نمکتاب

نمکتاب
امام علی(علیه السلام): کتاب غذای روح است.هر کس با کتاب آرامش یابد هیچ آرامشی را از دست ندهد.

قدمی برای تحول مطالعه کشورمان!

سایت نمکتاب:namaktab.ir
کانال نمکتاب: @namaktab_ir





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۸ دی ۰۰، ۱۳:۰۴ - حمدان مقدم
    احسنت
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

حوض خون

 

کتاب حوض خون: روایت زنان اندیمشک از رخت شویی در دفاع مقدس

کتاب حوض خون 
نویسنده: فاطمه‌ سادات میرعالی
انتشارات راهیار

بریده کتاب:

عصر۲۲ بهمن۶۴. نشسته بودم توی کلاس. آقای کلانی آمد جلوی در. اکبر بلند شد رفت بیرون. همان جا حس کردم اتفاقی افتاده. دل توی دلم نبود. یک‌ ربعی گذشت تا برگشت. سرش پایین بود. رفت سمت کیفش. چشمم که افتاد به چشم هایش دلم لرزید. گفتم: چی شده اکبر؟
صدا از ته حلقش آمد بیرون: میگن احمد و محمود شهید شدن.
یک دفعه تمام بدنم یخ کرد. انگار سِر شده بودم، نمی دانستم چه کار کنم. نگاه ها روی من خیره بود. نمی ‌دانم از کجا قدرت پیدا کردم توانستم خودم را جمع و جور کنم. سرم را آوردم بالا و گفتم: الحمدالله. خون پسرهای من و تو توی اسلام ریخته شده.

بریده کتاب(۲):

اول مصاحبه‌ ها درد و زجرشان توی ذهنم پررنگ بود، اما انتهای مصاحبه وقتی متوجه می‌ شدم هنوز حاضر هستند پای انقلاب جان بدهند، وقتی تلاش می کردند راهی برای شستن لباس‌ های رزمندگان جبهه‌ مقاومت پیدا کننند و بعضی از آنها از من می پرسیدند: راهی سراغ نداری برویم سوریه لباس رزمنده‌ ها رو بشوریم؟ معادلات ذهنم درباره‌ این‌ که افرادی زجرکشیده هستند به هم می خورد. خانم های رختشویی با وجود همه‌ سختی ها و دردهایی که دیده‌اند و از نزدیک تکه های بدن شهدا را لمس کرده‌ اند، روح زینبی دارند و با بیان تمام تلخی‌ ها، از شستن لباس رزمنده‌ ها به زیبایی یاد می‌ کنند. اگر غیر از این بود، اکنون با وجود ناتوانی، باز پای ثابت فعالیت های انقلاب نبودند.

بریده کتاب(۳):

روزهایی بود که آرام و قرار نداشتم. وجدانم قبول نمی‌ کرد توی آن اوضاع رختشویی نروم. می رفتم، می نشستم پای تشت، خون و تکه‌ های پیکرها لای رخت ‌ها محمود را می‌ آورد جلوی چشمم. خانم‌ ها حالم را می‌ فهمیدند. می‌ گفتند: ان شاالله پسرت سالم برمی گرده خونه. تو فکر نباش.
از مادرهای شهدا خجالت می‌ کشیدم که بی‌ قراری کنم. پا به‌ پای آنها رخت می شستم.

بریده کتاب(۴):

در هر موقعیتی زندگی ام شده بود شستن پتوهای رزمنده ها و کمک به جبهه. روزهای آخر بارداری ام بود. بچه هایم می خواستند بروند جبهه، کیسه ای میوه بردم دم در تا بهشان بدهم. هول کردم و با شکم خوردم زمین. خودم را سریع جمع و جور کردم تا نگران نشوند. گفتم: خوبم، برید به سلامت.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۰/۰۹/۲۸
نمکتاب ...

نظرات (۱)

اکبر بلند شد رفت بیرون. همان جا حس کردم اتفاقی افتاده. دل توی دلم نبود. یک‌ ربعی گذشت تا برگشت. سرش پایین بود. رفت سمت کیفش. چشمم که افتاد به چشم هایش دلم لرزید. گفتم: چی شده کبری؟

اکبر بلند شد رفت بیرون..................................... گفتم چی شده کبری؟

چرا یه دفعه اسم این شخصیت عوض شد؟
پاسخ:
بله ممنون از دقت نظرتون تصحیح شد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">