نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۸ دی ۰۰، ۱۳:۰۴ - حمدان مقدم
    احسنت

۸۷ مطلب با موضوع «2. نوجوان» ثبت شده است

دوشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۳:۰۰ ب.ظ

کوه مرا صدا زد

کتاب کوه مرا صدا زد (قصه های سبلان ۱): ماجراجویی نوجوانی در جستجوی یک حکیم…

کتاب کوه مرا صدا زد (قصه های سبلان 1): ماجراجویی نوجوانی در جستجوی یک حکیم...

 

کتاب کوه مرا صدا زد
نویسنده: محمدرضا بایرامی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

هنوز اولین پیچ را پشت سر نگذاشته‌ ایم که یکهو صدای زوزه‌ ی کش‌ داری، در دشت برف گرفته می‌ پیچد. بی‌ اختیار رو بر می‌ گردانم. گرگ دیگر دیده نمی‌ شود، اما هوا بویش را با خود دارد. با دست برف‌ هایی را که روی کلاهم نشسته می‌ تکانم. به نظرم الان است که گرگ از یک جایی، خیز بردارد طرفمان. از این فکر عرق سردی بر پشتم می‌ نشیند.
ص ۲۰

بریده کتاب(۲):

اسب وسط طویله، میدان گرفته و دور خود می‌ چرخد و چنان بی‌ تابی می‌ کند و این طرف و آن طرف می‌ رود که آدم خیال می‌ کند همین حالاست که بخواهد یکی از دیوارها را سوراخ کند و بزند بیرون. همین طور چشمم به حرکاتش است که صدایی به گوش می‌ رسد، جیغی از ته دل، که تمام بدنم را می‌ لرزاند. یک‌ آن، سرجا خشکم می‌ زند و بعد در طویله را باز می‌ کنم. می‌ دوم طرف خانه. بابا مرده است.
ص ۵۲

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

عمو قاسم

کتاب عمو قاسم
نویسنده: محمدعلی جابری
انتشارات کتابک

بریده کتاب:

بعداز مرگ مادر سردار، یکی از دوستانش به او گفته بود: ” مادرت را در خواب دیدم و او به من گفت: به پسرم بگو به پدرش تلفن بزند. ” سردار بعداز شنیدن این خواب، حسابی گریه کرده، و گفته بود: ” مادرم راست گفته. من هر روز یا دو روزی یک بار به پدرم زنگ می زدم، اما این بار حسابی مشغول جنگ بودیم. اینقدر جنگ سخت بود که چهار پنج روز نتوانستم به پدرم زنگ بزنم. ”
ص ۱۳

بریده کتاب(۲):

سردار سلیمانی هیچ وقت نمی گفت من قوی هستم، من بودم که دشمن را شکست دادم، او همیشه توکلش به خدا بود و از هیچ کس غیر از خدا نمی ترسید. او غیر از خدا هیچ چیز را بزرگ و قوی نمی دانست.
ص ۱۴

بریده کتاب(۳):

سردار بعد از زنگ زدن، از آقا می پرسد: ” چرا باید این آدم خطرناک را آزاد کنیم؟ ” آقا می گوید: ” شما از او برای گفت و گو دعوت کرده بودید. شیعه که مهمان خود را فریب نمی دهد. چند دقیقه قبل دستور دادم آزادش کنید و الان دستور می دهم دوباره دستگیرش کنید. باید اورا دستگیر کنید، اما بدون اینکه او را گول بزنید. باید مردانه با او بجنگید و دستگیرش کنید. ” سردار سلیمانی هم در یک عملیات سخت و پیچیده، یک بار دیگر او را دستگیر می کند.
ص ۱۸‌

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

جزیره خرگوش ها

 

کتاب جزیره خرگوش ها: ماجرای سفر سه روباه به جزیره ای ناشناخته

کتاب جزیره خرگوش ها
نویسنده: سیدحسن حسینی
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

یک روز که قهوه ای حوصله اش سر رفته بود، تصمیم گرفت به مزارع هویج خرگوش ها سری بزند. به هر مزرعه که می رسید، با خرگوش ها سلام و احوالپرسی می کرد و می گذشت. در راه به مزرعه رئیس خرگوش ها رسید. رئیس با همسر و دخترها و کارگرهایش مشغول کار بودند. قهوه ای از دور سلام کرد. رئیس تا قهوه ای را دید، به طرفش آمد.

آن دو بعد از سلام و احوالپرسی، در کنار هم نشستند و به گفتگو مشغول شدند. هوا آفتابی بود و دریا آرامش خاصی داشت. رئیس به یکی از کارگرهایش دستور داد یک سبد هویج برای شان بیاورد و به قهوه ای تعارف کرد که از هویج های تازه بخورد. قهوه ای “چشم” گفت و باز به صحبت کردن ادامه داد. مدتی دیگر به گفتگو گذشت و باز رئیس، قهوه ای را به خوردن هویج دعوت کرد و گفت: «چرا نمی خوری؟ مطمئن باش نمک گیر نمی شوی.» و خندید.
قهوه ای نگاهی به هویج ها انداخت. نمی دانست چه کند. بالاخره یکی را برداشت و باز به صحبت کردن ادامه داد.
ص۳۹

بریده کتاب(۲):

قهوه ای طبق قراری که رئیس با او در روز ورودش به جزیره گذاشته بود، به جنگل رفت و لانه ای برای خودش ساخت. رئیس، به «گوش دراز» مأموریت داد شب و روز -بدون این که دیده شود- مراقب قهوه ای باشد و کوچکترین رفتار او را گزارش کند. گوش دراز، گوشش از بقیه خرگوش ها درازتر بود و صداهای خیلی ضعیف را به خوبی می شنید.

قهوه ای بعد از چند روز ماندن در جزیره، احساس کرد به شدت گرسنه شده و باید چیزی برای خوردن پیدا کند. او چند بار تصمیم گرفته بود به شکار موش یا ماهی برود، اما به خودش گفته بود نباید دست به چنین کار خطرناکی بزند؛ چون این کار باعث می شد خرگوش ها دستش را بخوانند و بفهمند گوشتخوار است. تنها راه سیر کردن شکم، خوردن میوه های جنگلی بود. قهوه ای از بس میوه خورده بود، حالش از هر چه میوه بود، به هم می خورد. دوست داشت گوشت را هم به سبد غذایی اش اضافه کند، اما جرأت نمی کرد. یک روز نقشه ای به ذهنش رسید…

تصمیم گرفت با بلوط و میوه های جنگلی، طعم های در لانه اش بسازد تا بتواند موش ها را به آنجا بکشاند و دور از چشم خرگوش ها شکارشان کند.
ص۳۱

بریده کتاب(۳):

همه جا صحبت از خوبی ها و مهربانی های قهوه ای بود. بچه خرگوش ها در بازی هایشان اسم او را برای خودشان انتخاب می کردند و جوان ها سعی می کردند مثل او راه بروند و حرف بزنند. همه خرگوش های جزیره، به خاطر رفتارهای خوب و کمک هایی که قهوه ای به آنها می کرد، به او احترام می گذاشتند و در بین شان به «جناب قهوه ای» معروف شده بود.

قهوه ای گاهی خرگوش ها را دور خودش جمع می کرد و برایشان از خاطرات زندگی خود و سرزمین شمالی حرف می زد. او چنان از سرزمین شمالی صحبت کرده بود که خرگوش ها برای رفتن به آنجا علاقه مند شده بودند و مرتبا از او می خواستند هر چه زودتر آنها را به سرزمین شمالی ببرد. او هم وعده می داد که اگر کمی صبر داشته باشند، همه را به نوبت آن جا خواهد برد.
ص۳۵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

محور زندگی من

 

کتاب محور زندگی من : محتوای کامل نمایشگاه فرازمان فرامکانِ محرم

کتاب محور زندگی من
کاری از تیم جوان نمکتاب
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

حسین به سیاه و سفید، رنگ محبت می دهد…
آدم ها اگر با منش امام جلو نروند، و عالم اگر با اندیشه امام اداره نشود، پیشرفت علم هم مقابل نفهمی و ظلمش را نمی گیرد! حتی آب خوردن هم، به رنگ پوست بستگی دارد!!
آرمان نژاد پرستی
مجوز کشتن آدم ها می شود!!

بریده کتاب(۲):

کسی هست که دوست داشتنش آرامم می کند؛ چون میدانم او بیشتر مرا دوست دارد!
دوستم دارد و همیشه هست!
دوستم دارد و همیشه پشت و پناه من و همه است!
دوستم دارد، هرچقدر هم که به او بدی کنم!

بریده کتاب(۳):

بعضی ها سطح فکرشان پایین است و برای یاری خوبی ها بهانه می تراشند! حاضر هستند امام را یاری بدهند، اما سفیر امام را یاری نمی کنند. به این افراد باید گفت:
متاسفانه مسلم که تنها بشود، خود امام دیگر اصلا به کوفه نمی رسد!
کربلا اتفاق می افتد و …
حواسمان به نائب مهدی فاطمه باشد!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۸ شهریور ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پلاک61

کتاب پلاک ۶۱
نویسنده: هادی خورشاهیان
انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

بریده کتاب:

چند سال است عکس مرتضی را قاب گرفته ام، گذاشته ام روی طاقچه‌. روزی پنجاه بار نگاهش می کنم و می پرسم خیلی برایت سخت است دست کم یک دفعه به خوابم بیایی، ببینم توی این چند سالی که ندیده امت چه شکلی شده‌ ای؟ روزی پنجاه بار مرتضی همین طور زل می زند به چشم های خیسم و انگاری می گوید اگر دست خودم بود که می آمدم زن.
دستمال آبی گلدار خودش را بر می دارم و با نم چشمهایم قاب عکسش را پاک می کنم.

بریده کتاب(۲):

رباب از زیر سقف آمد زیر باران ایستاد. قطره های باران با اشک هایش قاطی شد. نتوانستی گریه نکنی. مثل همیشه آرام و ریز اشک هایت روی گونه هایت سرازیر شدند. گفت: “مرتضی قول بده برگردی. برگردی و دست ما را بگیری و ببری شهر خودمان. من خانه موشک خورده خودمان را بیشتر دوست دارم. دوباره باز با سطل از چاه آب می کشم، رخت و لباس ها را می برم لب شط می شویم، زیر نور گردسوز بافتنی می بافم، ولی دوست دارم توی خانه خودم باشم. توی خانه خودم، دلم قرص تر است تا این جا.”
راه آهن جای سوزن انداختن نبود. انگاری همه تهران آمده بودند بدرقه تو. تو در یک قطار آدم تکثیر شده بودی که می‌خواستند خاک شان را پس بگیرند. یک وجب خاک از همه تاریخ بیشتر برایت ارزش داشت. در همه ایستگاه تکثیر شده بودی؛ در همه شهر.

بریده کتاب(۳):

امروز صبح آلبوم را ورق می زدم. آن عکس را خیلی دوست دارم که لباس آبی گلدار پوشیده ام و تو مرا روی کولت سوار کرده ای و خودت روی‌ موتور چوپای آبی ات نشسته ای. مادر و رباب روی بهار خواب نشسته اند و می‌ خندند. بچه هایت توی آن عکس نیستند. نرگس که آن وقت ها به دنیا نیامده بود، ولی مصطفی و حمید هم توی عکس نیستند. دلم برای بچگی هایم تنگ شده بود. مادر می گوید من اصلا بزرگ نشده ام. می گوید اصلاً انگار نه انگار شانزده سالت شده است. مرتضی، من در همان هشت سالگی مانده‌ام. بچه مانده ام که وقتی برگشتی، دوباره مرا کولت بگیری و دور حوض بدوی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

کتاب مادر

 

کتاب خارجی مادر
نویسنده: لیوبا ورونکوا
مترجم: فاطمه زهروی

بریده کتاب:

-ص۸
جبهه‌ی جنگ از دهکده «نیچو» دور بود. مردم دهکده نمی توانستند صدای غرش توپ ها را بشنوند.
نمی توانستند هواپیماهایی را که آتش گرفته بودند در آسمان ببینند و شعله های آتشی را که دشمنان در آن سرزمین برافروخته بودند، تماشا کنند.
ساکنان دیگر شهرها، به سوی «نیچو» می گریختند و به دنبال خود سورتمه های پرباری را می کشیدند.
بچه های کوچک به دامن مادرانشان آویخته بودند و به زحمت در میان برف ها راه می رفتند.
پاهای آنها تا نیمه در برف بود، دماغ های کوچکشان از سرما کبود شده بود و وسیله ای برای گرم کردن خودشان نداشتند…

 

بریده کتاب(۲):

۲-ص۱۶
والنتین دوباره زیر لحاف رفت.
بعد از چند روز برای اولین بار احساس می کرد که گرمش شده است، در چند روز گذشته و در آن هوای سرد و برفی، خیال می کرد که بدنش پر از تکه های کوچک یخ است، یخ هایی که هرگز آب نمی شوند؛ اما حالا احساس می کرد که آن تکه های یخ آب شده اند و او از نو زنده و گرم شده است.
از غذایی که روی آتش بود، بوی مطبوعی بر می خواست.
شعله های آتش روی دیوارها می رقصیدند و شیشه های یخ بسته پنجره ها را روشن می کردند…
مادر به طرف والنتین آمد و با مهربانی از او پرسید: «گرم شدی؟»

 

بریده کتاب(۳):

۳-ص۳۰
دخترهای کوچک با آب و تاب برای والنتین تعریف کردند که چطور در بهار و تابستان، از توی دره، گِل رُس می آورند و چطور با آن ظرف درست می کنند و توی آفتاب می گذارند تا خشک بشود.
یکی از بچه ها گفت: «یکبار یک سماور درست کردیم، ما حتی یک بخاری از خاک رس درست کرده ایم. توی آن هیزم می گذاریم و آن را روشن می کنیم. هیزم ها توی آن می سوزد و دودش از لوله بیرون می رود.
حتی رومن هم یکبار یک قطار درست کرده بود.»

بریده کتاب(۴):

۴-ص۳۷
مادر ظرف های توی بخاری را بیرون آورد و به جای آنها و روی زمین اطراف بخاری، کاه نرم و تازه ریخت. آب داغ را توی تشتی ریخت و فرچه ای از شاخه های درخت سندر درست کرد و آنها را توی حمام گذاشت و گفت: «حمام حاضر است، کی اول می رود؟»
والنتین می ترسید که توی بخاری برود؛ اما وقتی توی آن رفت، از آن حمام خیلی خوشش آمد. حرارت دلچسبی همه بدنش را گرم می کرد.
تائیس فرچه را توی تشت پر از آب و صابون می زد و آهسته به پشت والنتین می مالید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آفرینش

کتاب آفرینش
ازسری کتاب های: پژوهشگران نوجوان بیشتر بدانند-۱
نویسنده: هارون یحیی

بریده کتاب:

یافته های زیست شناس فرانسوی، لویی پاستور، به تئوری تکامل داروین خاتمه داد.
وی گفت: «ادعای اینکه مواد بی جان منشا حیات اند، تا ابد در تاریخ مدفون شده است.»
پس از پاستور، طرفداران تکامل باز هم اصرار داشتند که اولین موجود زنده از روی تصادف به وجود آمده است؛ اما تمام آزمایش ها و تحقیقاتشان با شکست مواجه شد.
آن ها حتی در پیشرفته ترین آزمایشگاه های جهان، نتوانستند یک سلول زنده را با فرآیندهای کنترل شده (یعنی بدون وجود سلول زنده دیگر) بسازند. چه رسد به این که بخواهند به صورت تصادفی آن را تولید کنند!

بریده کتاب(۲):

ریاضیدان و منجم مشهور انگلیسی، پروفسور «فرد هیل» در مورد تئوری تکامل می گوید:
« احتمال اینکه نمونه های پیشرفته حیات بشری به شیوه تکامل، و تصادفی به وجود آمده باشند، مانند احتمال ساخته شدن یک بوئینگ ۷۴۷ از آشغال های حیاط خلوت در اثر یک گردباد است.»

بریده کتاب(۳):

دانشمندان محاسبه کرده اند که یک رشته کوچک DNA با حجمی حدود یک قاشق چایخوری، ظرفیت نگهداری تمام اطلاعات موجود در کل کتاب های نوشته شده تا امروز را دارد.
برای نوشتن اطلاعات DNA به حدود یک میلیون صفحه احتیاج داریم. این اطلاعات باورنکردنی، در هسته کوچک سلول های ما، با اندازه ای حدود یک هزارم میلیمتر جا گرفته است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

پرواز با پاراموتور را دوست دارم

پرواز با پاراموتور را دوست دارم
نویسنده: علی آرمین
انتشارات جمکران

بریده کتاب:

او می دانست که یک روز پدر، او را به این جا آورده و در آسمان پرواز داده است. شاید می خواسته این کار، یادگاری باشد برای فرزندش تا او هم اهل پرواز شود. نمی‌ دانست وقتی بابا او را به آسمان برده، چه چیز هایی به او گفته یا روی کدام قسمت ها و باغ ها و مزرعه ها پرواز داده است؛ اما این را حس می کرد که یکی از بهترین لحظات عمر پدرش، آن روز بوده است و هیچ وقت آن را فراموش نکرده است، حتی الان که از دنیا رفته است.

بریده کتاب(۲):

سه شمع روی زمین بود و هزاران ستاره آسمان صاف تابستان؛ آن شب می توانست برای همیشه در خاطرش ماندگار شود. سیم گاز پاراموتور را در دست گرفت و زیر لب زمزمه ای کرد. ساسات را کشید. دکمه استارت را زد. اتفاقی نیفتاد. باز هم استارت زد. ملخ به کار نیفتاد. بار سوم و چهارم هم امتحان کرد ولی فایده ای نداشت. کنار صندوق نشست‌. سرش را به دیوار خشتی تکیه داد. به آب شدن شمع ها نگاه کرد؛ عکس شمع ها در چشمانش افتاده بود. حالا که پاراموتورش راه نیفتاده بود، تنهایی را بیشتر حس می کرد‌.

مرتبط با کتاب پرواز با پاراموتور را دوست دارم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۲ مرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

قدرت پنهان من

 

کتاب قدرت پنهان من: برای رسیدن به یک زندگی لذت بخش، این کتاب باب میل شماست

کتاب قدرت پنهان من
کاری از تیم جوان نمکتاب
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

میشه طوری انتخاب کرد که نمره‌ت بالاتر از ۲۰ هم بشه! گاهی ممکنه بگی می خوام فلان اتفاق بیفته… اما خبر نداری که اون اتفاق اصلا به صلاحت نیست…‍!
شاید هم زرنگ باشی و اتفاق ها رو نخوای! بلکه صلاحت رو انتخاب کنی و بخوای تو هر اتفاقی که هست…
اما حاج قاسم نه اون طوری زندگی کرد نه این طوری!
حاج قاسم با اخلاص زندگی کرد.

به قول حضرت مادر… کسی که خودش رو برای خدا خالص کنه مصلحتش رو نه، بلکه بهتر و بالاتر از مصلحتش رو نصیبش می کنه!
می دونی بالاتر از ۲۰ یعنی چی؟
ببین می تونی تصورش کنی؟!
ببین…
حاج قاسم رو ببین!!!
حرم حضرت معصومه جشن نابودی داعش بود، حاج قاسم هم سخنران؛ تا فهمید قراره ازش تقدیر کنند، نرفت…!
ص۱۲۷

بریده کتاب(۲):

اتفاق ها نتیجه انتخاب هاست! بعضی از اتفاق ها برای خود فرد خوب یا بده. یعنی اثرش تک نفره است، اما یه وقتایی انتخاب من و شما، اتفاق هایی رو رقم می زنه که به هزاران نفر بهره یا ضرر می رسونه؛ واضح بگم: اثر جمعی داره!
حالا تو این وضعیتی که هر یک تصمیم من ضرب در سرنوشت هزار میلیون و میلیارد ها نفر میشه، یه ذره اشتباه هم به عالم آسیب می زنه…
خیلی خوبه اگه آدم بتونه همیشه و همه جا بیستِ بیست انتخاب کنه. ص ۱۲۶

بریده کتاب(۳):

توی رفاقت اونی رفیق تره که تو رو به خاطر خودت بخواد، یعنی دیگه از خیلی چیزا که حال ما رو به هم می زنه توی رفاقتا خبری نیست.
رفیق باید قدرتمندت کنه، نه اینکه قدرت رو ازت بگیره، نه این که حواست رو پرت کنه. رفیقه که می تونه آبادت کنه! مواظب اثر انتخاب هامون باشیم که می تونه ما رو قدرتمند کنه یا ما رو ضعیف و بی ثمر کنه. ص۱۰۱

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

عمو سبدی

 

کتاب عمو سبدی:  یک روایت ساده و بی پیرایه از دنیای زلال کودکانه

کتاب عمو سبدی
انتشارات سوره مهر
نویسنده: حبیب غنی پور

بریده کتاب:

کت و شلوار تمیزی به تن داشت و سبد چهارگوش و زنبیل مانندی هم در دستش بود. چشمان مرد غریبه و صورت خندانش بسیار آرام بود. سنگین راه می رفت. مقداری از موهای سر و ریش کم پشتی که بر صورتش روئیده بود سفید شده بود. از جلوی چشم بچه ها گذشت و یک راست به طرف دکان پیرمردی که اسباب بازی های کهنه می فروخت حرکت کرد. عباس و محسن از پشت ماشین ها او را تعقیب می کردند.
وقتی که مرد غریبه دکان پیرمرد را بسته دید با تعجب به در نگاه کرد. سرش را جلو برد و از پشت شیشه خاک گرفته ای که پر از عکس ها و نقاب های پلاستیکی بود به داخل دوکان خیره شد. بچه ها هم تعجب کرده بودند، آخر چرا در دوکان بابا آشغالی بسته بود؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...