نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir
یاران صمیمی: yaran_samimii@




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۹، ۱۰:۴۷ - یاسمن گلی:)
    عالی:))
چهارشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۷:۲۰ ب.ظ

تولد در لس آنجلس

کتاب تولد در لس آنجلس: یک نگاه خدا می تواند مسیر زندگی را تغییر بدهد. همراه شوید با یک تحول زیبا.

 

کتاب تولد در لس آنجلس: یک نگاه خدا می تواند مسیر زندگی را تغییر بدهد. همراه شوید با یک تحول زیبا.

کتاب تولد در لس آنجلس : بهزاد دانشگر، عهدمانا


🇧🇷برزیل برای بسیاری نماد فوتبال⚽️ و هیجان است.
برای بخشی از مردم، پله، زیکو و... نماد خوشگذرانی و عیش و نوش است
🎻 و برای بخشی دیگر، رقص و موسیقی های تند و پر هیجان.

🙆 من از دسته ی دوم بودم. به خصوص وقتی که با یک اتفاق جدید در شهر «ریو دوژانیرو» آشنا شدم: «کارناوال رقص.»

از وقتی با این کارناوال آشنا شدم،بی تاب دیدنش بودم. تا آن روز همه نوع عیش و نوش و خوش گذرانی را تجربه کرده بودم؛ اما حس می کردم این یک چیز دیگر است...

گروهی زن و مرد برهنه و مست که توی کوچه و خیابان می رقصند و می رقصند و همه فقط به دنبال لذت بیشتر می گردند...

 

بشتابید🏃🏃🏃
قیمت با تخفیف ویژه: ۱۶۰۰۰تومان
#سفارش از طریق👇
sefaresh_namaktab@

 

میخوایم این کتاب زیبا رو در شب های قدر بین جوونا پخش کنیم
از قافله خیر جا نمونی، هر کس به اندازه ی کَرَمِش😍

شماره کارت نذورات: 5041721039933271

 

 

دانلود کلیپ "تولد در لس آنجلس" از آپارات نمکتاب

 

بریده کتاب(۱):

بعدها تو راه «بلیم» به «منائوس» هم یک گروه جوان اسرائیلی برخوردم. همه سرباز بودند، تازه سربازی شان تمام شده بود. با سنجاق هایی عرقچین ها را به مویشان وصل می کردند… یکی شان از من پرسید: «کجایی هستید؟»
با همان افتخار گفتم: «من ایرانی هستم.»
گفت:این چیست دستت؟»
گفتم: «این قرآن است»
بعد بقیه را صدا زد و گفت: «بیایید! یک نفر دارد توی این کشتی قرآن می خواند!»
همه شان تعجب کردند. آمده بودند من را تماشا می کردند و می گفتند: «نگاه کن! توی این کشتی قرآن می خواند!» این را مدام تکرار می کردند و با هم می خندیدند. من می رفتم بالاترین نقطه کشتی و قرآن می خواندم. جایی بود که کل جنگل آمازون، رفت و آمد کشتی ها، میمون ها و پرنده ها را می توانستم از آنجا ببینم…

بریده کتاب(۲):

روزهای اول بیشتر با پسرها وقت می گذراندم، یعنی چند تا دختر بودند که خیلی از آنها خوشم می آمد، ولی هیچ وقت با آنها حرف نمی زدم، چون خجالت می کشیدم.اصولا خیلی خجالتی بودم.
دختر خودش هم متوجه شده بود که من از او خوشم می آید، ولی…

 

دانلود کلیپ از آپارات نمکتاب

بریده کتاب(۳):

این مطلب برایم خوب جا افتاد که حتما من نباید خدا و خالق این عالم را هرلحظه ببینم. همین که این هستی وجود دارد،پس او هست…

بریده کتاب(۴):

به نظرم آمد قرآن دارد من را وارد هزارقصه می کند. دارد هزار اتفاق مختلف می افتد و این اتفاق ها همه به هم یکجوری مربوط است و من را درگیر همه اینها می کند.

بریده کتاب(۵):

زندانها و مدارس در آمریکا خیلی شبیه به هم است؛ یعنی ساختار هردویشان یکی است.

بریده کتاب(۶):

تا قبل ازاین،چنین لحظه های شیرینی را تجربه نکرده بودم و روز به روز عطش و اشتیاقم برای عبادت و خواندن قرآن بیشتر می شد.

بریده کتاب(۷):

محمد می گفت: ازدواج مثل پریدن چترباز از روی نوک کوه است. شما باید به من اطمینان داشته باشی که این چتر،باز میشود و مارا حفظ می کند.

بریده کتاب(۸):

پس اگر من تفکر کنم میدانم چیزهایی در این عالم هست که الان قابلیت دیدن آنها را ندارم، اما آنها وجود دارن.

بریده کتاب(۹):

در مکانهای عمومی با اینکه آدمهایش را نمی شناختم،اما با آنها احساس راحتی می کردم. اما معمولاً در آمریکا احساس غریبه یا مهمان موقت داشتم.

بریده کتاب(۱۰):

آن روزها دین برایمان یک چیز خرافی بود، حتی بقیه ی دین ها. ارتباط من با دین ها بر اساس دخترانی بود که با آنها دوست می شدم، چون از هر یک از قوم ها و دین های مختلف چند نفر دوست داشتم، اگر دوست دختری پیدا می کردم که مسیحی بود، همراهش می رفتم کلیسا و دعاهایشان را گوش می کردم… همراه یکی دیگر از دوست هایم رفتم جایی که بودایی بودند. پیش بودایی ها می نشستم با آئینش آشنا می شدم، ولی خودم را جزء آئینشان نمی دانستم…

بریده کتاب(۱۱):

من الان در حبابی از نورم. آنجا خاک یک امام است که شهید شده و طبق گفته قرآن،شهید زنده است و من را میبیند. من دارم وارد این حباب نور میشوم و آنها نوری با خودشان دارند.

نظرات (۳)

۲۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۵۰ فاطمه سادات داوری
خیلی عالی بود.
پاسخ:
توصیه میکنم کتاب رو حتما بخونید، فوق العاده ست
سپاس.
با سلام و تشکر فراوان
بعد از خوندن این کتاب آدم دلش میخواد بشینه یک دل سیر قران بخونه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">