نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))

۷۸ مطلب با موضوع «2. نوجوان» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

عمو سبدی

 

کتاب عمو سبدی:  یک روایت ساده و بی پیرایه از دنیای زلال کودکانه

کتاب عمو سبدی
انتشارات سوره مهر
نویسنده: حبیب غنی پور

بریده کتاب:

کت و شلوار تمیزی به تن داشت و سبد چهارگوش و زنبیل مانندی هم در دستش بود. چشمان مرد غریبه و صورت خندانش بسیار آرام بود. سنگین راه می رفت. مقداری از موهای سر و ریش کم پشتی که بر صورتش روئیده بود سفید شده بود. از جلوی چشم بچه ها گذشت و یک راست به طرف دکان پیرمردی که اسباب بازی های کهنه می فروخت حرکت کرد. عباس و محسن از پشت ماشین ها او را تعقیب می کردند.
وقتی که مرد غریبه دکان پیرمرد را بسته دید با تعجب به در نگاه کرد. سرش را جلو برد و از پشت شیشه خاک گرفته ای که پر از عکس ها و نقاب های پلاستیکی بود به داخل دوکان خیره شد. بچه ها هم تعجب کرده بودند، آخر چرا در دوکان بابا آشغالی بسته بود؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۶ تیر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

جاسوس

کتاب جاسوس : منتخبی از چهار ماجراجویی جذاب و هیجان انگیز

 

کتاب جاسوس
نویسنده: محمدرضا سرشار
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

وقتی رفتم توی اتاق، بابا را ناراحت و گرفته دیدم. داشت با مادربزرگ حرف میزد.
فکر کردم کمی صبر کنم، ببینم اوضاع از چه قرار است. آن وقت خبر را بدهم. گوشم را سپردم به بابا که به مادربزرگ می گفت: دعا کن این روز ها کسی روضه نداشته باشد وگرنه…

بریده کتاب(۲):

اما چه می‌شنیدم…!
عمو داشت راجع به شاه حرف میزد!
فکر کردم خواب می بینم. اما راستی راستی عمو از شاه حرف میزد و از تظاهرات.
داغ شدم. اما انگار توی سرم، خون یخ بست…

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
شنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

سوگند مقدس

کتاب سوگند مقدس : شروع همه چیز از سفر بود... سفری از لبنان به آفریقا
 

کتاب سوگند مقدس: شروع همه چیز از سفر بود… سفری از لبنان به آفریقا

 

کتاب سوگند مقدس
نویسنده: محمود حکیمی
انتشارات محراب قلم

بریده کتاب:

سعی کردم وحشتم را بروز ندهم. رطیل های کینه ای؟ نام آنها را نشنیده ام. می گویند که این نوع رطیل خطرناک ترین رطیل های دنیا هستند و زهر آن‌ها چنان درد آور است که جان آدمی را به سر می رساند. صفحه ۷۰

بریده کتاب(۲):

به سرعت بیرون رفت و با یک کاسه سوپ دیگر بازگشت. احساس می‌ کردم بدنم گرم شد. نگاهی به کشیش انداختم و با اشاره سر از او تشکر کردم. در این هنگام بروتون با هیکل چاق و تنومند خود به داخل چادر آمد. روی خود را برگرداندم. با صدای بلند خندید و گفت: از اینکه افرادم به شما حمله کردند بسیار متاسفم… خیلی عجیب است باز صدای طبل؟! صفحه ۵۸

بریده کتاب(۳):

در حاشیه باتلاق بزرگ کوره راهی است که ما را نجات می‌ دهد. مطمئن باشید آسامی ها منتظرند از راه جنوبی برویم تا ما را به دام بیندازند. بروتون رو به من کرد و گفت: « نظر تو چیست؟» صفحه ۶۶

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

طاغوت

 

کتاب طاغوت: گرفتار حاکم مستبد که باشی چاره ای نداری جز مبارزه و مقاومت

 

کتاب طاغوت
نویسنده: محمود حکیمی
انتشارات به نشر

بریده کتاب:

به سرعت بیرون رفت و با یک کاسه سوپ دیگر بازگشت. احساس می کردم بدنم گرم شد. نگاهی به کشیش انداختم و با اشاره سر از او تشکر کردم و در این هنگام بروتون با هیکل چاق و تنومند خود به داخل چادر آمد. روی خود را برگرداندم. با صدای بلند خندید و گفت از این که افراد مهم به شما حمله کردند بسیار متاسفم…
خیلی عجیب است باز صدای طبل؟!

بریده کتاب(۲):

در حاشیه باتلاق بزرگ کوره راهی است که ما را نجات می دهد. مطمئن باشید آسامی منتظرند از راه جنوبی برویم تا ما را به دام بیاندازند. بروتون رو به من کرد و گفت: «نظر تو چیست؟»

بریده کتاب(۳):

مرد تازه وارد با اشاره سر از آنها تشکر کرد و نگاه حیرت زده خود را به من دوخت و به زبان انگلیسی گفت: «خیلی عجیب است که شما جان سالم به در برده اید.» جرات نمی کردم از او بپرسم آیا به غیر از من کسی در آن هواپیما زنده است یا نه؟

بریده کتاب(۴):

پیون به من لبخندی زد و گفت: «آقای یانک چو یک پزشک سنتی چینی است که در کار خود خیلی مهارت دارد و می گوید خوشبختانه پای راست شما صدمه مهمی ندیده. امیدوارم که تحمل درد را داشته باشید.»
من حرفی نزدم. یانک چو با یک حرکت سریع پای مرا جابجا کرد. درد شدیدی در تمام وجودم پیچید و بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

یتیمان کوفه بر شانه آفتاب

یتیمان کوفه بر شانه آفتاب: قصه هایی کوتاه و دانستنی از تاریخ اسلام

 

یتیمان کوفه بر شانه آفتاب
نویسنده: محمدصادق موسوی گرمارودی
انتشارات قدیانی

بریده کتاب:

اباذر آمد. خسته، بی رمق، تشنه، غبارآلود. با ته مانده ی قدرتش خودش را ایستاده نگه داشت و سلام کرد و به چهره ی مقدس نبوی نگریست. رسول خدا مهربان، نگاهش کرد و فرمود: «دیر کردی؟»
– بلی، عقب ماندم.
– آن ظرف چیست که با خود داری؟
– آب است بزرگوار من! در گودالی آن را صاف و پاکیزه یافتم، برایتان آوردم.
رسول کریم صلی الله علیه و آله نگاهی به لب های خشک و صورت آفتاب زده و تن بی رمق اباذر افکند و فرمود: «خودت نوشیده ای؟»
– نه یا رسول الله!
– چطور صحرا را تشنه آمده ای با آنکه آب گوارا داشتی؟
– نخواستم آب شیرین را زودتر از شما بنوشم.

بریده کتاب(۲):

مرد با اندوهی در چشم و خشمی پنهان در صدا گفت: «سردار بزرگ اسلام، مالک اشتر نخعی را می شناسی؟»
جوان، مبهوت و وحشت زده گفت: «کیست که نام آن بزرگ را نشنیده باشد؟!»
مغازه دار گفت: «از نزدیک او را می شناسی؟»
جوان گفت: «از نزدیک که نه، ولی نامش را و شجاعتش را و بزرگواریش را شنیده ام.»
مرد گفت: «آن کهنه پوش متواضع که صورتش را به ضرب بلال نیم خورده آزردی، مالک اشتر نخعی بود.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

فرزندان ایرانیم

کتاب فرزندان ایرانیم: جنگ را طنز کرده است که هم خواندنی تر شود هم مفرح…

 

کتاب فرزندان ایرانیم
نویسنده: داوود امیریان
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

اتوبوس ها از جا کنده شدند و ما از پادگان بیرون رفتیم.
رحیم اتوبوس را رو سرش گذاشته بود. هرچه شعر آبکی بود، می خواند و ما را مجبور می ‌کرد جواب بدهیم. اول از شعرها و سروده های حماسی شروع کرد. وقتی کفگیرش ته دیگ خورد، شروع به خواندن شعرهای کودکانه کرد. ما هم سینه می ‌زدیم و جواب می ‌دادیم.

  • یه توپ دارم قلقلیه. سرخ و سفید و آبیه…
    بعد آخر سر به پیسی خورد و شروع به خواندن شعرهای من درآوردی کرد.
  • از اون دورا میاد یه دسته حوری
    همه چادر به سر گوگوری مگوری!
    فرمانده که کنار راننده نشسته بود و تا آن لحظه لب می گزید و سرخ و سفید می شد، بلند شد…

بریده کتاب(۲):

هر کس روحش صیقل بخوره، پخته بشه و در این تنور دنیا نسوزه و برشته بشه، برده. اما اگر خام و نپخته سفر کنیم باختیم.

بریده کتاب(۳):

رحیم و مجید شرفی آسایشگاه بودند. رحیم چیزی را به مجید نشان می داد و می خندید. من که رسیدم رحیم آن چیز را توی جیبش چپاند. گفت: چی پیدا کردی ناقلا؟
رحیم گفت: قول میدی آدم فروشی نکنی؟
گفتم: بابا ای واللّه، حالا ما آدم فروش شدیم؟
رحیم خندید و گفت: باید قسم سرخ‌ پوستی بخوری که حرفی به کسی نزنی.
خندیدم و با مشت بر سینه کوبیدم. رحیم گفت: این یه نصفه گاز اشک آوره. خاموشش کردم و برداشتمش. دست سازه.
بسته نیم سوخته را گرفتم و بو کردم. دماغم سوخت. رحیم بسته را گرفت. گفتم: حالا می خوای چه کارش کنی؟…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
سه شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ق.ظ

قصه ما مثل شد

قصه ما مثل شد: بیان ریشه ضرب المثل های اصیل فارسی با زبانی فوق العاده شیرین

 

قصه ما مثل شد
نویسنده: محمد میرکیانی
انتشارات به نشر

معرفی:

همه ما دوست داریم ریشه هر ضرب المثل فارسی را بدانیم، این کتاب ریشه بسیاری از ضرب المثل های فارسی را با داستانی زیبا توضیح داده است و پر از اندرز و حکمت اصیل فارسی است.
ما این مجموعه کتاب را به هر کودک ایرانی توصیه می کنیم.

بریده کتاب:

شاه از جا پرید و با تعجب پرسید: چرا نخوردی؟
مرد نقش زن گفت: با خودم حساب کردم من که همیشه نمی ‌توانم پلو مرغ بخورم، پس آن را برای کسی فرستادم که بخورد و سودی برایم داشته باشد!
شاه تا این حرف را شنید سری تکان داد و گفت: پس بکوب، بکوب که همان است که دیده ای!

اگر کسی در زندگی زیاده روی کند و بخواهد بیش از آن چه که حق اوست به دست آورد، این ضرب المثل حکایت حال او می ‌شود.

بریده کتاب(۲):

کدخدا پرسید: چرا سر و وضع تو کثیف و خاکی شده؟
– گفتم که من نمیبینم…توی راه چند بار روی زمین افتادم.
کدخدا فکری کرد و گفت: تو اگر راست می گویی که نابینایی الان نباید زنده باشی!
-چرا کدخدا؟
-اگر نابینایی, چرا توی چاه های خرم آباد نیفتادی؟ خرمن های گندم این آبادی کنار چاه است.
دزد گفت: نشنیدم چی گفتی کدخدا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۹ ، ۱۱:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آناهید ملکه ی سایه ها

آناهید ملکه ی سایه ها: یک عاشقانه ی مرموز، پنهانی و پر ماجرا

آناهید ملکه ی سایه ها
نویسنده: جمال الدین اکرمی
انتشارات مهراب قلم

بریده کتاب:

رازی در رفتار و چشمان تو هست که می خواهم بدانم. به خاطر ندارم که دختری را در خانه ی ماهداد دیده باشم، آن هم دختری به این زیبایی و نیک خویی! پدرم اردشیر بارها و بارها مرا به ماهداد سپرد تا زندگی در طبیعت را به من یاد بدهد. حالا می خواهم حقیقت را بدانم.

بریده کتاب(۲):

صبح فردا بار دیگر سپاه ایران به درهم کوبیدن دژ مشغول شد. اما این بار سبک تر و کم بار تر، فرماندهان دستور داشتند بی آن که سربازان خود را خسته کنند یا به کشتن بدهند، به پیکاری فرساینده و نمایشی روی بیاورند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
جمعه, ۱۹ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

آخرین مرخصی

کتاب آخرین مرخصی: ماجراجوی عجیب و خواندنی در واپسین روزهای سربازی

کتاب آخرین مرخصی (روایت داستانی از اعلام هم‌بستگی نیروی هوایی با امام و مردم؛ ۱۹ بهمن ۱۳۵۷)
نویسنده: عقیل زرگر
انتشارات سوره مهر

معرفی:

در دوره‌ ای که همه از سربازی فرار می کردند رضا یه نقشه ی دیگه می کشید برای هفته های آخر سربازیش که بدتر از فرار کردن برایش دردسر درست کرد اگه گفتی چیکار کرد…

خلاصه:

رضا دوران سربازی را طی کرده ۱۵ روز مانده و می خواهد مرخصی بگیرد سرگرد شرط گذاشته از هماوران خبر بیاورد جاسوسی کند و همین جریان او را درگیر ماجرای هماوران می کند.

بریده کتاب:

سرگرد به این ها می گفت اوراق مضِّره و من می گفتم اوراق کمک مرخصی
ص۲۷

بریده کتاب(۲):

پوف!! عجب تعریف هایی! پسرخوب! حتما می‌ خواهد ناراحتی همافرها را کم کند. بنده خدا نمی دانست که دارد مار توی آستینش پرورش می دهد. اگر می دانست من برای چه کاری آمده ام، آن جا، حتما با لگد از خانه پرتم می کرد بیرون!
ص۴۰

بریده کتاب(۳):

بدجوری گیر افتاده بودم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. با خودم گفتم: اگر اتفاقی بیوفتد و من نتوانم مرخصی پایان دوره بروم، چه می شود؟ ای به خشکی، شانس! مرده شور این خدمت را ببرند.
ص۵۰

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...
يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۹، ۰۳:۰۰ ب.ظ

سفری که پرماجرا شد

کتاب سفری که پرماجرا شد: بیان روایت مهم غدیر با زبانی شیرین و کودکانه

کتاب سفری که پرماجرا شد
نویسنده: بنفشه رسولیان
انتشارات مهرستان

بریده کتاب:

-حنیف،کجا بودی؟پدرم باهات کار داره! با من؟چی کار داره؟
_نمی دونم ولی اینو می دونم که کارش خوبه؛ چون صورتش مهربون بود.

بریده کتاب(۲):

“طاهره تو می دونی این همه آدم برای چی اومدن؟
راستش پدرم می گه قراره همه شون با ما بیان مکه.
_حنیف اخم هایش را درهم می کشد ومی گوید:
با ما بیان مکه؟خوب خودشون برن دیگه؟!

بریده کتاب(۳):

“بچه ها بچه ها! شعرجدیدی یاد گرفتم بیاین براتون بخونم.”
حنیف می گوید: ای بابا، تو این گرما چطوری میخوای شعر بخونی؟”
همین دیگه آفتاب زیاد به کله اش تابیده! حالا بخون ببینم…

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۰
نمکتاب ...