧠
بعضی رمان هایی که می خوندم، مغزم رو اسیر ماجراهای خودش می کرد و همش به رمان فکر می کردم. اما اصلا اون کاری که مغزم انجام می داد، فکر کردن نبود؛ مرور صفحات کتاب بود و گاهی تصور خودم به جای نقش اصلی رمان! یه جور خیال…!
بگذریم.
توی قفسه کتاب های تاریخ یه گشتی زدم. اما چون دیدم اسم ها سنگینه، خودم راهم رو کج کردم سمت رمان های تاریخی، قبل این که مغزم هنگ کنه.😁😂 یکمی گشتم. بعد از کتابدار پرسیدم:
-رمان تاریخی دارید که سنگین هم نباشه؟🧐
-آره. اتفاقا خودم این رو تازه تموم کردم😉
“آن مرد با باران می آید”
-درباره چیه؟
-زمان شاه .
با خودم فکر کردم که دیگه عمرا حوصله خوندنش رو داشته باشم.😒 ولی تو رودربایستی کتابدار که فکر می کرد بچه خیلی کتابخونی ام🤓🤣 کتاب رو برداشتم. خونه مون که رسیدم، مثل هر بار دلم به کتاب خوندن نمی رفت.🙁 بعد کلی دودلی شروع کردم به خوندن…

ادامه دارد…

قسمت ۳:

برعکس تصورم کتاب باحالی بود.😍 از یه پسر می گفت که خیلی سر به زیر بود. سر به زیر به اون معنی نه! اون قدر سرش تو کتاب و درس هاش بود که نمی تونست سرش رو بالا بگیره تا چیزی غیر درس و مدرسه ببینه. بر عکس اون، دوستش و داداشش همیشه در صحنه بودن (البته صحنه های خیلی مهم). اون ها کارهای دل و جرات دار می کردن.🤩 کم کم سرش بالا اومد (ناخودآگاه😂). دید…👀 دلش خواست… یعنی عقلش🧠 قبول کرد.

تا به خودش اومد، دید از وسط کتاب ها افتاده وسط ماجراهای باحال و خفن.🤪😋 تازه یه مورد فرار از زندان هم داشتن!😃🕶 (از فرار از زندان هالیوود خفن ترترترتران😝😂)
همون روز ساعت ۶ و نیم، ۷ بود که کتاب رو تموم کردم.📖📚 یه شور و شوق باحال داشتم. حس زیبا و متفاوت.😍❤️ انگار یه شمع تو مغزم روشن شده بود.😀🤩☺️ داستان کتاب بهانه بود. این بار مغزم عملی انجام می داد به اسم…
“فکر کردن”!🧠

قسمت ۴:

رفتم کتابخونه. هیچ کس نبود. کتابدار هم اون موقع پشت میز نبود. اگه می رفتم لای قفسه های کتاب، تاریک تر می شد. ولی رفتم. نمی دونم چرا به فکرم نرسید لامپ ها رو روشن کنم!
کتاب “آن مرد با باران می آید” توی دستم بود. می خواستم از نویسنده‌ش چند تا کتاب پیدا کنم. اما گشتم، نبود…
بی خیال شدم. رفتم قسمت کتاب های نوجوان. خیلی هاش رو خونده بودم. کتاب “چغک” چند وقتی وسوسه‌م می کرد بخونمش. این بار برداشتمش. توی تبلیغات تلویزیون یه کتابی دیدم به اسم “روباهی به نام پکس”. اون رو هم برداشتم.
رفتم خونه مون، یه زیر انداز برداشتم و رفتم به سوی حیاط خلوتمون. جون می داد واسه کتاب خوندن. رو به روی درخت آلبالومون نشستم. اول کتاب “روباهی به نام پکس” رو شروع کردم. داستان یه پسر نوجوان بود که روباهش رو گم می کنه و به خاطر روباهش از خونه فرار می کنه. بعد که روباه رو پیدا می کنه، توی جنگل رهاش می کنه.😐 چون به حقوق حیوانات پی می بره. هیچی دیگه همین! حس پوچی شدید داشتم!

قسمت۵:

“چغک”🕊 خیییلی باحال بود. هیجان🤩 التهاب👻مهم بودن.😎 یه اکیپ نوجوان، که شاید خیلی بلند پرواز بودن. تو دل هیجان… ترس! چیزی که من فهمیدم این بود، ترس داشت.👻 ولی این بچه ها ترس هاشون رو چال کردن. کارهای بزرگ می کردن. هیجان های تو دل شب😍😋
حالا می فهمیدم چرا حالم با بعضی رمان ها خوب نبود. شاید همه این طور باشن. وقتی درگیر و دنبال چیزهای کوچیک و مسخره باشیم، حالمون خراب می شه…

قسمت۶:

من از اون دسته آدم هام که زود شبیه می شم. شبیه… هر کی که ببینم، هر چی که بشنوم، هر چی که بخونم. تقصیر من نبود که. اونها بی ادبی رو خیلی خفن نشون می دادن‌. شاید هم تقصیر خودمه که خفنیت رو تو خنده های بلند و سر سفره با خانواده نبودن و با رمان اول پرحرفی و رمان بعدی گوشه گیری می دیدم.
الان می فهمم هر کسی هر چی که تو لحظه دلش خواست بگه، هر جا تو لحظه دلش خواست بره، دنبال هر کاری که تو لحظه دلش خواست بیفته، حالش خوش نیست.
حالم بد شده بود… از این که حال بقیه رو بد می کردم خراب بودم. شبیه آدم هایی می خواستم بشم که نمی دونستم ته ته حالشون چه طوره. ته ته حال آدم، شب ها موقع خواب مشخص می شه که فکر خراب، خواب رو بی معنی می کنه. اون موقع است که از شب می ترسی.
افکارم… افکار خودم…
اصلا خودم کی بودم؟؟؟
یه حرف هایی می زدم که دو دقیقه بعدش پشیمون بودم. ولی ۵ دقیقه بعدترش بی خیال حرف می شدم و همین ها بود که شب موریانه می شد تو مغزم.
یاد نقش اصلی “آن مرد با باران می آید” افتادم. حالش خوب بود… شب ها با ستاره ها حال می کرد. تو دل آشوب، می خندید، خنده از ته دل. من هم وقتی ازش می خوندم، انگار حالم خوب حس می کرد شادم از ته دل. چون از کسی می خوندم که ته ته حالش خوب بود.

قسمت۷:

ساعت ۹ صبح راه افتادم تو خیابون. همیشه مقصدم کتابخونه یا یه جای دنج برای کتاب خوندن بود.📚 حالا هم با همین هدف راه افتادم. دلم می خواست یکم از هوای صبح رو ذخیره کنم واسه بعدنم. کتابخونه شهر کوچیک من،کنار پارکه.🏡 منم همیشه اول توی پارک قدم می زنم بعد می رم کتابخونه. دو طرف مسیر حرکت، درخت کاج🌲کاشته ان. پارک دار، همیشه همین موقع ها میاد و چمن ها🌿🌱 و درخت ها رو آب می ده. بوی نم خاک و چمن خیس با هم مخلوط شده. حس می کنم تمیزی و سردی هوا دماغم رو اذیت می کنه. می شینم روی نیمکت رو به روی چشمه (اره پارکمون خیلی فانتزیه🤣🤪) چند صحفه از کتاب📕 چغک رو مرور می کنم. حس خوبم چند برابر می شه.
نور خورشید🌞 که پر زور می شه، راه میفتم سمت کتابخونه. در رو که باز می کنم، باد کولر می خوره تو صورتم. کتابدار پشت میزه. تا منو می بینه، انگار که سال ها منتظرم باشه، بلند می شه و با ذوق می گه:
-اعع اومدی🤩
-سلام🙂🤨
-سلام. تازه یه خانمی اومد این سه تا کتاب رو اهدا کرد به کتابخونه. گفت مخصوص نوجوان و جوانه. خیلی تاکید کرد حتما بدم به یه جوان یا نوجوانی تا بخونه. تازه ازم قول گرفت.😅 به نظرم قشنگن. بیا این بار این ها رو ببر.
کتاب ها رو از دستش گرفتم.
“از کدام سو”
“هوای من”
“سومن سه”
ناشر: “عهد مانا”

قسمت۸:

تو غوغای نوجوانیم دقیقا نیاز داشتم همچین چیزی بخونم که حالم رو خوب کنه.🥰 واااووو… اصلا یه چیزی نمی دونم چه طوری بگم.😋😋 یه اکیپ خفن باحال که هر کاری رو تو بگی کردن. خفن!!! سردسته شون جواد.👦🏻 کتاب اولش “از کدام سو” از جواد می گه. جواد هم خفنیتش ظاهریه، ولی من که می خوندم دلم نمی خواست شبیهش بشم. این بار هم داستان بهانه بود تا من دو کلمه حرف حساب بخونم👂
ادامه‌ش درباره آرشام توی کتاب “هوای من”ه. کتاب سومش هم “سو من سه” از وحیده. وحید مثل من گول ظاهر خفن رو خورده و این حالش رو بد کرده بود.
قلمش یه جوری نبود که خسته بشم. اصلا کیف می کردم. با همه خوندن هام متفاوت تر بود.❤️❤️😊
کم کم یه چیزهایی رو فهمیدم. چیزهایی که انگار می خواست من رو خاص تر کنه، خیییلی خاص.😌🕶
آدم وقتی خاص می شه که هدفش خاص باشه.😎هدف که تغییر کنه، روش هم تغییر می کنه، و این جوریه که یه سری از آدم ها خاصن.😉
مثل…
اصلا، هدف چی باشه خوبه؟؟؟🤔

قسمت۹:

دور چیز هایی که حالم رو خراب می کردند خط کشیدم. متوجه بودم که تا وقتی همه چی ببینم👀 همه چی بگم 🗣 همه چی بخونم📖 حالم خرابه… کتاب هایی رو که می خوندم، دیگه تو نگاه اول باور نمی کردم. یکم فکر می کردم باور کردنش بعد با حالم چه می کنه؟
بی معنی ترین حس جهان رو وقتی تجربه می کردم، که بی معنی ترین چیز ها رو باور کرده بودم. تشکیلات روح خدشه دار می شه اگه هر چی رو که بندازن جلوش به‌ش فکر کنه.🧠 حس می کردم درهای مغزم باز شدن، سلول های یخ زده‌م گرم شدن. هدفم تغییر کرده.
هدف اگه بی نهایت باشه، بی نهایت لذت رو تجربه خواهی کرد…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۲:۲۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۱۷ ق.ظ

مهارت های دعوت فرزندان به نماز

مهارت های دعوت فرزندان به نماز: برای کسانی که دغدغه نمازخواندن فرزندشان را دارند

مهارت های دعوت فرزندان به نماز
نویسنده: محمدعلی جابری
انتشارات معارف

بریده کتاب:

نیاز ها نگرانی‌ها و علاقه‌ های افراد، پنجره های طلایی نفوذ به درون آنها هستند. اگر والدین به گونه ای عمل کنند که فرزند احساس کند نماز باعث نادیده گرفتن نیازها و علاقه هایش می ‌شود، از آن ها و نماز فاصله می گیرد. در مقابل اگر والدین متوجه نیازها، نگرانی ها و علاقه های فرزند باشند، محبوب قلب او می شوند و احتمال هماهنگی اش با باورها و رفتارهای والدین بیشتر می‌ شود.
مهارت‌ های دعوت فرزندان به نماز، ص۳۵

بریده کتاب(۲):

دختری پانزده‌ ساله که از ابتدای تکلیف تا کنون همه نمازهایش را سر وقت خوانده است، می‌گفت: «پایبندی به نماز اول وقت را مدیون مادرم هستم.» روزی قرار بود به دکتر برویم. میانه راه اذان شد. با توقف برای نماز اول وقت ممکن بود به دکتر نرسیم. هزینه ویزیت را هم پرداخت کرده بودیم؛ ولی مادرم گفت: «نماز مهم تر است. نمازمان را می ‌خوانیم؛ اگر به دکتر رسیدیم که چه بهتر و اگر نرسیدیم، روز دیگری نوبت می ‌گیریم.» برای نماز ایستادیم و اتفاقاً به دکتر نیز رسیدیم. این رفتار مادرم باعث شد، هیچ‌ گاه چیزی را بر نماز مقدم نکنم.
مهارت‌های دعوت فرزندان به نماز ص۱۱۹

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۱:۱۷
نمکتاب ...
جمعه, ۲۱ آبان ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

ضد

 

کتاب شعر ضد: ۵۱غزل جذاب و خواندنی از یک شاعر نو اندیش

کتاب شعر ضد
شاعر: فاضل نظری
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

صفحه ۱۱
غم خوار من به خانه غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق! آی عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

بریده کتاب(۲):

صفحه ۳۷
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و درد سر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود

بریده کتاب(۳):

صفحه ۳۹
باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را «تقصیر» نیست

کوزه دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست

شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفر کفتار باشد شیر نیست

اولین شرط معلم بودن انسان بودن است
شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست

در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست

همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست

باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینه ما از کسی دلگیر نیست

بریده کتاب(۴):

صفحه ۱۱۱
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت

هر چه در تجربه عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

بریده کتاب(۵):

صفحه ۳۵
ای پاسخ بی چون و چرای همه ما
اکنون تویی و مسأله های همه ما

کو آن که در این خاک سفر کرده ندارد
سخت است فراق تو برای همه ما

ای گریه شب های مناجات من
از تو لبخند تو آمین دعای همه ما

تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم
پیچیده در این کوه صدای همه ما

ای ابر اگر از خانه آن یار گذشتی
با گریه بزن بوسه به جای همه ما

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ما

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۵:۵۰ ب.ظ

به رنگ صبح

 

کتاب به رنگ صبح: کتابی حاوی خاطرات شهدا در محیط خانواده

 

کتاب به رنگ صبح
کاری از موسسه مطاف عشق

بریده کتاب:

نقد خودمانی
تا قبل از سال ۱۳۴۷ که هنوز مشغولیت های سیاسی و اجتماعی آقای رجایی آنقدر زیاد نشده بود، فرصت بیش تری داشتند تا در خانه باشند. از همین فرصت استفاده کردیم و هفته ای یک بار جلسه ی دو نفره گذاشتیم. در آن جلسه با هم صحبت می کردیم که چه روشی را باید در خانه و زندگیِ روزمره ی خود انتخاب کنیم تا در تربیت و روحیه ی بچه ها تأثیر مثبت داشته باشد. در این جلسات هفتگی، ما روش های منفی خودمان را هم نقد می کردیم.
راوی: همسر شهید محمدعلی رجایی
به رنگ صبح ص۳۳

بریده کتاب(۲):

زن برده نیست
روحیه ی همکاری خیلی خوبی داشت؛ اما خودم راضی نمی شدم با آن همه کار طاقت فرسایی که داشت، وقتی به خانه می آید، بخواهد دست به سیاه و سفید بزند. واقعا به زحمتش راضی نبودم، ولی با این همه به من اجازه نمی داد لباس هایش را بشویم. خودش می شست و می گفت: نمی خواهم تو رو به زحمت بندازم. یادم هست بعد از عملیات خیبر، ایشان دیر وقت به خانه آمدند. سر و پایش شِنی و خاکی بود. خیلی خسته بود. آن قدر خسته که همین طور سر سفره نشست. تا من رفتم غذا بیاورم، دیدم سر سفره خوابش برده، آمدم تا کفش و جورابش را بردارم که بیدار شد و با لحن خاصی گفت: این کار ها وظیفه ی شما نیست. زن که برده نیست. من خودم این کار رو انجام میدم.
راوی: همسر سردار شهید مهدی زین الدین
به رنگ صبح ص۳۵

بریده کتاب(۳):

آرامش
همیشه با همسرش با متانت و سعه ی صدر برخورد می کرد و همین باعث می شد آرامش، همیشه مهمان خانه شان باشد. شوهرش کم حوصله بود و خیلی زود از کوره در می رفت اما او نمی گذاشت تند شود. زود سر و ته قضیه را جمع می کرد و دوباره آرامش را به خانه برمی گرداند. فاطمه با همین رفتارش توانسته بود زندگی را مدیریت کند.
شهیده فاطمه نیک
به رنگ صبح ص۳۶

بریده کتاب(۴):

به خاطر خودت
بعضی وقت ها حرف هایی می زد که همان می شد مبنای زندگی مان. یک بار رو به من کرد و گفت: من تو رو برای خودت دوست دارم، نه برای خودم. تو هم بهتره من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه به خاطر خودت. همین جمله باعث شده بود در مواقع خاص، خودم را جای ایشان بگذارم و بعد تصمیم بگیرم؛ و طبیعی بود که با این نگاه زندگی مان دارای تحکیم، محبت و مودّت بیشتری می شد.
راوی: همسر شهید محمدعلی رجایی
به رنگ صبح ص۳۳

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۰۰ ، ۱۷:۵۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۴ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۴۹ ب.ظ

مهاجران

 

کتاب مهاجران : داستان بلندی از مشکلات و زیر و بم های فرزند یک خانواده ی فقیر ایتالیایی

 

کتاب مهاجران
نویسنده: هاوارد فاست
مترجم: فریدون مجلسی

بریده کتاب:

ص۱۱
در پایان هفته‌ پنجم، آن شصت دلار تمام شد. جوزف دانست که سرش کلاه رفته بود و دانست که در این مورد هیچ کاری از او ساخته نیست. دانست که‌ گول خوردن و مورد کلاه برداری و دزدی و فریب قرار گرفتن، برای دو مهاجر که انگلیسی نمی دانند و خویشاوند و دوستی هم ندارند، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی در آمریکا است!

بریده کتاب(۲):

ص۱۷

نه جوزف حرف می زد و نه هیچ یک از کارگران قرارداری. آن ها صف کشیده بودند و منهتن را که در دوردست ها بود می نگریستند. چهره هایشان بی احساس و‌ ناامید بود.
وقتی آن ها واگن های قراضه حمل کارگران را دیدند و به آن اعتراض کردند، مانسینی (پیمانکار پولدار آمریکایی) به آنان اطمینان داد که این واگن، یک واگن سر بسته معمولی نیست. در یک طرف آن توالت هایی قرار دارد و واگن به دو بخش تقسیم شده است، به طوری که زنان می توانند بخشی ویژه در اختیار داشته باشند و تشک هایی برای خواب در اختیارشان است. هر روز به آنها غذا و آب آشامیدنی می دهند. سفری جالب و لذت بخش در پیش خواهند داشت‌!

البته خیلی چیزهای دیگر هم بود که می توانست بگوید، اما از گفتن آن خودداری کرد؛ این که توالت ها کثیف بود و‌ خوب کار نمی کرد، به زودی بوی بد آن‌ واگن سربسته را خواهد انباشت! این که غذا بد و کم خواهد بود و این که آن ‌واگن فاقد بخاری به طرزی باور نکردنی سرد خواهد شد و همچنین از گفتن این که سفر به آن سوی کشور هفت روز به درازا خواهد کشید!

بریده کتاب مهاجران (۳):

۳-ص۳۹۹
وقتی دان به اتاق خودش در هتل بیلمورت رفت، روی بسترش دراز کشید و به سقف خیره شد. چهل سال داشت و اگر تا‌ کنون کسی رؤیایی آمریکایی را در خواب دیده بود، او نیز مطمئنا چنان رویایی در سر داشت.

اکنون سال ۱۹۲۸ بود و فقط چهل سال از زمانی که مادر و پدرش در بندرگاه نیویورک از کشتی قدم به آیس آیلند گذاشته بودند می گذشت. پدرش ماهی گیری فرانسوی ایتالیایی بود که با همسری ایتالیایی، بدون ذره ای آشنایی با انگلیسی، سرگردان و بی آن که در دنیای ایست ساید نیویورک دوستی داشته باشد، قدم به آنجا نهاد.

آن ها ماجراهایی را که بر سرشان آمده بود، بارها و بارها برایش گفته بودند. آن روزهای گرسنگی در نیویورک، استخدام پدرش در یک گروه کار برای راه آهن آچیسن و توپکا و سانتافه، خطی که از فراز کوه ها وارد سان فرانسیسکو می شد، نخستین دورنمای سان فرانسیسکو، آن شهر طلایی در کنار خلیج، مبارزه برای زندگی کردن و برای زنده ماندن…

او از میان هیچ برخاسته بود و خود را به یک پادشاه و امپراتور واقعی بدل کرده بود. بر ناوگانی از کشتی های بزرگ مسافری، یک خط هوایی، یک فروشگاه بزرگ باشکوه، یک هتل تفریحی عالی و اموال و املاک بسیار فرمان می راند. هر چه داشت خودش آن را به دست آورده و نتیجه کار خودش بود. در واشنگتن و نیویورک به او خوش آمد می گفتند، مردم به او‌ کرنش می کردند. همسرش یکی از زیباترین زنان سانفراسیسکو بود. با این حال بیش از هر کس در پهنه جهان تنها بود…!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۰۰ ، ۲۱:۴۹
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲ آبان ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آقایی که شما باشید

کتاب آقایی که شما باشید: مجموعه ای از چهل غزل جمکرانی

 

کتاب آقایی که شما باشید
شاعر: حسن بیاتانی
انتشارات: شهاب الدین

بریده کتاب:

چو به بارگاه جانان برسی صبا! خدا را
به امام ما فراوان برسان سلام ما را

بریده کتاب(۲):

ترکیب خون و عشق و تمنا، شهادت است
ثبت است در کتاب دل، این اختراع سرخ

بریده کتاب(۳):

ما به جز دولتش نمی خواهیم
شأن هرکس به قدر حاجت اوست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱ آبان ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

مدرسه رمضان

کتاب مدرسه رمضان: کتابی شیرین به شیرینی زولبیا و بامیه سفره افطار

کتاب مدرسه رمضان
نویسنده: سیدمحمد مهاجرانی
انتشارات زائر

معرفی:

مدرسه رمضان کتابی شیرین به شیرینی زولبیا و بامیه سفره افطار است.
این کتاب شامل شعرهایی ساده و زیبا در مورد سحری، افطاری، قرآن خواندن و … است که تصویرگری زیبا و دلنشین آن، بر جذابیت های کتاب افزوده است.

بریده کتاب:

زنگ دوم روزه
دومین شاخه ی دین
امتحانی زیبا
سخت اما شیرین
شربت و آب خنک
میوه و نان و غذا
دیدن و لب نزدن
طبق دستور خدا
روزه‌داری با ذوق
صبر پرهیز ادب
انتظاری زیبا
تا اذان سرِ شب

بریده کتاب(۲):

آسمان صاف و لطیف
کوچه ها بی حرکت
خانه‌ها نورافشان
سفره ها پر برکت
گل خوش صورت فجر
بانگ زیبای اذان
نغمه ی نرم نسیم
بوی عطر رمضان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۳۰ مهر ۱۴۰۰، ۱۱:۰۷ ق.ظ

الگوهای خانواده اخلاقی

کتاب الگوهای خانواده اخلاقی: ترسیم سیمای خانواده اخلاقی در آینه الگوهای علمی، معنوی
 

کتاب الگوهای خانواده اخلاقی
نویسنده: هادی حسین خانی
انتشارات: طریق معرفت

بریده کتاب:

خداوند متعال ایجاد مودّت بین همسران را از جمله نشانه های خویش به شمار آورده است. مودّت تقریباً به معنای محبّتی است که در مقام عمل ظاهر باشد.

بر این اساس، به کارگیری جملات به منظور ابراز محبت قلبی، یکی از مهم ترین نمونه های مودّت به همسر محسوب شده و در تقویت روابطِ همسران بسیار مؤثر است. گرچه برخی از همسران می پندارند که تلاش گسترده آن ها برای تدبیر امور خانواده، حاکی از عشق و محبّت به همسر بوده و نیازی به اظهار کلامی آن نیست، اما روشن است که همیشه رفتارهای ظاهری ما نمی تواند مخاطب را به اسرار درونی مان واقف سازد؛ پس لازم است که صمیمیت قلبی خود را ظاهر ساخته و به زبان آوریم. از این رو است که امام صادق (ع) به هشام بن سالم می فرمایند:

إذَا أَحبَبتَ رَجُلًا فَأَخبِرهُ بِذَلِکَ فَإنهُ أثبَتُ لِلمَوَدَّهِ بَینَکُما؛
“هر گاه کسی را دوست داشتی، به او اعلام کن، که این امر مودّت بین شما را مستحکم تر می سازد.”
الگوی خانواده اخلاقی ص۱۹و۲۰

بریده کتاب(۲):

مقایسه کردن همسر با دیگران و به رخ کشیدن نقاط قوت آنان در برابر وی، از جمله اموری است که به صمیمیت روابط بین همسران آسیب وارد می سازد.

در این گونه موارد، فرد دیده خود را از مشاهده نقاط قوت همسر فرو بسته و در عوض به نقاط قوت دیگران متوجه می شود.
در مقابل، توجه به امتیازات و فداکاری های همسر و ابراز آن، سبب تقویت روابط همسران خواهد شد. الگوی خانواده اخلاقی ص ۲۵و ۲۶

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۰۰ ، ۱۱:۰۷
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بازی کودک در اسلام

 

 

کتاب بازی کودک در اسلام: بررسی پیامدهای تربیتی اسباب‌بازی کودکان

کتاب بازی کودک در اسلام
نویسنده: محمدصادق شجاعی
انتشارات بوستان کتاب قم

بریده کتاب:

اگر کودکی، مطیع و آرام و به اصطلاح خوش اخلاق باشد، هنگام بزرگسالی، وابسته، کودن، و کم هوش و ناشکیبا خواهد بود. چنان چه بازی، شیطنت، شکستن و به هم ریختن، حق طبیعی کودک و نشانه هوش و زیرکی او در بزرگ‌ سالی است. والدین باید به آثار تربیتی بازی توجه کنند و با الهام از سیره عملی معصومین (ع) که به فرزندان خود اجازه بازی و تفریح می دادند، به کودکان خود اجازه دهند تا به تفریح و سرگرمی مشغول باشند. بازی کودک در اسلام ص۳۸

بریده کتاب(۲):

بازی، یکی از عوامل مهمی است که بر روحیه و شخصیت کودک اثر می گذارد و بخش جدایی ناپذیر زندگی اوست. روان شناسان و جامعه شناسان بر این باورند که بازی در سال های اولیه بسیار حیاتی است و به جز پدید آوردن شادی، برای رشد جسمی و روان شناختی کودک اهمیت ویژه‌ ای دارد.
بازی کودک در اسلام ص۱۵

بریده کتاب(۳):

روان شناسان براین باورند که اسباب بازی ساختِ خود کودک، برای اجرا کردن ایده هایش بهترین اسباب بازی است.
به همین دلیل است که سفارش می کنند مصالح اولیه ساخت اسباب بازی به مقدار لازم برای کودک فراهم شود تا او بتواند اسباب بازی مورد علاقه خویش را بسازد، زیرا روند ساخت اسباب بازی، خود یکی از مراحل بازی به شمار می آید که در آن خلّاقیت و ابتکار کودک به طور کامل تری ظاهر می شود. بازی کودک در اسلام ص۵۹

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...